تبليغاتX
خاتمی باید بیاید
آنچه یافت می نشود - آنم آرزوست
 مواجهه رهبر و سید محمد خاتمی به نقل از سید سراج میر دامادی
(سید سراج میردامادی)

 

 

 خاتمی : من هنگامیکه وزیر ارشاد بودم گه گاهی رهبری من و آقای هاشمی را می خواستند و برخی مجلات و نشریات منتقد را جلوی من می گذاشتند و نسبت به انتشار آنها گلایه می کردند. من نیز استدلال می کردم که اگر بنا باشد حد اقل آزادی در نظام جمهوری اسلامی داده شود نباید مانع از ظهور و بروز آزادانه و مسالمت آمیز اندیشه های منتقدانه برخی از جریانات سیاسی و فرهنگی در جامعه بشویم که رهبری نمی پذیرفتند و گاهی بحث و گفتگوی ما کمی بالا می گرفت که نهایتا آن بگو مگو ها منجر به استعفای من شد. خاتمی افزود : در پایان یکی از جلسات و بحث و گفتگوی من و رهبری که کمی شدید شده بود پس از خارج شدن از جلسه هاشمی مرا کناری کشید و با اعتراض به من گفت چرا با رهبری بحث و جدل می کنی؟ من به همه وزرا هم گفته ام در مقابل ایشان هیچ بحث نکنید هرچه ایشان فرمودند بگوئید بروی چشم اما بروید کاری که خودتان صلاح می دانید را انجام بدهید. خاتمی می گفت من نتوانستم اینگونه باشم به همین دلیل کارم به استعفا کشید

 

 

 

