تبليغاتX
خاتمی باید بیاید
آنچه یافت می نشود - آنم آرزوست
 عکسهای خاتمی در دانشگاه تهران
شاید چند روزی ننویسم

دارم می رم اصفهان و معلوم نیست به نت دسترسی دارم یا نه

فقط چن تا عکس از خاتمی می ذارم تو کامنت ها خدا وکیلی هر کی دید به این سوال جواب بده:

اگه شب تموم شه....................از خاتمی چی توقع داریم؟؟؟؟؟؟؟؟/

 

 

یه توضیح دیگه: رسم خاتمی نبوده که تو عکس باشه.......عکس تماشاگران و مشتاقان اصلاحاتو گذاشتم

یه تو ضیح دیگه: دانشگاه به خاتمی سلام کرد

|+| نويسنده مرد آزادی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 علی و امیر را آزاد کنید

روز 13 آذر در تجمع مقابل دانشگاه تهران سي نفر از دانشجويان و رفقاي چپ گرا بازداشت

 

 شدند .اين شعر را كه اخيرا گفتم به اميد آزادي امير مهرزاد و

 

 علي كلايي تو وبلاگ قرار مي دم در مورد آزادي و شعر نظر بديد

 

 

تو اين دنيا كه مردم دسته دسته

ميان از سر كار مرده و خسته

تو اين دنيا كه هواي كوچه سرده

خدا رفته ديگه بر نمي گرده

تو اين شهري كه شهرش اسم نداره

وسط شكوفه هاش تگرگ مي باره

تو اين دنيا كه خوبي ها حقيره

روزي دو تا جوون جلو ضحاك اسيره

تو اين دنيا كه غمناكه از جنايت

(جنايت باز بهتر از خيانت)

تو اين دنيا كه جلادان اسيرن

دانشجوهاش توي جاده ميميرن

من و تو مونديم و آواز خونديم

تو زندون شعري از پرواز خونديم

من و تو بوديم و عشق و صدا بود

ميون جمعمون عكس خدا بود

زمستون بود ما از بهار شنيديم

صداي رعد و برق را گيتار شنيديم

(خيال نكن ماها گردن كلفتيم

به اميد خدامون شعر مي گفتيم!!!)

مي گفتيم تا دري واشه تو درها

مي كفتيم تا سري باشيم تو سرها

مي گفتيم -اشك ريزون-خنده زيباست

تماشاي پرواز پرنده زيباست

مي گفتيم نا اميدي هم يه درده

مي گفتيم شور و شادي بر مي گرده

مي گفتيم گل بكار آبادي اينه

مي گفتيم شعر بخون آزادي اينه

اگه مستي بده، ما می(mey ) فروشيم

اگه راستي بده، ما مي خروشيم

صداي خوب ما  بد مي نوشتند

دو تا گفتيم و سيصد مي نوشتند

خدا گفتيم و شيطان مي شنيدند

صداي مرد بي ايمان شنيدند

تو باغ گلهاي ما پژمرد پژمرد

زمرگ درد گل،پروانه هم مرد

ولي ما مونديم تا به هم بنازيم

بازم بازي كنيم قمار ببازيم

كنار نور سلول گل بكاريم

بعدش، با اشكامون براش بباريم

اگه سرده هوا لبهاي تو گرمه

اگه سفته زمين دستاي تو نرمه!!

بيا عكس گلا را هم ببوسيم

بيا عاشق بمونيم تا نپوسيم

اگه سرد شد خورشيد گرم مي شه ماه

يه روز بيرون مياد يوسف از اون چاه

يه روزي عاشقي آزاد مي شه

صداي گريه ها فرياد مي شه

بيرون مي آد خوبي ها ز گنجه

تموم مي شن روزاي شكنجه

آره فردا ميون دستاي ماست

شعر عاشق بودن رو لبهاي ماست

بيا عكس گلا را هم ببوسيم

بيا عاشق بمونيم تا نپوسيم

 

|+| نويسنده مرد آزادی در جمعه شانزدهم آذر 1386  |
 آغاز فعالیت اهدا عضو در سطح شهرستان خوانسار
 

خبرگزاری خوانسار گزارش می دهدبه نقل از منابع آگاه ساعت 10 صبح روز گذشته جلسه اي در دانشكده رياضي با حضور رييس دانشكده، مسوول امور دانشجويي، دو تن از اعضاي شورا(خامه و دهاقين) به نمايندگي از شورا ، احمدي (به نمايندگي از شهرداري)، گودرزي مدير آموزش و پرورش، مدير بيمارستان فاطميه و نماينده كانون هلال احمر دانشكده رياضي به منظور برنامه ريزي براي برگزاري همايشي به منظور فرهنگ سازي و ترغيب عموم براي اهداي عضو در خوانسار تشكيل شد.
اين همايش كه به احتمال زياد در 22 آذرماه در خوانسار برگزار مي شود، شامل سخنراني دو تن از پزشكان متخصص استان (رييس مركز تشخيص مرگ مغزي) و متخصصي ديگر در خصوص جراحي و نيز يك روحاني (احتمالا امام جمعه) پخش كليپ و فيلم كوتاه در اين رابطه و سخنراني چند عضو گيرنده يا خانواده هاي اهداكننده عضو و برنامه هاي جنبي خواهد بود.
در پايان اين مراسم قرار است افرادي كه مايل به شركت در اين عمل بشردوستانه هستند با تكميل فرم اهداي عضو پس از مرگ درخواست صدور كارت از مركز بيماريهاي خاص كشور شوند

