تبليغاتX
خاتمی باید بیاید
آنچه یافت می نشود - آنم آرزوست
 ارشدی ها

نتایج کارشناسی ارشد:

 دانشگاه امیر کبیر:عاطفه ربیعی

دانشگاه تربیت مدرس: منصوره مجاهد فر

دانشگاه تربیت معلم : هادی غلامی

دانشگاه اصفهان : فرزانه یقینی

دانشگاه مشهد: مهدی لو

دانشگاه صنعتی اصفهان : ابی قادر پور

دانشگاه شیراز:سجاد صالحی

سادات سجادی :دانشگاه کرمان

راستی این ۸۱ که تو پست قبل کامنت گذاشته بداند و آگاه باشد که من قصد ازدواج ندارم

|+| نويسنده مرد آزادی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386  |
 دندان عقلم داره در میاد!!!!!!!
۱چی بنویسم که به عبای کسی بر نخوره؟

لابد مقصر این هم خاتمیه!!!!!!!!!!

۲امروز سالگرد بازگشتم از مکه است!!!!(هر کی سوغاتی نگرفته کامنت بده یه کاریش می کنم!!!)

۳فیلم محاکمه ایرج قادری را دیدم  به زیبایی سام و نرگس بود

جای ابو خالی کلی خندیدم

پاداش سکوت را هم دیدم..................یک در صد زیباییهای کتابش را نداشت

جمعه خان یه سوال مطرح کرده:

وقتی آمدم افغانستان ظاهر شاه مرد...اگه بیام ایران کی میمیره؟

۱ ظاهرشاه

۲ خاتمی

۳ سید ابراهیم نبوی

۴ شمبه

۵ علی پروین

 

|+| نويسنده مرد آزادی در سه شنبه سی ام مرداد 1386  |
 سید محمد خاتمی و عزت الله سحابی
|+| نويسنده مرد آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386  |
 بهترین خبر
دارم از خوشی می ترکم

بلاخره معجزه شد و یه خبر که میتونه تو این بد بختی ها نقش یک لیوان آب خنک را ایفا کنه

جمعه جان رمضانی میل زد

نمی دونه که چقدر دلتنگش بودم

مخصوصن که تو این چن روز یه قاچاقچی به اسم جمعه بازداشت شده بود!!!!!!!!!!

فعلا خیلی گوگولم!!!!!!!!!!!

|+| نويسنده مرد آزادی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386  |
 یک کامنت خوندنی
حلق سرود پاره لب های خنده در گور
تنبور و نی در آتش چنگ سرنده در گور
این شهربی تنفس لت خورده ی چه قومی است؟
یک سو ستاره زخمی یک سوپرنده در گور
دیگر کجا توان بود وقتی که می خرامد
مار گزنده بر خاک مور خورنده در گور
گفتی که جهل جانکاه پوسیده ی قرون شد
بوجهل و بولهب هاگشتند گنده در گور
اینک ببین هبل رابت های کور وشل را
مردان تیغ بر کف زن های زنده در گور
جبریل اگر بیاید ازآسمان هفتم
میافکنندش این قوم با بال بسته در گور
گفتند گل مروییداین حکم پادشاه است
چشم و چراغ بودن روشن ترین گناه است
حد شکوفه تکفیر حکم بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعیدجای ستاره چاه است
آواز پای کوکب در کوچه ها نپیچد
در دست شحنه شلاق همواره رو به راه است
صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد
اماچه می توان کرد شب همچنان سیاه است
ناچارگل مرویید از نور و نی مگویید
وقتی به شهر کوران یک چشمه پادشاه است
شهری که این چنین است بی شهریار بادا
یعنی که شهریارش رقصان باد بادا
قومی که خار وحشت بر کوی و برگذر کاشت
در کوره های دوزخ آتش بیار بادا
حتی اگر اذانی از حلقشان برآید
بانگ کلاغ بادا صوت حمار بادا
گفتند سر بدزدید گفتیم سر نهادیم
گفتند لب ببندیدگفتیم عاربادا
با پتک اگر نکوبیم بر کله های خالی
مغز علم به دوشان تقدیم مار بادا

آنچه خواندید را محمد کاظم برای طالبان گفته است اگر شما را یاد ایران خودمان انداخت پوزش می طلبم
|+| نويسنده مرد آزادی در شنبه بیستم مرداد 1386  |
 آزادی بهترین خبر
دیشب شب شهادت امام کاظم (ع) بود

امامی که توی بند شهید شد...................شنیدن خبر آزادی بچه های دانشجو وه که چه خوشحالم کرد

همین کاش این چیزهای خوب تکرار بشه

|+| نويسنده مرد آزادی در جمعه نوزدهم مرداد 1386  |
  مادر! آیا امیدی هست؟"
" مادر! آیا امیدی هست؟"