شاید امروز دیگر سخن گفتن از دوم خرداد و بزرگداشت سالروز آن خیلی مد روز نباشد و خیلی از آفرینندگان و حتی گروندگان به آن حادثه بزرگ امروز سکوت را ترجیح بدهند اما من شخصا بر این اعتقاد هستم که باید آن روز را گرامی داشت و علل و عوامل آن پیروزی بزرگ را باید تجزیه و تحلیل علمی نمود. اگر اشتباه نکرده باشم ، بحث انتخابات ریاست جمهوری دوره هفتم پیش از آنکه به شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت انتخاب شوم در مجموعه اتحادیه شروع شده بود و در پی انصراف آقای مهندس میر حسین موسوی ، در دفتر تحکیم برای معرفی نامزد مناسب بحثهای زیادی در گرفت و در نهایت قرار شد شورای مرکزی جدید که شامل آقایان علی افشاری ، محسن محمدی معین ، علیرضا توکلی ، میثم سعیدی ، مجید فراهانی ، حسین بی غم ، مهدی جمارانی ، خانم اشرفیان و من بودند رایزنی هایی را برای یافتن گزینه مناسب صورت بدهند. به پیشنهاد خانم فاطمه حقیقت جو و تعدادی از اعضای سابق تحکیم که قرابتهای فکری بیشتری با سازمان مجاهدین انقلاب داشتند نام سید محمد خاتمی نیز در میان افراد مطرح شد. برخی انجمنهای اسلامی بویژه انجمن مشهد پیشنهاد آقایان سید علی اکبر محتشمی و یا سید هادی خامنه ای را می دادند اما ایندو در شورای عمومی حائز آراء حد نصاب نشدند. استدلال برخی از دوستان این بود که محتشمی زیادی تند است و سید هادی خامنه ای هم با برادرش نمی تواند کار کند یا اینکه فراتر از آن عده ای می گفتند مقام رهبری با نامزد شدن ایشان اساسا مخالف است. نام بهزاد نبوی و دکتر معین هم برده شد اما ایندو حتی به رأی گیری هم نرسیدند .تا اینکه سخن از سید محمد خاتمی مطرح شد. همانطور که گفتم در میان جمع تحکیمی ها اول خانم حقیقت جو نام خاتمی را برد اما معلوم بود که در جای دیگری هماهنگ شده بود و این نام بردن بدون پشتوانه نبوده است. شخصا در آن مقطع به همراه دوست خوبم دکتر حسین غیاثی از مخالفان سرسخت خاتمی بودیم و استدلال ما این بود که خاتمی مرد بسیار نازنینی است که برای کارهای فرهنگی آنهم تا زمانی که منجر به درگیری و برخورد نشود مناسب است و برای ریاست جمهوری باید فردی محکم و نترس و شجاع بیابیم تا بتواند در مقابل اقتدارگرایی و انحصار طلبی جریان راست تمام قد بایستدو جا نزند. استدلال دوستان نزدیک به سازمان آن بود که خاتمی خواهد توانست اجماع را ایجاد کند و افرادی با آن شرائط را یا نخواهیم توانست بیابیم یا اگر یافتیم مورد اقبال اکثریت جامعه و گروههای سیاسی و اجتماعی قرار نخواهند گرفت. بعد از جلسات متعدد و لابی های مفصل حمایت از نامزدی خاتمی در جمع شورای تهران و بعد در صحن شورای عمومی اتحادیه مورد تصویب قرار گرفت. ما اقلیت مخالف نیز به رأی اکثریت گردن نهادیم و همراه با اکثریت تمام قد وارد کارزار انتخاباتی شدیم. شاید بد نباشد این نکته را اضافه کنم که حد فاصل تصویب حمایت از خاتمی و اعلام رسمی نامزدی او شاید دو ماهی طول کشید و در این فاصله شورای مرکزی جلساتی را با خاتمی در خصوص راضی نمودن ایشان برگذار کرد. در این جلسات که در محل کار آنزمان ایشان یعنی کتابخانه ملی برگذار می شد ما حرفها و انتظارات دانشجویان را مطرح کردیم و ایشان نیز خیلی حرفهای جالب و شنیدنی و حتی تاریخی را مطرح کردند که در میان آن جمع فقط من آنهم بدلیل عادت دیرینه خبرنگاری ام تمام سخنان خاتمی را می نوشتم و شاید روزی بعنوان یکی از اسناد بسیار مهم تاریخ معاصر بخشی از آنرا منتشر نمودم. از جمله سخنی که خاتمی در آن تصریح نمود که نمی تواند غیر صادقانه با رهبری نظام برخورد نماید. خاتمی افزود : من هنگامیکه وزیر ارشاد بودم گه گاهی رهبری من و آقای هاشمی را می خواستند و برخی مجلات و نشریات منتقد را جلوی من می گذاشتند و نسبت به انتشار آنها گلایه می کردند. من نیز استدلال می کردم که اگر بنا باشد حد اقل آزادی در نظام جمهوری اسلامی داده شود نباید مانع از ظهور و بروز آزادانه و مسالمت آمیز اندیشه های منتقدانه برخی از جریانات سیاسی و فرهنگی در جامعه بشویم که رهبری نمی پذیرفتند و گاهی بحث و گفتگوی ما کمی بالا می گرفت که نهایتا آن بگو مگو ها منجر به استعفای من شد. خاتمی افزود : در پایان یکی از جلسات و بحث و گفتگوی من و رهبری که کمی شدید شده بود پس از خارج شدن از جلسه هاشمی مرا کناری کشید و با اعتراض به من گفت چرا با رهبری بحث و جدل می کنی؟ من به همه وزرا هم گفته ام در مقابل ایشان هیچ بحث نکنید هرچه ایشان فرمودند بگوئید بروی چشم اما بروید کاری که خودتان صلاح می دانید را انجام بدهید. خاتمی می گفت من نتوانستم اینگونه باشم به همین دلیل کارم به استعفا کشید و خلاصه با ظاهری به نسبت قاطع می گفت که نمی پذیرد و در صورتیکه بپذیرد نمی تواند کاری از پیش ببرد و نهایتا اصرار داشت که بروید یک نفر دیگری را برای این کار بیابید. از نوع پس زدن خاتمی معلوم بود که خیلی در امتناعش پایدار نخواهد ماند زیرا در جلسات بعدی که باز در کتابخانه ملی او را دیدیم نرمتر شده بود.
