تبليغاتX
خاتمی باید بیاید
آنچه یافت می نشود - آنم آرزوست
 یه شعر برای هم کلاسیها و اردوی شمال و غیره !!!

اولا اگه نظراتتون مثبت باشه قسمتهای سانسور شده اش را هم قرار می دم! همراه چند تا عکس ناب!!

ثانین!! ققنوس را در یابید

 

 

 

حکایت روزگار سپری شده این مردم سالخورده

روزگارِ پرِ چاله

چند تا آدم نخاله 

نعنا و دوسیب و قهوه

موکت و سوراخِ زغاله

                      شایدم آتیش بلاله!

دو تا چشم و دو تا چشمه

دو تا چشم، دو تا ستاره

ستاره، سیاه و سیار،

کرده عاشقو بیچاره

                    عاشقی پرِ آه و ناله!

دو تا چشم و یه نگاهه

از دو تا چشم سیاهه

بسیجی! بگو ببینم

مگه عاشقی گناهه؟

                     مگه دوست داشتن ضلاله؟

به خدا عین ثوابه

شب که اون عشقِ تو خوابه

گریه های لب دریا

موج دریا هم جوابه

                    ماهی و پولک و باله!

 لب دریا، شب و اردو

قلیون و آواز و شادی

سرما و موج و ستاره

مجتبی و من و هادی!

                   سه تا شببو، سه تا لاله!

عمودریای پر از عشق

میگه پس هم خونه ایت کوش؟

ابوالفضل نشه فراموش

رفیق عاشق و باهوش!

                  رفقای چند ساله!

آدمهای پر کوچه

کوچه های پرِ آدم

آدمهای پرِ قصه

قصه ها، هم شادی و غم

                   ولی خاطره اش باحاله!

Smsهای پر از جوک

جوکهای پر از سه نقطه

یه دنیا خاطرهی خوب

یه عالم حرف نگفته

                 چند تا هم علامت سؤاله!

 لب دریا، چای و قوری

فال حافظ به چه شوری

دخترای پرِ احساس

چهره شون مثل یه حوری

                 آخه یک نظر حلاله!

میدونید روزای آخر

دخترا با چشمای تر

به ما میگفتن "برادر"

برای ما هم جای خواهر،

                  جای خالی یه خاله!

کاش میشد اول شعرم

یادی از استادا میکردم

حساب چندتاییشون رو

از بقیه جدا میکردم

                         ولی اون وقت میگن یارو پاچه ماله!

                        این رو گفتم که یه وقتی نگی یارو بی خیاله!!!))

یه روزی، عشق دوباره

برقی که خبر میآره

Yahoo و Inbox پر از mail؛

آدمو به شوق میآره

                     تو بگو همش خیاله!

کلاسهای پر زِ خالی

جدیدیها شسته رفته

دختری که غصه داره

پسری که شعر گفته

                شعری که غصه و ملاله!

آرزوی دوباره، تکرار

مثل برفبازی توی گرماست

مثل رنگ کردن بارون

شبیه سواری رو ابرهاست

               یا میوهی رو درخت کاله!

                 غیرممکن، شکل رؤیا، بعضیها میگن محاله

ای خدا باشند سلامت

دخترای پر نجابت

پسرای شهر غیرت

همکلاسیهای "سعادت"

                که شعر با اونها پر جلاله!

 

 

 

راستی ققنوس را دریابید

كنار گذاشته شدن نماينده رهبر انقلاب از صدر پرونده هسته‌اي خبر از سایتی نقل شده که سابقن !! باز تاب را منتشر می کردن یعنی وابسته به محسن رضایی و این حرفا

|+| نويسنده مرد آزادی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386  |
 امروز روز اعدام من است، براي مهمانان ويژه برقصيد! مسیح علی نژاد
ققنوس را در یابید

 

 

خبر را از آرشيو ايسنا می آورم . با صدای بلند بخوانيد:
« معاون تحقيقات و آموزش دادگستري استان همدان از خودكشي يك دانشجوي پزشكي دانشگاه علوم پزشكي همدان در يكي از مراكز امر به معروف اين شهر خبر داد. قاضي مهدي الماسي در گفت‌وگو با خبرنگار حقوقي ايسنا گفت: بيستم مهرماه سال جاري، اين دانشجوي 27 ساله به علت ارتكاب جرم مشهود در يكي از اماكن عمومي، توسط ضابطان امر به معروف به اين مركز انتقال داده شد و به علت تعطيلي روز جمعه و عيد فطر 48 ساعت در بازداشت به سر برد. وي ادامه داد: هنگامي كه اين دختر در راهروي طبقه دوم مركز امر به معروف، از فرصت به دست آمده استفاده كرده اقدام به كشتن خود با استفاده از پارچه پلاكارد تبليغاتي موجود در راهرو كرد. به طوري كه ماموران هنگام حضور در صحنه با جسد وي مواجه شدند. الماسي خاطرنشان كرد: در تحقيقات مقدماتي علت مرگ مشخص نشده و منتظر دريافت نظر پزشكي قانوني هستيم


