تبليغاتX
روزهای ایرانی
روزهای ایرانی
من اینجا بس دلم تنگ است ... و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ...
نگار ما کجاست؟ .... سعید ما کجاست؟
۱- سال ۱۳۸۴ بود. نا امید بودم مثل امروز گرچه هنوز امیدی بود. در انتخابات فهمیده بودم حزبی به نام جبهه مشارکت وجود دارد که در هر سطحی عضو گیری می کند. رفتم تا عضو شوم. دو تا شماره بلاخره گرفتم. یکی سهراب و یکی سعید. و بلاخره سعید را در ساختمان بیمه دیدم. مشارکتی های قدیم می دانند کجا را می گویم. پلاک ۱۲۵. و شدم عضو کمیته فرهنگی. رییسش نگار سایه بود. همسر سعید . همسر سید سعید قریش . جز تحریم کنندگان ۸۴ و از دوستداران ایران. کرد . پر انرژی و البته باهوش . با غیرت و رادیکال. کلکسیونم از انگیزه برای اعتماد به نفس......

2- چرا وقتی اینها آزادند قدرشان را نی دانیم؟

3- sms  می رسد که نگار را در تلویزیون نشان می دهند. سریع خودم را به پای رسانه ملی می رسانم و می بینم ، دارد از سردشت می گوید . می دانستم که در صدا و سیما کار می کند باور نمی کردم تا این حد پیشرفت کند. یاد خبرهایی می افتم که همیشه داشت. و خودش می گفت : چند تا خبر زرد دارم... بدم؟

4- sms  می آید که نگار را گرفتند. خجالت می کشم به شوهرش زنگ بزنم . حدس می زنم به دعای کمیل بیاید. تا ببینمش

5- سعید را هم گرفتند

تنها تر شدیم....

پی نوشت:

نوشتن از این زوج سیاسی بسیار بیشتر از این چند خط می طلبید. دستم به نوشتن نمی رود . شاید چون دیگر نگاری نیست که بیاید و چنین انگیزه بدهد :

 عجیبه این بی انگیزه گی توی میثم سعادت.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
(نگار سایه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۸)

پی نوشت : در گوگل اسمش را به امید عکسش جستجو می کنم ، تصویر همسرش می آید....

|+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12  توسط ميثم   | 

تیله هایم برای تو

بچه بودم و کوچک  بودم و دلهره هایم کوچک بود و ترسی از سیگار و ایدز و جدایی نداشتم. بچه بودم و همه ی عشقم تیله های گردی بود که بهانه وول خوردن ما در پارک رو به روی خانه بود. یک تیله داشتم سه پر و چند تایی یک پر، همه شیشه ای جز یکی که سیاه بود و نفهمیدم کدامین نارفیق از من ربود. و تمام زندگی من همین بود که صبحهای جمعه ، که مشق و مشقت ما کمتر بود ، به تیله بازی با کودکانی بروم که از کوچه های بی قرار مدرسه به کوچه های خستگی گریخته بودند!

و روزی شد که دیدم میان آن همه که بازی می کنند ، دیگر کسی در سن من نیست. ما نیز باید ادای بچه بزرگ ها را در میاوردیم. به دختر ها متلک می گفتیم  تا نشان بدهیم بزرگ شده ایم و می دانیم تفاوت جذ ابی هست.

پس جواد را صدا زدم ، چشم در چشمش دوختم و تیله هایم را به او سپردم و خدا می داند حسرت یک تیله بازی دیگر ، چقدر در دلم باقی ماند. تیله هایم را سپردم اما دل را که نمی توان سپرد، عشق را که نمی توان خاک کرد ،....کودکی را که نباید فراموش....

و بعده ها که آمدیم دانشگاه باز به نشریه و کانون و انجمن سرمان گرم شد و جای تیله های ما را گرفت. و حالا که رفته ام و با غرور به کوچولوهای متولد دهه هفتاد نگاه می کنم که صندلی مرا اشغال!! کرده اند ، حسرت یک تیله بازی به دلم می ماند و می گویم ، به مادر می گویم که همیشه مرا می فهمد ، خوب می فهمد، "کاش یکی از تیله هایم را برای خودم نگه داشته بودم در گنجه روی پشت بام ، چون ما تهرانی ها دیگر زیرزمینی برای گنجه گذاشن نداریم ! همه اش رفته لای آشغال های انباری پشت بام ...