نهایتا خاتمی در پی اصرار دفتر تحکیم وحدت و سایر گروهای موسوم به خط امام آنروز پذیرفت که داوطلب ریاست جمهوری شود. ستاد مربوطه تشکیل و به همت دوستان ایشان و همکاران سابقش در ارشاد ستاد" به آفرین" که حکم ستاد مرکزی را داشت شکل گرفت و به مرور ستادهای شهرستانی نیز براه افتادند.
در ستاد مذکور خیلی سریع بخشهای مختلفی مشغول به کار و تلاش شدند و تحکیم به من مأموریت داد در شورایی که کار انتشار بولتن ستاد را برعهده گرفته بود شرکت نمایم. در تحریره کوچک آن خبرنامه آقایان داوود سلیمانی ،خسرو تهرانی، علی شکوری راد بیش از سایر اعضای اسمی سعی و تلاش می کردند. رئیس ستاد آقای مرتضی حاجی بود که خیلی مدیریت منسجم و منظمی نداشت هرچند در محیطهای ایرانی اساسا برقراری و رعایت نظم و انضباط اداری و تشکیلاتی کاری قریب به محال است اما با این وجود خیلی بهتر از آن می شد ستاد را اداره کرد که متأسفانه چنین نبود.
هر چه به روز انتخابات نزدیکتر می شدیم شرائط سخت و سختتر می شد. شورای نگهبان با استفاده از نیروی های شبهه نظامی دست به طراحی و راه اندازی واحدهای "عملیات شورای نگهبان" زده بود. این گشتها در سطح شهر تهران به شکار طرفدارن خاتمی می پرداختند و اعضا و هواداران ستاد های انتخاباتی ما مرتب در معرض دستگیری و برخوردهای این گروه قرار می گرفتند. این واحدهای زیر نظر مجتمع قضائی ارگ عمل می نمودند و بازداشتگاهی نیز در زیر زمین این مجتمع در اختیار داشتند که تا می توانستند سلولهای آنرا از اعضای ستادهای خاتمی پر می کردند.
یادش بخیر من و علی افشاری و دو نفر از دانشجویان یک شب در آنجا میهمان بودیم و فردای آنروز به کمک جناب آقای دکتر رهامی خلاص شدیم.
پیش از آنکه رقابت انتخاباتی آن سال چنان به خشونت و درگیری بیانجامد ، آقای مهندس محمد رحمتی وزیر فعلی راه که آنروز دوست نزدیک ما بود و ریاست جهاد دانشگاهی را نیز بر عهده داشت روزی مرا به دفترش در خیابان انقلاب دعوت کرد. پس از سلام و احوال پرسی آقای رحمتی از روی خیر خواهی به من گفت: آقای میردامادی ، آقای ناطق بی شک رئیس جمهور خواهد شد اما شما بعنوان دفتر تحکیم مسئولیت سنگینی دارید و نباید بچه های مردم که پشت سر شما براه افتاده اند را به کام خطر و درگیری ببرید. رحمتی می خواست نهایتا بگوید که بهتر است برای جلوگیری از تنش و درگیری در جامعه میان طرفداران خاتمی و ناطق یک جایی برای گفتگوی مسالمت آمیز برای حل مشکلات ایجاد نمود و در این راستا اعلام کرد آقای مهندس آخوندی باجناق آقای ناطق و وزیر مسکن وقت قصد دارد با اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت گفتگو کند تا درگیری ها ضربآهنگ تندی پیدا نکند و روند انتخابات با آرامش به پیش برود. من هم قول دادم این پیام را به شورای مرکزی منتقل کنم. در شورای مرکزی بحثهای زیادی صورت گرفت و نهایتا تصویب شد. در جلسه اول ما آقای وزیر را در ساختمان کهنه خودمان ملاقات کردیم و ایشان از موضع یک خیرخواه اما از جایگاه یک برنده برای ما توضیح داد که در دولت آقای ناطق ما برای فعالیتهای دفتر تحکیم وحدت در دانشگاههای سراسر کشور تنگنایی ایجاد نخواهیم کرد فلذا شما نگران نباشید. ما هم انتقادات خودمان را از برخوردهای گروههای شبهه نظامی و حمله به دفاتر انجمنهای اسلامی مطرح کردیم و ایشان قول پیگیری داد. مهندس آخوندی اصرار داشت این جلسات ادامه پیدا کند و بگونه ای جلوه می داد که می خواهد جلوی تندرویها را بگیرد اما در تداوم جلسات ما و طرح بعضی مشکلات با ایشان معلوم شد اراده ای برای مقابله با تندرویها بویژه دستگیرهای گسترده فعالان ستاد های خاتمی وجود ندارد تا آنجا که یک هفته پیش از دوم خرداد شبانه به ستاد به آفرین ریختند و در حالیکه حتی خود خاتمی در اطاق کارش بود، وی و همه پرسنل را بیرون ریختند و به حکم دادگاه ساختمان را پلمپ کردند