از شدت بغض منفجر شدم. نتوانستم در خانه بمانم. مي ماندم حتما ديوانه می شدم. شال و كلاه كردم زدم بيرون. رفتم ، روي پل لندن تا فراموش کنم. تا فراموش شوم. تا از يادم برود همه چيز. رفتم تا كمي هواي خوب برايتان بياورم، مجسمه  شكسپير هم خنده اش گرفت وقتي ديد از كنار گالري مدرن كه رد مي شوم بيشتر از آنكه با چشم خودم نگاه كنم با چشمهاي يك ماسماسك ديجيتالي نگاه مي كنم كه بعد از چند ثانيه خيره شدن، يك نور كذايي هم بخش مي كند به اسم فلاش، ولی او ديد برق اشکهایي كه هميشه دم مشكم است . حتما فكر كرد از ذوق زدگي ام است، اما مي خواستم دست خالي برنگردم و اينجا را كمي از ابر كسالت خلاص كنم  و به چند عكسي چشمتان را مهمان. می خواستم گزارشی سرسبز بدهم از بی دردی درد.  می خواستم فراموش کنم خبر نيامده به آرشيو رفته يك مرگ ديگر در زندان را. فراموش کنم که آن دختر معصوم و لابد زيبا اسم هم داشته است تنظيم کنند خبر دريغ کرده از بيانش. خواستم فراموش کنم آن دانشجوی 27 ساله پزشکی آدم بوده نه يک تکه گوشت، نه يک تکه چوب نه يک گونی سيب زمينی. آدم بوده با آرزوهای بسيار. آدم آدم آدم... و فراموش کنم و بفراموشانم که آن آقا چه راحت از ذبح عدالت حرف می زند. چه راحت می شود به بهانه تعطيلی، حتی قانونی نيم بند را هم کشت... همه چيز را فراموش می کنم. اما نمی توانم اين را فراموش کنم که اينجا در ديار کفر اگر چنين تراژدی رخ می داد حتما و حتما از صدر تا ذيل به صلابه  مطبوعات آزاد کشيده می شدند .ماجراي خودكشي " كوين جيكوبز" كه  تازه او زنداني  جرم خود بود و نه زنداني تعطيلات و بازداشتگاه و سهل انگاري ها، زندان بان ها به دادگاه رفتند و آنقدر رسانه ها فرياد زدند تا دولت  انگليس را پاسخو كنند كه با قانوني ديگر به مدد آيد. نمی توانم، نمی توانم فراموش کنم. نمی توانم...
اصلا بگذار تكليف خودم و همه را روشن كنم. من می شوم زهرا، نه زهرا كاظمي خبرنگار كانادا، كه آخر هم تكليف آن " جسم سختي " كه به سرش اصابت كرد و جانش گرفت، معلوم نشد اما صدايش به عالم و ادم رسيد،مي شوم همين زهرا دانشجوی بيست و هفت ساله  پزشکی همدان . زبان حال او می شوم در دم آخر. درست همانطور كه زندان بان ها مي خواهند، شاد و سرخوش انگار نه انگار كه كس ديگري  باز در زندان  مرد. حوصله رقص ندارم... من مي خوانم ، هر كه ناز صدا مي شناسد، برقصد، اينطوري خيالم راحت است و بي سبب به انتضار احضار زندانبان ننشسته ايم :