این جمله ای بود که امروز صبح از مادر احمد قصّابان شنیدم. من، احمد را نمی شناسم. او را هرگز ندیده ام. تنها یکی، دو بار ذکر خیرش را شنیدم. امّا جمله اش جرقّه ای بود که خرمن درونم را به آتش کشید. مادرش می گفت: آخرین باری که با احمد تلفنی صحبت کردم، او از من پرسید: " مادر! آیا امیدی هست؟" و او پاسخ داده بود: " آری پسرم! امیدی هست! خدایی هست! "

مادرش وقتی این گفتگو را می گفت، قطرات اشک بود که نرم و آرام از چشمانش بر آغوش گونه هایش آرام می گرفت؛ به همان لطافتی که شبنم بر برگ گل می نشیند؛ به همان آرامشی که هر طفلی در آغوش مادر حس می کند؛ نرم و آرام اشک می ریخت و زیر لب برای پسرش دعا می کرد. من، مادر احمد را هم اوّلین بار بود می دیدم. امّا حس کردم گویی سالیان سال است صلابت او را می شناسم. فقط کافی است قدری تاریخ خوانده باشید. فقط کافی است قدری در کوچه ها و خیابان های این شهر قدم زده باشید. فقط کافی است به دور و بر خود دقیق تر بنگرید. در و دیوار، با این صلابت غریبه نیست. مدّت هاست این آب و خاک چنین مادرانی را به دیده، دیده است. و شما!

محال است زندان رفته باشید و از خود نپرسیده باشید: " آیا امیدی هست؟" نمی دانم. به راستی ما را چه شده است؟ که زندان نیستیم و باز می پرسیم: " آیا امیدی هست؟"

نمی دانم چرا وقتی ترکیب اشک و لبخندِ توأم با رضایتِ از فرزندِ مادر احمد را دیدم، ناخودآگاه به یاد قرآن افتادم؛ داستان موسی؛ آنجا که ولادت موسی را می گوید؛ همان جا که سخن از بی تابی مادر موسی است؛ درست همان جا، خدا می گوید: « فَرَدَدناه إلی أُمِّه کَی تَقَرَّ عَینُها و لا تَحزَنَ » ( سرانجام او را به مادرش بازگرداندیم تا دل و دیده اش [ به او ] روشنی یابد و غم نخورَد.)

قرآن، فرزند را مایه ی روشنی دل و دیده می داند. جالب اینجا است که استدلال آسیه برای اقناع فرعون به نگاه داشتن موسی نیز، چیزی جز روشنی چشم نیست. « و قالَتِ امرَأَتُ فرعونَ قُرَّتُ عَینٍ لی و لَکَ » ( و همسر فرعون گفت: هم برای من و هم برای تو روشنی چشم است.)

فرزند صالح، برای هر پدر و مادری، روشنی چشم است. امید زندگی است. این را از عمق نگاه هر مادری می توان خواند. از طنین صدای هر پدری می توان شنید. به حقیقت، نمی دانم خود، مایه ی روشنی چشم مادر هستم یا نه؟ ولی اگر احمد بیاید، حتماً به او خواهم گفت: احمد جان! شکر خدا کن که مایه ی روشنی دل و دیده ی مادرت هستی! این، کم نعمتی نیست. درک این نعمت برای هر کسی میسّر نمی شود. به طور عادّی هر مادری فرزندش را دوست دارد. امّا فهم این که واقعاً فرزند، مایه ی روشنی چشم مادر است، به سادگی میسّر نمی شود.

پژواک این صدا رهایم نمی کند: " مادر! آیا امیدی هست؟"

ندایی در درونم مدام زمزمه می کند: قسم به اشک مادر که امیدی هست! قسم به اشک مادر که امیدی هست! قسم به اشک مادر که امیدی هست!

خدایا! آیا احمد این ندا را می شنود؟ آیا می شنود: قسم به اشک مادر که امیدی هست!؟ آیا می فهمد بهترین نشانه ی امید، همین اشک مادر است؟ این اشک، دل را صیقل می زند. دل صیقل خورده بهتر روشنی می یابد. این اشک، آیینه ی مهر است؛ چشمه ی زلال است؛ پاک و پاک کننده! شبنم بهار است؛ لطیف و طرب انگیز! نمودار " تجربت " است؛ غمّاز و رسواگر!

خوش بوَد گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که دَرو غَش باشد

آیا احمد با پوست و گوشت و استخوان حس می کند ناامیدی آن روزی است که این اشک، نباشد؟!