|+| نويسنده مرد آزادی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 علی چهل روزه که در بنده!!!

  علي جان سلام . چند وقتيه كه پيدات نيست . بي‌معرفت ! بي‌خبر رفتي كجا ؟ خيلي جات خاليه ! عدم حضورت خيلي حس ميشه . هر جا كه ميريم ، وقتي كه نيستي دلم مي‌گيره . حالا كجايي ؟ حالت چطوره ؟ دلم برات خيلي تنگه . براي شيطونيها و شلوغي‌هات ،  براي صحبت‌هات كه هميشه با هم مخالفت داشتيم ، حتا براي سيگار كشيدنت كه سيگار رو با سيگار روشن مي‌كردي ! يادته اولين بار كه همديگه رو ديديم تا گفتي شريعتي ، گفتم بيا همين اول موضعمو بگم ، من از شريعتي خوشم نمياد و تو هم ديگه ادامه ندادي . اما با اين حال دوست خوب من شدي . دوستي كه از روز 13 آذر هر روز دارم بهش فكر مي‌كنم و هميشه منتظرم كه خبر آزادي‌اش رو بشنوم . يادته جشن تولد يكي از دوستان مشترك كه با اون هم از نظر عقيده مخالف هستيم اما دوستاي خوبي شديم رفتيم و چقدر خوش گذشت اون شب ! با بچه ها نشستيم و شعر و ترانه خونديم و چقدر شام خورديم . يادته تو پارك ساعي با هم قدم زديم و سر اومد زمستون رو زمزمه كرديم ؟ راستي اون‌جا سيگار به اندازه‌ي كافي داري ؟ دلم خيلي تنگ شده براي خنده‌هاي هميشگي‌ات . آخرين بار همديگه رو تو مراسم سالگرد مختاري و پوينده ديديم . هم تو بودي و هم امير . امير يه تكه نون آورد و داد بهت و گفت بيا بخور . من گفتم جريان چيه ؟ امير گفت جيره‌ي امروزشه . و من گفتم داري تمرين مي‌كني براي زندان كه اگه اعتصاب غذا كردي آماده باشي ؟(و اي كاش نمي‌گفتم ) . اما تو با همون خنده‌ي هميشگي گفتي آدم بايد ديوونه باشه تو بند 209 اعتصاب غذا كنه آخه ميگن غذاهاش خيلي خوبه . راستي حالا چي ؟ غذاهاش چطوره ؟ حال امير چطوره ؟ اون رو هم براي اولين بار تو همون مراسم ديدم . باورم نميشه كه اون هم اونجا پيش شما باشه . آخه چرا ؟ به چه جرمي ؟ اگه به دين و ايمونشونه ، تو كه از اونها مسلمون‌تري ؟ شايد هم به خاطر همين گرفتنت !! علي جان ! حالا حالت چطوره ؟ چرا ازت خبري نداريم ؟ چرا از هيچ كدوم از بچه‌ها خبري نيست ؟‌چرا كسي آزاد نميشه ؟ چرا بچه‌هاي بي‌گناه هر روز به جرم گناه‌هاي ناكرده بازداشت ميشن ؟ چرا بهترين فرزندان اين سرزمين به جرم‌هاي واهي روانه‌ي زندان ميشن ؟

علي جان ! دلم خيلي گرفته . نمي‌دونم چكار بايد بكنم ! امسال شب يلدا پيش خانواده‌ام بودم . طبق معمول ازم خواستند يه چيزي بخونم . اما تنها چيزي كه به ذهنم اومد تصوير تو بود و ترانه‌ي سر اومد زمستون كه با هم توي پارك خونديم و توي مراسم شاملو و پوينده و مختاري هم با دوستات دور هم مي‌خوندين . . .

سراومد زمستون شکفته بهارون

گل سرخ خورشید بازاومد و شب شد گریزون

کوه ها لاله زارن  لاله هـا بیـدارن

 تو کوه ها دارن گـل گـل گـل آفتاب و می کارن

توی کوهستـون دلـش بیـداره   تفنگ و گل و گندم داره می یاره

توی سینه اش جان جان جان  تـوی سینـه اش جـان جـان جـان

یه جنگل ستاره داره  جان جان  یه جنگل ستاره داره

                  *****

سراومد زمستون شکفته بهارون

گل سرخ خورشید بازاومد و شب شد گریزون

 لبش خنده ی نور دلش شعله شـور

صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

توی کوهستـون دلـش بیـداره  تفنگ و گل و گندم داره می یاره

توی سینه اش جان جان جان  تـوی سینـه اش جـان جـان جـان

یه جنگل ستاره داره  جان جان یه جنگل ستاره داره

|+| نويسنده مرد آزادی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 چن تا خبر از دانشکده
اول اینکه شعر بالا از خودم نیست

