| آمار بازديد در 6 ماه گذشته: | ||
| ماه | تعداد بازديد | درصد |
| تیر 1387 | 1250 | 31.5 % |
| خرداد 1387 | 964 | 24.3 % |
| ارديبهشت 1387 | 746 | 18.8 % |
| فروردين 1387 | 449 | 11.3 % |
| اسفند 1386 | 318 | 8 % |
| بهمن 1386 | 230 | 5.8 % |
این یعنی هر ماه تعداد بیشتری به وبلاگ من سر زدند
امیدوارم تا آخر تابستان - مجموع بازدیدکنندگان وبلاگم را به بالای ۱۰۰ نفر در روز برسونم- رکوردی که فقط یک بار شکسته شده
۲- اما هنوزم شهروند را می خونم و هنوز هیچ شماره ای نشده که از ۱۵۰۰ تومنی که دادم - پشیمون شده باشم
۳- شهروند دو هفته پیش مصاحبه قشنگی داشت بین بچه های شریعتی (سوسن با احسانمصاحبه کرده بود) این هفته هم خشایار دیهیمی که فیلسوف نسبتا بزرگیه با محمد رضا خاتمی (دبیر کل جبهه مشارکت) مصاحبه کرده. مصاحبه خیلی جالب در اومده. چند تا مطلب هم از تاجزاده- حجاریان- اصغرزاده- عباس عبدی-ستاری فر- محمد علی نجفی-کرباسچی- شریف زادگان و.... داره
یه نقد خوشگل هم داره برا فیلم جونو که پارسال دیدمش و لذت بردم!
پي نوشت ۱: برنامه چرا خاتمي ، چهارشنبه ۲ مرداد در دفتر جبهه مشاركت به صورت تريبون آزاد برگزار مي شود. ساعت ۶ عصر ، تهران خيابان سميه ، پلاك ۱۸۰. اطلاعات تكميلي را در پست هاي بعدي مي دهم
پي نوشت ۲: توي ميدون فاطمي يه گشت ارشاد هميشه هست و اتفاقا جلوي يه دارو خونه مستقر مي شن!! خيلي روزها ديدم كه خانم هاي گشت ارشاد دارن وسايل آرايشي بهداشتي توي داروخونه را نگاه مي كنن!!!! بلاخره اونا هم دل دارن!!!!!!!!!!!
پی نوشت ۳: این وبلاگ هم دیدنیه (اگه باز نشد در قسمت نظرات روی کارمندک کلیک کنید)که تو معرفی اش نوشته :من " دوشيزه مكرمه " هستم ، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود .من " زوجه " هستم ، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حكم قاضي دادگاه خانواده قبول مي كند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط ! بدهد.من " زنيكه " هستم ، وقت مرد همسايه ، تذكرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پاركينگ مي شنود .من در ماه اول عروسي ام : " خانم كوچولو ، عروسك ، ملوسك ، خانمي ، عزيزم، عشق من ، پيشي ، قشنگم ، عسلم ، ويتامين و .... " هستم . من در فريادهاي شبانه شوهرم ، وقتي دير به خانه مي آيد ، چند تار موي زنانه روي يقه كتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد ، "سليطه " هستم.من "مادر فولاد زره " هستم وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا " كنيز " شما معرفي مي كند .
سفر مشهد كه فته بودم دو تا اتفاق جالب برايم رخ داد. البته بهانه اين نوشته حرفي بود كه روزهاي آخر يكي از دختران بسيجي به من گفت : «شما حرمت رییس جمهورتون را نگه نمي داريد!»
اولي وقتي بود كه در صحن اعراب نشسته بودم. قبلا و در سفر حج متوجه محبوبيت آقاي رييس جمهور در ميان اعراب و به خصوص شيعيان شده بودم.اين بار نيز شروع كردم به صحبت و از همه جا حرف شد و تا صحبت رسيد به پولوتيك ، ديدم با چه شوري از پرزيدنت ايران صحبت مي كند كه شجاع است و از مواضعش كوتاه نمي آيد و بايد الگويي براي جهان اسلام باشد
دومي همان روز سر نهار در رستوراني در مشهد بود. در ظرف غذا يك تكه شيشه بود. پسر لاغر ريقويي !! 14- 15 ساله مشغول گارسوني بود! صدايش كردم و شيشه ها را نشانش دادم ! يك نگاهي به شيشه كرد و خيلي جدي !!(كه از آن لباس و سن و هيكل بر نمي آمد) گفت پيگيري مي شه!! جلوي خنده ام را گرفتم، تا رفت خواهر كوچكم كه اصلا سياست را دوست ندارد و گوش نمي دهد، برگشت و گفت :«احمدي نژاد!!»