می گویم کاش می شد باز ناوک من بیاید با همه مجید اولایی ها یش، می گویم کاش می شد باز شب شعر من برگزار شود ، با همه غصه ها و قصه هایش . می گویم کاش باز درختی بکاریم تا روزی که از ریشه بیرون می آورندش بگوییم این نهالی بود که آبش ندادیم. حسرت دارم صدای مداحی های احمد و علی و نوروز، در سرسرای دانشکده بپیچد و من بروم روی تخته ها یواشکی شعر بنویسم و ببینم نشسته است آنجا و برای برادرش که دیگر نیست چه اشکی می ریزد و من شرم کنم. هوس می کنم مینی بوس قدیمی قاسمی یا حیدری بیاید و من سرم را از پنجره بیرون کنم و روی هر خانه نام ایستگاهی بگذارم تا بخندیم و شیرین بخوانیم. دوست دارم به میر باقری التماس کنم که برای نمره  سفارشم را به فلان استاد بکند و هیچوقت نکند و باز من مشروط بشوم. چقدر از این فاصله دور زیباست و چه حسرتی به دل من مانده ، تیله هایم را به که سپرده ام ، تیله ها را به من پس بده...

پی نوشت :این روزها که خون بوی دانشجو می دهد  یادم نمی رود که همه اش بازی نبود ، همه اش تیله بازی نبود ، این را گاهی که به گلستان رفتیم دیدیم که برخی که از ما هم کوچکتر بودند ، قمار آخر را چه نیکو انجام داده بودند ، گاهی بازی نبود، گاهی....

|+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12  توسط ميثم   | 

اولین نوشته حمزه غالبی بعد از آزادی از زندان

وقتی دیوارهای بلند و آدمهای کوتوله تو را احاطه کرده اند. وقتی نرمی تنت زیر سختی باتوم فریاد می زند. وقتی سکوت قبرستانی میان فریاد و فحاشی بازجو گم می شود. وقتی سر درد ناشی از بی خوابی های مداوم کرختی تن بی تحرکت در سلول انفرادی را تحمل پذیر می کند. وقتی سفیدی پوست آفتاب ندیده زیر کبودی تنت گم می شود. وقتی تهدید به تعرض هایی می شوی که حتی نمی توانی بازگو کنی. وقتی با حسرت تلاش های صادقانه برای اصلاح میهن را به یاد می آوری و تلاش آنها برای اعترافات دروغ، پیش چشمت است. وقتی برق نگاه پاکترین فرزندان انقلاب هنوز در یادت هست و  تقلای ناپاکان برای لکه دار کردن آنها را می بینی. وقتی پیشانی های پینه بسته و انگشترهای عقیق به هیچ ارزش دینی و انسانی پایبند نیستند. وقتی آنها که خود را ضابط قضایی می دانند حقوق قانونی تو را لگد مال می کنند. وقتی شور زندگی زیر تکرار مکرر "تو را آویزون می کنیم" می میرد. وقتی بر اثر تلقین بازجوها لحظه شکستن استخوان گردنت موقع اعدام را تصور می کنی. وقتی بازجو سعی دارد تو را مجبور کند که خودت خودت را بزنی. وقتی این وافعیت که پدرت را موقع روبدنت جلو خودت با گاز فلفل و شوکر ضرب و جرح کرده اند در کنار فضای غیر وافعی که همه تو را فراموش کرده اند می نشیند. وقتی حس می کنی هیچ نهاد قانونی و تقیدات دینی و اخلاقی از تو حفاظت نمی کند. وقتی به تو می باورانند که همه تو را فراموش کرده اند. وقتی به این باور می رسی که از خانواده کاری که بر نمی آید، خودشان هم در معرض تهدید هستند.

 وقتی خودت را تنهای تنها می یابی. درست در اوج احساس بی پناهی، تنها تصور اینکه قدرتی هست که صدای تو را از درون سلول تنگ می شنود و دیوارهای بلند مانعی برای حس کردن دستهای مهربانش روی شانه ات نیست، تو را از فرو پاشیدن حفظ می کند. در آن لحظات او تنها تکیه گاهت است که می توانی به آن پناه بری. الطافش را حس کردم و رد معجزاتش را دیدم.

انفرادی فرصت خوبی بود برای اینکه ترجمه قرآن را بارها مرور کنم. یک آیه هست که مضمون آن در قرآن چند با تکرار شده است: انسان وقتی در شرایط سخت قرار می گیرد به یاد خدا می افتد. و چون پایش به ساحل می رسد فراموش کار می شود. اکنون این یادداشت را می نویسم که اگر روزی الطاف خداوند را فراموش کردم این یادآوری تذکری باشد تا ظلم و تعدی که به من رفته است را فراموش نکنم و یاد او در ذهنم زنده بماند.

پی نوشت: نذر ماردم برای زیارت امام رضا باعث شد فرصت نشود تا از دوستانی که در مدت بازداشت به من لطف داشته اند و برای کمک به وضعیت من تلاش کرده اند تشکر کنم. از همه ی شما متشکرم. خصوصا دوستانی که خانواده ام را تنها نگذاشته اند که مهم ترین کمک به فردی که دستش از همه جا کوتا است تنها نگذاشتن خانواده ی اوست.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12  توسط ميثم   | 

اولین نوشتار سعید نورمحمدی بعد از آزادی

نه! دیگر نه دل ماندن ندارم نه دل رفتن و نه فرصت گفتن این دو کلمه‌ای که دل می‌خواهد. حالا دیگر زمان هم ندارم. ثانیه به ثانیه به سرعت می‌گذرد و من دودل برای گفتن.