و ای همه مردم ایران! می خواهم فریاد کنم. می خواهم از ته دل داد بزنم. بدانید: من، امروز تابلوی زیبایی دیده ام. سیمای زنی با وقار که چهره اش اشکی پر صلابت و لبخندی پر رضایت را با هم ترکیب کرده بود. و بعد از مدّت ها سرخوشم که هنوز هم چیزی هست که بتوان آن را زیبا یافت! پس امیدی هست! و ای همه مادران رنجیده! روی بر آسمان دارید و دل در گروی رحمت الهی، فرزند خود را به نیل حوادث بسپارید. نهراسید که این سروش پروردگارتان است:

« فَرَدَدناه إلی أُمِّه کَی تَقَرَّ عَینُها و لا تَحزَنَ و لِتَعلَمَ أَنَّ وَعدَ اللّهِ حَقٌّ و لکنَّ أکثرَهُم لایَعلَمُونَ » ( سرانجام او را به مادرش بازگرداندیم تا دل و دیده اش [ به او ] روشنی یابد و غم نخورَد و بداند که وعده ی الهی حق است، ولی بیشترینه ی آنان [ فرعونیان ] نمی دانند.)

|+| نويسنده مرد آزادی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386  |
 قیصر امین پور
  خسته‌ام از اين كوير، اين كوير كور و پير               اين هبوط بي‌دليل، اين سقوط ناگزير

       آسمان بي‌هدف، بادهاي بي‌طرف                           ابرهاي سربه راه، بيدهاي سر به زير

اي نظاره شگفت، اي نگاه ناگهان !                 اي همآره در نظر، اي هنوز بي‌نظير !

    آيه آيه‌ات صريح، سوره سوره‌ات فصيح             مثل خطي از هبوط، مثل سطري از كوير

                مثل شعر ناگهان، مثل گريه بي‌امان                   مثل لحظه‌هاي وحي، اجتناب‌ناپذير

  اي مسافر غريب، در ديار خويشتن                 با تو آشنا شدم، با تو در همين مسير !

    از كوير سوت و كور، تا مرا صدا زدي            ديدمت ولي چه دور،ديدمت ولي چه دير !

    اين تويي در آن طرف، پشت ميله‌ها رها             اين منم درين طرف، پشت ميله‌ها اسير

دست خسته‌ي مرا مثل كودكي بگير                 با خودت مرا ببر، خسته‌ام از اين كوير

پ ن: خبر نامزدی ؟ واقعا خوشحال می شم بشنوم دارم دیوونه می شم و منتظر یه معجزه ام که نجاتم بده!!!

پ ن۲: با هر کس تماس می گیرم می گه به وبلاگ سر می زنه  این منو خیلی امید وار می کنه

|+| نويسنده مرد آزادی در شنبه سیزدهم مرداد 1386  |
 زندگی و خبرهای تازه
یه سری اتفاق خوب پشت سر هم ردیف شده

۱ داداشم کنکور رتبه ۳ رقمی آورد(کارشناسی)

۲ دختر داییم عقد کرد

۳ دختر عموم ـکه خیلی دوستش دارم به نام بانو" ستایش سعادت "ـ به عنوان ۲۴ مین نوه حاج أقا سعادت به دنیا اومد.. حالا حالا ها هم عنوان کوچکترین را داره

(ول یه چیز بد شده که نمی نویسم و داره داغونم می کنه)

|+| نويسنده مرد آزادی در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386  |
 دست بوسی
|+| نويسنده مرد آزادی در چهارشنبه سوم مرداد 1386  |
 سلام يعنی برای هميشه ... خداحافظ!
تقدیم به همه هم ترمی هام

نخ سوزن: هادی مجی ابو

تکليفِ تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!


هی بی‌قرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا
تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.


من ... ترانه‌ها وُ
تو ... بوسه‌ها وُ
شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.


برمی‌گرديم
نگاه می‌کنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!


آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.


کم نيستند کسانی
که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد
گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم


از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.


ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.


سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!


سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

 

شعر از سید علی صالحیه

به زودی شعری از خودم با نام "امام حسین" می زارم تو وبلاگ

|+| نويسنده مرد آزادی در چهارشنبه سوم مرداد 1386  |
 خرخونی و دیگر قضایا!!!
چند روزیه مثلا برا درس خوندن ارشد میرم کتابخونه و حوصله و وقت اینترنت بازی را هم نداشتم

یه نفر تو کتابخونه است مواظبه سر و صدا نشه

عین مبصرها!!!

یه نفر هم هر روز میآد کتاب مقدس می خواه

من و اسی یه اسم باحال براش گذاشتیم!!!!!!! که نمی گم چیه!!!

|+| نويسنده مرد آزادی در چهارشنبه سوم مرداد 1386  |
 
 
بالا