دوم اینکه به این آقا یا خانم ا که کامنت می زاره عرض می کنم جرئت و شهامت خاتمی و طرفدارهایی مثل من از اونهایی که پشت یه اسم مستعار مخفی می شن بیشتره؟

سوم اینکه مجید تولایی ازدواج کرد او با همسرش ازدواج کرده است

خبر بعدی اینکه مهدی غلامی هم شب عید غذیر ازدواج می کند

پنجم اینکه مرضیه امانی هم زندگی مشترکش را شروع کرد

ششم اینکه دانشگاه اصفهان تو اعتصابه

هفتم اینکه بعد از اقراربسیج دانشجویی به اطلاعاتی - نظامی بودن عده ای از دوستان دانشکده قصد دارن نشریه فریاد را منتشر کنند

بسیج دانشجویی رسمن در دانشکده آموزش مسلحانه می ده

هشتم اینکه علی کلایی تنها دانشجوی رندنیه که هنوز با خانواده تماس نگرفته حتمن چون مقاومتش بیشتر بوده

نهم اینکه تا نیمه بهمن خیلی خیلی کم می نویسم

دهم اینکه کسانی که از خاتمی بدشون میاد خوشحال باشن و یه لیست از همفکراشون را تو وبلاگشون بزارن آقای مهدی رفعتی حتمن امام جمعه ارومیه را لینک کنه!!!!

این مطلبو هم مجید برا ازدواجش نوشته که خیلی خوشگله و حتی به نظر من قشنگترین مطلبی که تو این چند سال نوشته:

تازه داشتم الفبای خواندن و نوشتن را یاد می گرفتم که به دنیا آمد.همان وقتی که یاد گرفته بودم با حروف کلمه بسازم و با کلمات جمله؛ او داشت یاد میگرفت که دانه دانه شان را به زبان بگوید.

 

من یاد می گرفتم بنویسم خدا،مادر، پدر،زندگی...

او یاد می گرفت که بگوید خدا،مادر،پدر،زندگی...

 

سالها گذشت از آن یاد گرفتن ها و حالا... الفبایمان عوض شده.هر دویمان با این الفبا بیگانه ایم و تازه شروع کرده ایم به سرمشق نوشتن.الفبای زندگی ،هر دویمان را سر یک کلاس نشاند تا بنویسیم و بخوانیم و بگوییم و تجربه کنیم.

شده ایم دوتا همکلاسی،دوتا رفیق و همراه با یک سرمشق، که قول داده ایم مشق زندگی مان را فقط با یک رنگ بنویسیم؛"رنگ خدا". که می دانیم کتاب زندگی مان با هیچ رنگ دیگری خوانا و زیبا نیست.
|+| نويسنده مرد آزادی در پنجشنبه ششم دی 1386  |
 چن تا خبر از دانشکده
 

دید موسي آن شبان را پشت رل
آمده در شهر و میراند اتول

از تعجب باز ماند او را دهان
گفت اينجا در چه کاري اي شبان؟

حيف آن صحرا و کوه و دشت نیست؟
در سرت اندیشه‌ی برگشت نیست؟

در فراق بوي جاليز و علف
عمر تو در شهر خواهد شد تلف

حيف ِ گاو ِ شيرده، سرشيرِ ناب
شير شهري نيست جز مخلوط آب

تخم‌مرغ شهر دارد طعم خاک
مرغ شهري را پهن باشد خوراک .....

آن شبان گفتا که لطفاً اینقده
پند کمتر گوی و اندرزم نده

روستا مرحوم شد، ده سکته کرد
صورت سبزه ز غصه گشته زرد

غرق شد جاليزها در ديپرشن
دانه‌ شد پنهان به زير خاک و شن

چشمه يادش رفته که دارد وجود
ظاهراً الزايمر از سرچشمه بود

باغ ميوه مثل قبرستان شده
گاو شيري پاک بي‌پستان شده

جز گروهي پيرمرد و پيرزن
کس نمانده در ولايات وطن

کس نمانده توي ده، نزديک و دور
غير آخوند و مريض و مرده‌شور

تو نميداني مگر، حتي صمد
قسمتش شد که به آمریکا رود

گفت موسي پس صمد«آقا» بگو
يک کمي هم ضمناً از ليلا بگو

گفت: ليلا رفته دانمارکي شده
کارمند مرغ کنتاکي شده

بنده هم قيد ده خود را زدم
با اميد حق به تهران آمدم

پس مسافرکش شدم مثل همه
میروی جائی، بگو، وقتم کمه!