احمدي نژاد براي او نماد لاف آمدن و حرف گنده تر از دهان زدن بود.
احمدي نژاد كدام است؟
به اين سوال شما جواب بدهيد

چند روز پیش کامنتی تو وبلاگم گذاشته بود و موفقیت هادی شادمان را تبریک گفته بود:
من که آخر نفهمیدم خوانسار چی داره که دوستیه بچه هاش از همه جا عمیق ترو موفقیت دانشجوهاش از بقیه دانشگاهها بیشتر!
با وجود اینکه دوران دانشجویی من در خوانسار کوتاه بود,اما همیشه از شنیدن موفقیت های هم ترمی هام خوشحال شدم.آقای شادمان بهتون تبریک میگم.
امیدوارم شاهد موفقیت های بیشتر شما باشیم
هادی هم جوابشو داد
سلام
نمی دونید چقدر خوشحال شدم وقتی میثم بهم گفت بالاخره یکی از هم ترمی هام چاپ کتابم و بهم تبرک گفته . اون هم کسی که فقط یه سال باهاش توی خوانسار بودیم .
خانم شکوهی واقعا ممنونم از تبریکتون ، شما هم همیشه موفق باشید.
میثم جان از تو هم خیلی ممنونم که این مطلب رو تو وبلاگت گذاشتی ، امیدوارم همیشه موفق باشی.
این را من محبت معنی می کنم و همینه که بعضی وقتا با تمام وجود می خام یه بار دیگه تو اون فضا زندگی کنم!!!!!!!!!
(این مطلب را از مشهد می نویسم)
1- این خیابان زمزم نام دارد. اما مردم دوست دارند پاسگاه نعمت آباد صدایش کنند اسمی قدیمی در محله ای سنتی در حاشیه شهر بزرگی به نام تهران. محله پر است از هر جور آدمی که فکرش را بکنید. خانه های کوچک و جمعیت کم خانواده ها یکی از پر تراکم ترین محلات تهران و البته ایران را به نمایش گذاشته. اما این گزارشی از یک محله نیست. گزارشی از محلی است که قبلا یک کارگاه صنعتی بوده. حالا هم فرقی با یک انباری ندارد. یک انباری پر از آدمهای شیک و تمیز ، یک انباری که آمده است تا تغییر ایجاد کند!!اینجا جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان است
2- طبق ماده هفتاد و نه قانون كار؛ "بهكار گماردن افراد كمتر از 15 سال تمام ممنوع است. پس همینجا تکلیف ما معلوم می شود. ما به دنبال اجرای قانون هستیم.
![]()
دقیقا ایشان ۴۶ ساله بود (یعنی سال ۱۳۶۴) و چهار سال از ریاست جمهوری اش گذشته بود که مجلس خبرگان در یک جلسه مهم و سرنوشت ساز- تصمیم گرفت رهبر بعدی را در زمان حیات رهبر فعلی تعیین کند. این تصمیم بود که منجر به انتخاب آقای منتظری و سپس ماجراهای بعدی برای ایشان شد.
دقیقا در همین روز طفلی در اصفهان دیده به جهان گشود که اند (end) باحالیت و آره و ایناست!!ايشان در حال حاضر(يعني دقيقا همين حالا) مشغول وبلاگ نويسي است!!!
تصوير زير ايشان را نشان مي دهد كه لالا كرده و داره خواب مي بينه!!!ي

در تصوير بالا يك جلد كتاب معادلات ديفرانسيل ، يك دستگاه عينك كه روي كتاب قرار دارد ، يك عدد ساك ورزشي مربوط به عكاس (سرهنگ ابوالفضل ميرزايي) کاغذ چیپس و خبر نامه مشارکت را مشاهده می کنید!!
از كليه كساني كه از ديشب تا همين الان از طريق پيامك - كامنت - تماس (منظورم تلفنيه!!) و غيره اين روز خجسته!!!!! را به من تبريك گفتند ، تشكر نموده ، اميدوارم خودشان 23 ساله شوند(يااگر قبلا شده اند گنده تر شوند!!)