امروز روز اعدام من است ، از همان روزي كه براي " جرم مشهود" دستبند به دستم زدند و به " بازداشتگاه امر به معروف و نهي از منكر"منتقل شدم، هي توي سرم بافتم كه  ميهماني اين دستبند و اين انتقال را بايد باشكوه برگزار كنم.
امروز روز تقديم نفس هاي من است به  تمام طناب هاي عالم، بگوييد، همه بيايند، مي خواهم باشكوه بميرم، بليط حضور در مراسم اعدامم را پيش فروش كرده بوديد؟ صندلي هاي ويژه اش را پر از مهمانان ويژه كنيد. سخت نگيريد، از نيكي كريمي و هديه تهراني گرفته تاعشرت شائق و الهه كولايي و سيد محمد خاتمي و محمود احمدي نژاد و محمدرضا گلزار و حداد عادل و عماد افروغ و کوچک زاده و حسين رضا زاده و پرويز پرستويي تا بچه هاي تيم ملي ، دار و دسته گروه موسيقي شهرام ناظري و جمعت موتلفه اي  ها را هم دعوت كنيد، بگوييد قاليباف هم بيايد ،هاشمي ها همه باشند چه از رفسنجان چه از شاهرود، ديگر خودتان بهتر مي دانيد ، هيچ بزرگي از قلم نيفتتد همه و همه را در همان صندلي هاي ويژه بنشانيد، بگوييد مي توانند با دو همراه بيايند، بچه هايشان هم باشند، مي خواهم جلوي دلبندانشان، سنگ تمام بگذارم، قول مي دهم موقع اجرا ، حواسم با آن پائين تر ها هم باشد، خب آدم دوست دارد آدم هاي معروف و محبوب و مشهوري كه مي مرديم تا از شان امضا بگيرم، در مراسم اش باشند اما اين دليلي نمي شود كه بچه هاي كمپين يك ميليون امضا را كه به هيچ جا راه نمي دهند ، يا بچه هاي شهرستان را كه با اتوبوس مي آمدند براي نمايشگاه كتاب و جشن هاي دوم خرداد و سوم تير ، همينطور پشت در جا بمانند و من انگار نه انگار كه آنها آدم اند تنها براي مهمانان ويژه بميرم، به خدا اگر يك نفر، فقط يك نفر را پشت در بگذاريد، نمي گذارم از صداي خس خس ناز گلويم زير ناز و نوازش طناب دار، حض ببريد و مراسم را همينطور سرد و بي روح اجرا مي كنم و اصلا بال بال نمي زنم و دست و پايم را موقع جان دادن ، مستانه در آسمان نمي رقصانم كه لذت تام از آن تان شود.
 حسرت يك زبان لاي دندان گذاشتن را  در آن دم آخر به دلتان مي گذارم اگر پسرها و دخترهاي ميدان شوش و تجريش و امام حسين را از دخترها و پسرهاي شهرستاني جدا كنيد و يك چادر كلفت خاكستري هم بيندازيد وسطشان ، مي خواهم يك امشب را همه با هم باشند،از بالا تا پايين ميدان آزادي را خوب چراغاني كنيدتا وقتي ميني بوسهاي شهرستاني از خيابان انقلاب  پرسان پرسان مي آيند ، راه را گم نكنند  ، بگذاريد خوش باشيم و تا صبح با ساز و صداي نفس من  و نفس هاي خواهران و برادران هم قد و قواره ام ، براي مهمانان ويژه سنگ تمام بگذاريم ، يك امشب را سخت نگيريد، قول مي دهيم، هيچ جرم مشهودي را مرتكب نشويم، ببينيد چقدر بلديم مهمان نوازي كنيم ، من جان مي دهم ، دوستانم يك جا بند نمي شوند، من گردنم را با ناز مي برم در حلقه دستان طناب، آنها نازتر از من دستها را در هم حلقه مي كنند و موج مكزيكي از سر مي گيرند، من گردن به اين سو و آن سو پرتاپ مي كنم آنها مستانه گردن مي چرخانند ، من دست و پا مي زنم، آنها  پاي مي كوبند و رندانه دست مي زنند و در آخر وقتي طناب ناز آخرش را به گلويم كشيد، من كشاله ام داغ مي شود از خيسي حاصل ترس ، و چشمهاي برادران و خواهرانم خيس خيس مي شود از اشك،  نه، اشتباه نكنيد،  نه خيس شدن پاهاي باريك  من از ترس مرگ  است و نه خيس شدن چشمهاي تاريك  آنها از ترس پايان يافتن من. ترس من از آن است كه مبادا براي مهمانان ويژه ام خوب نرقصيده باشم و گريه دوستان هم از اجراي بد من است. آخر لامذهب ها ، حداقل بگوييد، رقص مرگم به كام كساني كه در تمام اين سالها، رقص زندگي ام به ساز آنها بوده است  چگونه نشست؟ من كه راضي ام. اما بعد از اين ، نوبت هركه بود، سر مادرش را يك جوري گرم كنيد،  كه نيايد به اين بزم ،آخر مادر هيچ وقت دل خوشي از رقص نداشت خاصه آنكه جلوي اين همه مهمان، آبروداري نكردم و آخر هم خيس شد اين كشاله لعنتي ام از ترس."