|+| نويسنده مرد آزادی در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 سالگرد سقوط
امروز دومین سالگرد سقوط هواپیمای خبرنگارانه

روزی که من عزیز دلم مجتبی محدث عزیز را از دست دادم

کبوترها کبوترها به دلجويي از آن بالا

نگاه زير پا گاهی اسیران قفسها را

خوشا پرواز تان با هم بلند آواز تان با هم

به یاد آريد مل را هم در آن پرواز كردنها

خدا باعث و باني اش را لعنت کنه

شهيد مجتبي محدث

فیلمی گرفته ام به اسم خبر نگاران جنگ

 شاید برای ادای دینی به اینان که نماندند..........

مرا عهدي است با جانان-كه تا جان در بدن دارم

هواداران كويش را چوجان خويشتن دارم

راستي كتاب ممنوع الانتشار دلبركان غمگين من را خريدم

راستي كه خيلي عاليه!!

|+| نويسنده مرد آزادی در پنجشنبه هشتم آذر 1386  |
 ِِشعر به بهانه پايان دوره هلال احمر

روزی بنشسته بودم پر ملال

توي خانه پاي قلیون . زغال

ناگهان بانگ صدای رعد و برق

با كه تلفن مي كردش قيل و قال

گوشي را بد داشتم گفتم كيه؟

دیدم هستش حسن دوست باحال

گفت غمگین چرا بنشسته اي

پاشو بيا دانشکده آقا جلال

بهر كانديداتوري توي هلال

گفتمش دارم ولی من يك سوال!

هست اسم من میثم نه آقا جلال!!

گفت آن برا قافیه بود

ديدي كه احمر نبود بعد هلال!!

شد تمام آن روزگاران اي دریغ

توي کانون جمع بودیم چند رفیق

«یاد باد آن روزگاران یاد باد»

شب شعر «شعر باران » یاد باد

شب رفتن ، شب گشتن ، شب سرد

برگ زرد و برگ زرد و برگ زرد!

راههای تاز اي مي يافتيم

طرح هاي خوشگلی مي بافتیم!

هي مي گفتیم بچه ها ياري كنيد

جلوی اینجا!!! درختكاري كنيد!

شب احیا شب عشق و بندگی

لطف بي دریغ حق، شرمندگی

توي کانون چیز توپی داشتیم

دوستاني در کلوپي داشتيم

سر هر موضوع جنگي داشتيم

«روي دوش خود تفنگي داشتيم!!»

بچه ها! آن روزگاران قديم

كه ماها هر هفتگي!! جمع مي شديم

«همه خوبند اما ما چيز ديگري»

بود اين حرف مجيد اكبري

هيچ كس كوشا و كامل مثل او نديد

قلب كانون ،عشق من ، آقا مجيد!!

(مجيد كفت حرف تو جالب نبود

شانس آوردي كه مهري ابو طالب نبود!!

گويدت چرا شعر گويي . ترانه

توي بيت هايت باشد كنايه!!)

گويمش نه جان تو!! خدا آگاه بود!!

بيت بعدي نوبت فلاح بود

از «محمديان » يا ديگر سران

«كارپور و رمضاني» و ديگران!!

دختران رزمنده گردان كار

بچه هاي سازنده سال دو هزار!!

گفت اگر شعر است اين كو قافيه

بس كن اي دوست پاچه خاري كافيه!!

گفتم : اي دوست بچه ها منتظرند

تا كلام تازه اي را بشنوند

گفت عمرن كسي باشد تو كف

يا براي شعر تو ايستد به صف

پس شعر من همينجا شد تمام

هم قلم در قلمدان و هم زبانم توي كام!!

 

 

|+| نويسنده مرد آزادی در سه شنبه ششم آذر 1386  |
 هری پاتر و سیفون جادویی
بچه ها دوست دارم در مورد هلال احمر نظر بدید

حالاهم یه داستان طنز برا خالی نبودن طویله!!!

به زودی مجموعه کامل تنگنا را می بلاگم در بلاگم!!!