بی اختیار دستم روی گوشی تلفن همراه می‌لغزد و نام تو بر مانیتور گوشی نقش می‌بندد. حالا که تصمیم گرفته‌ام مادر را بیش از این منتظر نگذارم، حالا که دیگر نمی دانم بعد از چرخاندن دستگیره درب منزل چه اتفاقی انتظارم را می‌کشد،حالا که..

صدای تو از پشت خط من را به خود می آورد. این شعر را در ذهن مرور میکنم:

5 دقیقه مانده...

بیچاره وقتی نیست

بگو عاشق شده ام، کار سختی نیست

و من بی اختیار در در پاسخ تو می‌گویم "دوستت دارم"

بی آن که بدانم کی می‌توانم برایت توضیح دهم!!

پ ن 1- گاهی حس گناه می‌کنم از این که آزاد شدم. برای شهاب و حمزه و سعیده کردی نژاد نگرانم. احساس می‌کنم بخشی از وجودم را در اوین جا گذاشته‌ام. خبر آزادی جلایی‌پور و سمیه توحیدلو خیلی خوشحالم کرد. امیدوارم خبر آزادی سار جوانان رو بشونم.

پ ن 2- مسئول ستاد مجازی 88 ایمیل زده بود آقای رفیعی که مدعی شده بود در ستاد 88 مجازی عضو بوده و به انتشار اخبار جعلی مبادرت می کرد و نام ستاد 88 در کیفرخواست دوم آورده بود عضو ستاد 88 نبوده است.

پ ن 3- آقای جعفر ابراهیمی معلمی که ب خاطر تجمعات صنفی معلمان بازداشت شدند و روزهای آخر بازداشت هم بند بودیم از من خواستند این شعر را از طرف ایشان خطاب به شاگردانشان در وبلاگم بنویسم.

بی دریغ و درد

بی لحظه ای تامل سرد

پر شور و  پر سرور

بخوان دوباره

ای شکوفه مقدور!

ای کودکی گل!

فردا از آن توست.

پ ن 4- چند روز آینده بیشتر اوین خواهم نوشت.

پ ن 5- از همه دوستانی که این مدت نگران بودند بی نهایت ممنونم. امیدوارم بتونم شایسته این همه لطف و محبتشون باشم.

|+| نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19  توسط ميثم   | 

نامه محمد حسین عزیز به خاهرش
این روزها محمد حسین دیگر نمی خندد

محمدحسین توحیدلو در نامه‌ای به خواهرش سمیه توحیدلو که هم‌اکنون نزدیک به ۵۰ روز است در بازداشت غیرقانونی به سر می‌برد استقامت و اندیشه سبز او را ستود. به گزارش «موج سبز آزادی» متن این نامه که در صفحه شخصی فیس‌بوک محمدحسین توحیدلو درج شده به شرح زیر است:

سمیه جان
هرروز صبح با امید شنیدن خبر رهایی تو از خواب بلند می‌شویم با خود می‌گوییم شاید امروز اسمت در لیست آزادشدگان باشد. چند روزی است که دست‌های نیازمان روز و شب برای آزادی تو به سوی خدا دراز است و به او امید بسته‌ایم گرچه می‌دانیم هیچ در و دیواری نمی‌تواند روح بلند تو را در بند کشد، تو آزاده‌ای و اسطوره مقاومت.

اندیشه سبز تو هیچ‌گاه در کنج زندان نمی‌ماند. می‌دانم سکوت و تاریکی زندان سخت است و طاقت‌فرسا ولی با ایمان و توکلی که از تو سراغ دارم یقین دارم که این روزهای ظلمانی را با نور یاد خدا و مناجات با او برای خود روشن می‌کنی و سکوت سلول را خلوتکده نیایش با معشوق می‌نمایی چون پدر و مادر به تو یاد داده‌اند که تنها و تنها اوست که می‌تواند آرام بخش و تسکین‌دهنده جان باشد.

خواهر عزیزم، روز و شب برایت دعا می‌کنم. وجودت پر از امید و توکل باد! به امید آن روز که بیایی تا مادرت با اشکهای شوق غلطیده بر گونه‌اش روزه‌اش را افطار کند. روزه‌ای که از هنگام رفتنت تا کنون مهمان خانه ماست. بیایی تا پدرت با غرور و افتخار سجده شکر به جا آورد. بیایی تا همسرت خانه را برای مقدم تو گلباران کند و باز نغمه‌های شادی‌آفرین تو در آن جاری شود.

استقامت به پای تو سجده می‌زند سمیه جان
به وجود نازنینت افتخار می‌کنیم
برادرت: محمدحسین

|+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16  توسط ميثم   |