 اگر مهماناني هستند كه در تمام اين سالها به سازش رقصييدم و حالا  از قلم افتادند شما دعوت شان كنيد...

|+| نويسنده مرد آزادی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386  |
 قلیان در اصفهان
یه شعر در مورد اردوی شمال و هم ترمی هام کفتم که اکه اساسی نظر بدید(مثلا ده تا) می زارم تو وبلاگ

تو شعر از قلیون-ابو- هادی -مجی- دخترا و چن تا چیز دیگه گفتم!!!!

اما یه خبر خوشکل از وضعیت قلیون:اینجا بخونید یا تو ادامه مطلب کلیک کنید

حالا اون ۲۰ درصد کیه؟

۱- حسین اسدی

۲ -احمدی چهل گیس دهن قرص!!!!

۳- بیست در صد تموم شد!!!به عنوان تمرین هم رها نمی شه چون واقعن تموم شد!!!


ادامه مطلب
|+| نويسنده مرد آزادی در جمعه بیستم مهر 1386  |
 
چیزهایی هم هست

لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود

که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور

چند ساعت راه است

.....

ولادت سهراب سپهری

....

همین روزها

------------------------------------------------------------------------------------------------

یار دبستانی من

وفات فریدون فروغی نیز!!!!!

|+| نويسنده مرد آزادی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386  |
 مراسم افطاری رهبری با اساتید دانشگاه به نقل از کیهان

افطار تمام شده بود كه فرزند يكي از مسئولين آمد كنار سفره كوچك استاد. به پدرش چيزهايي گفت و پدر نيز در قندان توي سفره استاد را باز كرد و يك مشت قند ريخت توي يك برگ دستمال كاغذي و دادكه حضرت استاد تبرك كنند. استاد يك دقيقه اي را براي قندها نجوا مي كردند و آنها را نزديك لب ها مي آوردند... تمام كه شد تحويل دادند، گويا قندها خيلي قيمت پيدا كرده بود و يكي دوتا از مسئولان سهم خواهي كردند!! حضرت استاد كه برخاستند؛ جمعيت به طرف شان آمدند و با همان دست و نگاه مهربان حضرت استاد، با ايشان خداحافظي كردند... برگهاي ريحان سفره كوچك استاد چه زود بين اساتيد كلاس درس امروز تقسيم شد!


ادامه مطلب
|+| نويسنده مرد آزادی در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 رمضان...............................................................................................

سحرگاهان که در خوابی

تو را من لینک خواهم کرد

به بقال محل هم لینک خواهم داد

به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت

سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید

مرا هک کن

خیالی نیست

دوباره آی دی از نو

و روز از نو

تمام شب به روزم من

و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

و با فیلتر شکن یک روز

وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.

|+| نويسنده مرد آزادی در سه شنبه دهم مهر 1386  |
 هفته دفاع مقدس گرامی باد2

ماجرا اینست: کم کم کمییت بالا گرفت                         جای ارزشهای ما را عرضه کالا گرفت
احترام یا علی در ذهن بازوها شکست                         دست مردی خسته شد پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد                     خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد
زبر بارانهای جاهل سقف تقوا نم کشید                        سقفهای سخت مانند مقوا نم کشید
با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟                      ناجوانمردی هنر, مردانگی ها عیب شد؟
خانه دلهای ما را عشق خالی کرد و رفت                    ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت!

سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت                  صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
باغهای سینه ها از سروها خالی شدند                         عشق ها خدمتگذار پول و پوشالی شدند
از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد                          کله احساسهای ماورایی پوک شد
آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند                         مهر باطل شد به روی بال کفترها زدند
اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت                      در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زرپرستی می کنند                    زمره بیچارگان را سرپرستی می کنند!
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست                  لنگی این قافله تا بامداد محشر است! 

کارگردانان بازی باز با ما جر زدند                           پنج نوبت را بنام کاسب و تاجر زدند
چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد                    طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد                       باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد                    دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند                            ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت                     آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهی ها به جانها خیمه زد                    روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد

صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سر کشید                   شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید!

تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست                        در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست
دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن                     گرد دلها هاله هایی از تباهی حلقه زن
اعتبار دست ها و پینه ها در مرخصی                        چهره ها لوح ریا آیینه ها در مرخصی
از زمین خنده خار اخم بیرون می زند                        خنده انگار از شکاف زخم بیرون می زند
طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض                   جز بندرت دفتر لبخندها تعطیل محض
خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند                       یا که هق هق ها تقیه در تبسم کرده اند!

منقرض گشته است نسل خنده های راستین                   فصل فصل بارش اشک است و شط آستین
آنجه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است                  پوزخند آشکار و گریه پنهانی است
گرجه غیر از لحظه ای بر چهره ها پاینده نیست           پوزخند است این شکاف بی تناسب خنده نیست
مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن                       خنده های از ته دل ریشه کن شد, ریشه کن!
الغرض با ماله غم دست بنایی شگفت                       ماهرانه حفره لبخندها را گل گرفت!