این قصه هم تقدیم به ابولفضل میرزایی عزیزم!!!به خاطر تعریفاش و سجولی ()برا طنزای یخی که می نوشت!!! وتقدیم به هادی شادمان برای (.........) و (..........) و (.............) !!!!!

 

يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، غير از يه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پيش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خيلى بدجنس بودند، چون همه‌اش خورش اسفناج به خوردش مى‌دادند كه خدايى خيلى چيز ستميه و كمتر كسي باهاش حال مي‌‌كنه! اونم يه روز قاط زد و شير گاز رو باز كرد و كبريت زد و همه شون رو تركوند، آخه هنوز اجازه نداشت بيرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه.

پليس هرى پاتر رو گرفت و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همين كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرميون (كه اسم اصلى‌اش هرميايونياى است و ما در ترجمه به‌ش مى گيم هرميون) سوار يه هيپوگريف سر رسيدن و هيپوگريفه با يه گاز، طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردنش آويزون بود، تا خود هاگوارتز پرواز كرد و به اونجا رسيد.

شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصيلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشيدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دويد دستشويى. وقتى خواست سيفون رو بكشه، توالت فرنگيه بهش گفت «خيلى نامردى كه اين كار رو با من كردى هرى، من كه يه توالت معمولى نيستم...» هرى هم گفت تو يكي ديگه حرف نزن، توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سيفون رو كشيد و رفت.

فرداش بچه ها داشتن تو حياط مدرسه قدم مى‌زدن كه ييهو دو تا ديوانه‌ساز كه سوار يه جاروبرقى چهارسيلندر بودن، تخت گاز اومدن و كيف هرميون رو زدن و در رفتن. هرى و رون هم پريدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته يه كوچه بن بست يكى از ديوانه‌سازها پياده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا يه دونه از اون بوسه‌هاى ديوانه ساز ازت مى كنم تا جونت دربياد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و يه هورت كشيد و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «چ. س. م. خ» شده و هر شيش سال يه بار مسواك مى زنه.

اون يكى ديوانه‌ساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون ديدن طرف كسى نيست جز «سيوروس اسنيپ». هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى؟!» اسنيپ گفت «خسته نباشى، لا اقل يه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم!» بعد دوتايى چوب دستى هاشونو كشيدن و به طرف هم شليك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچه‌ي شلوار اسنيپ و دودش كرد. رون گفت «نيگاه كن هرى، زيرشلوارى اسنيپ گل گليه» ييهو هرى يه چيزى تو سرش جرقه زد و يادش افتاد وقتى تازه دنيا اومده بود، اين زيرشلوارى رو پاى باباش ديده، واسه همين شاكى شد و گفت «زيرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنيپ گفت «من دزد نيستم، اين زيرشلوارى هم حكايتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خيلى باحاله. اما الآن حيفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپريز شن»بعد يه بشكن زد و ناپديد شد.

هرى كه خيلى بهش فشار عصبى اومده بود، دويد و رفت دستشويى هاگوارتز. دوباره همون مستراح فرنگيه بهش گفت «يه لحظه صبر كن، بابا من جادويى ام... نكن اين كارو... مى خوام يه چيزى... پوه!» هرى هم سيفون رو كشيد و رفت. فرداش روز مسابقه‌ي بزرگ كوئيديچ بين تيمهاى گريفندور و اسليترين بود. اول گروه اسليترين 258 تا گل به گريفندور زد كه هر كدوم نيم امتياز داشت، بعد «جى. كى. رولينگ» يواشكى گوى زرين رو رسوند به هرى و گريفندور فرتى پنج هزار امتياز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداران اسليترين شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حيا كن، كوئيديچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه اميد پري‌روز مصاحبه كرد و گفت: «قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه، اما از لج بعضى‌ها تا هفتصد جلد ديگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تيم كوئيديچ مى‌مونه.» طرفداراى اسليترين هم ريختن تو خيابوناى اطراف ورزشگاه و شيشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همين لحظه ابرهاى سياهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شديدى لحظه‌اى همه جا را روشن كرد و آن‌گاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاريه.

شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشيده بودن كه رون گفت مهر هرميون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا يكى باشه كه روزها، بشينه كنار مامانش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جينى خواهر تو شدم، اما مشكلم اينه كه داداش زاقارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه بامزه، چطوره بريم پيش هاگريد تا اون راهنمايى مون كنه؟» بعد دوتايى شنل نامرئى‌كننده‌ي باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بيرون. همينطور كه داشتن يواشكى از كنار سرايدار رد مى شدن، طرف ييهو برگشت و گفت: «آهاى، بيرون مى‌رين اين كيسه آشغالو هم بذارين دم در» هرى گفت: «ببخشيد مگه ما نامرئى نيستيم؟» سرايدار گفت: «شما نامرئى هستين بوگندتون كه نامرئى نيست! »

وقتى بچه ها رسيدن به كلبه  هاگريد، هاگريد نشسته بود و داشت شير يه اژدهارو مى دوشيد. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگريد هم گفت كه بچه ها خيلى مواظب باشين و فريب احساسات زودگذر رو نخورين. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اينو كه گفت هرى و رون خجالت كشيدن و پشيمون شدن و از هاگريد تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگريد گفت: «هوى يه ساعته چى مى دوشى يارو؟ من نر هستم!»

وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگريد يه سطل شير اژدها خورده بود دويد دستشويى. توالت فرنگيه باز تا هرى رو ديد گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما ديگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.

فرداش كلاس درس پيشگويى و طالع بينى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تريلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داريم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد يكى يكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگيرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن.

شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گونگال، كارت داره» هرى گفت: «خيلى ضايعى، تو قرار بود آخر داستان بياى كه هيجانش زياد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبچس، كسى ديگه اى دم دست نبود كه پيغام خانم مدير رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدير، پروفسور مك گونگال پرسيد: «چى مى‌خورى هرى؟» هرى گفت: «از همين آب نبات چوبى‌هاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى ميز و يه دونه برداشت و دو سه تا مك زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اينا برمى دارم مزه ي آشغال گوشت مى‌ده» پروفسور گفت: «واسه اينه كه اينا آب نبات نيست، گوش پاك‌كن‌هاى مصرف شده‌ي منه. حالا يه دقيقه بشين مى خوام يه چيز خيلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زير ميزش يه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جيغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شيشه؟» پروفسور مك گونگال گفت نه. هري گفت «نيمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه. گفت: «پس چيه؟» پروفسور گفت: «زمين شوره، حالا برو باهاش طويله‌ي هيپو گريف‌ها رو جارو كن» همون موقع زخم پيشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشيد «اى نامرد! تو ولدمورتى كه تغيير قيافه داده» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشيد و از جا درآورد. اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بيرون، تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده.

شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شادونه و چيزهاى وحشتناك ديگه ديد و دستشويى‌اش گرفت. پا شد رفت دستشويى، اونجا دوباره همون توالت فرنگيه گفت: «ببين، يه دقيقه خودتو نگه‌دار بذار من حرفمو بزنم، نمى‌تركى كه...» اما هرى كه داشت مى‌تركيد، گوش نكرد و به كارش رسيد، اين بار همينكه دستش به سيفون خورد يه صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزيد و لرزيد و بامبى تبديل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودين؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به اين روز نمى‌افتادم. وقتى اسنيپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به اين شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بى‌مرام بين چهل تا توالت فرنگى اينجا، هى گير دادى به من، هى گير دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتين؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكو!» هرى خيلى معذرت خواست و گفت اميدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشيد و گفت: «هرى من بايد يه راز بزرگيو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو، هم خواننده‌ها كف مى‌كنين... هري!... من باباتم. »

هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوايم با بچه‌ها بريم كافه‌ي سه دسته جارو» دامبلدور براى اين كه ضايع نشه به روى خودش نياورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جيمز پاتر پدر تو نبود. من و جيمز دوستاى صميمى بوديم. بعد هر دو عاشق مامانت لى‌لى شديم. اما لى‌لى فريب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه. همين موقع من بابات رو براى يه مأموريت فرستادم لندن، اون هم ناپديد شد و مدت‌ها گذشت. من با لى‌لى ازدواج كردم يه روز ييهو سروكله‌ي جيمز پيدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها! من كه تازه همين ديروز رفتم لندن» ما هم براى اين كه ساكتش كنيم، خواهر كوچيكه‌ي لى‌لى رو داديم به جيمز كه ثمره‌ي اون ازدواج، تو بودى»

هرى گفت: «خب با اين حساب كه تو مى‌شى شوهر خاله‌ام، نه بابام» دامبلدور هم ريشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرين! پنجاه هزار امتياز به گريفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرميون دسته گل و شيرينى خريدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن. بعد هم جشن مفصلى گرفتن و همه رو دعوت كردن. ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسيد و گفت: «منو ببخشين، من در نادانى به سر مى بردم. اما اين يه ماهه نشستم و يكى از اين سريال‌هاى سى شبه‌ي سيروس مقدم رو ديدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشيدن و ولدمورت رو بخشيدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه.

فرداش بچه‌ها بالاخره از هاگوارتز فارغ‌التحصيل شدن و رفتن تو صف ديپلمه‌هاى بيكار. دامبلدور هم هرى رو تبديل به يه توالت عمومى وسط ترمينال جنوب كرد تا از اين طريق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم در بياد. قصه‌ي ما به سر رسيد. كلاغه آخرش هم نفهميد قضيه زيرشلوارى گل گلى اسنيپ به كجا رسيد!

|+| نويسنده مرد آزادی در جمعه دوم آذر 1386  |
 
 
بالا