گفت موسا میروم میدان تیر
هرچه میگیری ، ز من کمتر بگیر

گفت چوپان، میبرم مفتی ترا
میرسانم هرکجا گفتی ترا

در عوض در بارگاه کبریا
یک کمی از بهر من مایه بیا

هست پيکانم قراضه جان تو
ناظر کارش بود چشمان تو

پس بگو از قول من با ذات حق
اگزوز من تازگی‌ها گشته لق

همچنين خواهم که الله الصمد
نو کند از بهر من کاسه نمد

این چراغ دست چپ هم فی‌المثل
هست کار ایزد عزوجل

گر نماید یک کمی نورش زیاد
از خدا دارم تشکر، تنکس گاد

پس بگو با آن خداوند جلیل
مشکلاتی باشدم از این قبیل

ایهاالموسای الله معک
دارم از بهر خدا آچار و جک

تو بگو با او به آکسنت عرب
پنچرالسوراخو لاستیک العقب

الذي تعویضکم لاستیکنا
واجب اليزدانو کار نيکنا

فی الاتوماتیکه جعبه دنده‌کم
الذين او خدا، من بنده‌کم

گفت موسا، من نميفهمم ترا
فارسي صحبت بکن بهر خدا

تو عرب را ميکشي با اين زبان
کس نميفهمد چه ميگوئي جوان

مثل آدم با زبان مادري
گفتگو کن با همان لفظ دري

شد شبان شرمنده از آن زر زدن
اکسکيوزمي گفت و آمد در سخن

گفت خواهش کن از آن یزدان پاک
یک کمی بنزین بریزد توی باک

همچنين جز حضرت پروردگار
نيست در اطراف من تعميرکار

تو بگو با حضرت والاجناب
من شده شمع و پلاتينم خراب

گر خداوندم کند آن را عوض
ميدهد مخلوق خود را کيف و حظ

گفت موسا این سخن‌ها نیک نیست
بچه‌جان یزدان که میکانیک نیست

هست لاستیکت اگر پنچر درک
حق تعالا را چه با لاستیک و جک

اینچنین رفتار تو خیلی بده
هی به رب العالمین دستور نده

گر که هستی دلخور از رانندگی
لااقل قاصر نشو در بندگی

بلکه خیلی با تواضع با ادب
از خدا چیز مهمی کن طلب

آرزو کن تا روي لس‌آنجلس
گو خداوندا به فريادم برس

گو خداوندا کمي حالم بده
پول ساته‌لايت و کانالم بده

من شبانه روز با ژست ِ و ادا
روي آنتن ميروم پر سرصدا

ميدهم پيوسته ايران را نجات
بيخ دشمن ميزنم با ساته‌لايت

وحی آمد سوی موسي از خدا
فیلم کردی بنده‌ی ما را چرا

ما عطا کرديم او را آنچه خواست
ليک اين کاري که کرديم اشتباست

بینوا در شهر خود راننده بود
لااقل یک کار مثبت مینمود

توی آن بدبختی و آن هیر و ویر
میرساندت لااقل میدان تیر

ساته‌لايت گفتي هوائي شد طرف
شاد از اين رهنمائي شد طرف

پس فرستاديم کاليفرنيا
تا بگيرد از نخودهاي سيا

صبح و شب برنامه‌پردازي کند
عمه‌ي خود را ز خود راضي کند

پس تو از برنامه‌هایش حظ بکن
راه را ضمناً پیاده گز بکن!

حال بشنو باقي اين داستان
تا بداني داستان ماست آن!

گفت موسی کای خدای ذوالجلال
نیست مارا با تو پروای جدال
لیک آن چوپان که روزی لات و پات
سوی تهران آمد ازکنج دهات
حال در لوس آنجلس چادر زده
با مویزی چند خود را بر زده
میکند با نوحه پرل و لدین
گریه بر بدبختی ایران زمین!
میزند در این کانال گاهی هوار
میدهد در آن کانال گاهی شعار
بلکه ملت بار دیگر خر شود
این سفر علاف فخر آور شود
الغرض تا خدمت اهل فن است
نانش از لطف شما در روغن است
ور رسد سودش به ملا و قمش
گور بابای وطن با مردمش
چون بهر کس میفروشد خدمتش
پس چرا بد شد خدایا هجرتش؟

|+| نويسنده مرد آزادی در پنجشنبه ششم دی 1386  |
 
 
بالا