اشکهای نسل ما اما حقیقی می چکند                           از نگین چشمهای خون, عقیقی می چکند
ماجرا اینست: مردار تفرعن زنده شد                          شاخه های ظاهرا خشکیده از بن زنده شد
آفتابی نامبارک نفسها را زنده کرد                             بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد

من ز پا افتادن گلخانه ها را دیده ام                            بال ترکش خورده پروانه ها را دیده ام
انفجار لحظه ها افتادن آوا زاوج                                بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج
دیده ام بسیار مرگ غنجه های گیج را                        از کمر افتادن آلاله افلیج را
در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام                           گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام
گردش تابوت های بی شکوه آهنین                              پر ز تحقیر و تنفر خالی از هر سرنشین
در خیابان جنون در کوچه دلواپسی                            کرده ام دیدار با کانون گرم بیکسی!

دیده ام در فصل نفرت در بهار برگ ریز                    کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز
سروها را دیده ام در فصل های مبتذل                        خسته و سر در گریبان - با عصا زیر بغل-

تن به مرداب مهیب خستگی ها داده اند                      تکیه بر دیواری از وابستگی ها داده اند

پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده اند                      گوشه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند

ماجرا اینست, آری ماجرا تکراری است                      زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است
از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد؟                  بال معراج و خیال عرش پپمایی چه شد؟
پشت این ویرانه های ذهن شهری هست, نیست؟            زهر این دلمردگی را پادزهری هست, نیست؟
ساقه امید را داس نومیدی چه کرد؟                            با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟
هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد                        در رگ ایمان ما خون صفا  را لخته کرد
هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها                              از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها؟
شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟                    ای عزیزان “رستخیز ناگهان” ما چه شد؟
دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد                        از چه طشت انتظار ما از آن بالا فتاد؟

جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است                 صبحگون ار تابش خورشید مولا روشن است
طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می زند               بین دریا و دلم از روشنی پل می زند
طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می کند              زیر نور ارغوانی ها مرورم می کند
اندک اندک تا تپیدنهای گرمم می برد                          در دل دریا فرو از شوق و شرمم می برد
قطره سرگشته عاشق خطابم می کند                           با خطابش همجوار روح آبم می کند
تیغ یادش ریشه اندوه و غم را می زند                       آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند

اینک از اعجاز او آیینه من صیقلی است                      طالع از آفاق جانم آفتاب یا علی است
یا علی می تابد و عالم منور می شود                          باغ دریا غرق گلهای معطر می شود
چشم هستی آبها را جز مولا علی ندید                         جز علی مولا برای نسل دریاها ندید
موج نام نامی اش پهلو به مطلق می زند                       تا ابد در سینه ها کوس اناالحق می زند
قلب من با قلب دریا همسرایی می کند                         یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند
اینک این قلب من و ذکر رسای یا علی                        غرش بی وقفه امواج در دریا علی
موجها را ذکر حق اینسو و آنسو می کشد                     پیر دریا کف به لب آورده یا هو می کشد
مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم                        شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم
موج چون درویش از خود رفته ای کف میزند              صوفی گردابها می چرخد و دف میزند

ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود                       جنگل انبوه دریاها خزانی می شود
کلبه شاد دلم ناگاه می گردد خراب                              باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب
پیش چشمم باغهای تشنه را سر می برند                   شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می برند

خارهای کینه قصد نوبهاران میکنند                            روی پل تابوت ها را تیر باران می کنند
در مشام خاطرم عطر جنون می آورند                        بادهای باستانی بوی خون می آورند
صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد                    آخرین برگ از کتاب آبها تا می خورد

 

|+| نويسنده مرد آزادی در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 اعتراض 585 فعال سیاسی، اجتماعي، فرهنگی و دانشگاهی به نقض حقوق شهروندي هادی قابل و محمود دردکشان
این خبر را داشته باشید و بک نکته اضافی این که من هم تو این خبر حضور داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حتمن رو ادامه مطلب کلبک کنید!!


ادامه مطلب
|+| نويسنده مرد آزادی در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 هفته دفاع مقدس گرامی باد

فقط  سمت راست عکس را ببینید که اسراییل را چطوری نوشته!!!!!!!!!!!!!!(انگلیسیش را می گما!!!)

خوب حالا ........... بی سواده!! احمدی نژاد که دکترا داره!!

|+| نويسنده مرد آزادی در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 
 
بالا