راستی به ۵ تا کامنت اول یه شام می دم!!!
دیروز دفتر جبهه مشارکت بودم
مهندس سحابی و دکتر سعید حجاریان ، همزمان در رهروها به هم رسیدند. مهندس سحابی پیرمردی است که از بزرگان گروههای ملی مذهبی به شمار می آید (و برای کاری به مشارکت آمده بود). پیرمرد با عصا و به سختی راه می رود. سعید حجاریان هم بعد از ترورش با عصا راه می رود و برای عبور از پله ها احتیاج به کمک دیگران دارد...
کشوری که موشک شهاب می سازد و به جرج بوش می خندد ، چرا اینقدراز آدم هایی مثل سعید حجاریان و مهندس سحابی باید بترسد؟ چطور است که این دو امنیت ملی ایران را با صدایی که به سختی از گلو خارج می شود ، زیر سوال می برند؟
دیروز پرده ای دیگر از مظلومیت اصلاحات و اصلاح طلبان در برابر دیگانم نمایش داده می شد و فکر می کردم
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه نا پاکم گر ننشانم از ایمان خود چو ن کوه
یادگاری جاودان بر تراز بی بقای خاک
۲- پنج سال به چشمم بود! تمام پیچهاش هرز شده بود. کج می ایستاد و شیشه هایش خش افتاده بود اما همچنان دوستش داشتم و یادآور خاطرات خیلی خوبی برای من بود
۳- دو بار شکست ! یک بار می رفتم خانه (طولابی- شادمان - زعمری- عسکری) خاستم چیزی بخرم و حمید طولابی خاست حساب کند! دویدن همان و لیز خوردن همان و شکستن شیشه همان! شب امتحان آمار هم بود!!
۴-دفعه دوم داشتیم تمرین تاتر می کردیم که در گریم بودم که پای یکی رفت روش و شکست (نمی نویسم نگارچی که ناراحت نشه!!!)
۵- از دیروز عینکم را عوض کردم!! نگاهم به دنیا عوض شده! همه چیز شفاف تر - قشنگتر و زیباتر!!
۶- در نشریه دانشگاه که می نوشتم سالی ستونی داشتم به نام از پشت عینک سردبیر که وام گرفته از ستون طنز روزنامه جوان (از پشت عینک آقا بزرگ ) بود.... حالا از پشت این عینک...

۲- سیصد هزار قبر برای جسد متجاوزان!!! من تنم می لرزه وقتی فکر می کنم یک نفر هست تو این کشور که به این راحتی از مرگ سیصد هزار نفر صحبت می کنه!! نمی خوام بگم پول اون سیصد هزار گلوله - چقدر می تونه مملکتو آباد کنه - می خوام بگم سیصد هزار تا خیلی زیاده. حتی برای یک نفر هم نباید برنامه یزی مرگشو کرد. تو را به خدا حرمتها را نگه دارید. داریم از کشتن انسانها صحبت می کنیم!!! می فهمید انسان یعنی چه؟
۳- وصله لینک کردن خبرهای جنگی را ندارم.... ولی متنفرم از جنگ.... همین!!!
(دست پسر عموم که چهار سالشه شکسته! مثل دل من شده دستش)
سلام بابا کجایی
سلام
یه دنیا حرف برات دارم
دلم یه دنیا برات تنگ شده
زن گرفتی
خوبی سرورم؟
قربونت برم
بای
حالا جوابشو بخونید:
سلام میثم
خیلی ممنون
اینجا آدم دلش می گیره
هیچ چیز برای دلخوشی نیست
منم دلم برات تنگه
باور می کنی دلم برات یه ذره شده
همیشه و همه وقت در دلم جا داری
به همه بچه ها سلام برسون
دوستون دارم از صمیم قلب
این دوتا را نه دختر پسر ی به هم نوشتن نه دوتا هم سن و نه حتی دو تا همشهری!!اینها را کسانی نوشتن که شاید هیچوقت هم دیگه را نبینند و امروز با فاصله هزاران کیلومتر هنوز دورانی که در خوانسار همکلاسی بودن براشون یاداور خاطرات خوب و فراموش نشدنیه
خوانسار دوست خوب زیاد داشت ابو - شادی -سجاد- حسن - پرویز حتی خود خونساریها علی - مهدی(که وبلاگش تعطیله!!!!) و خیلی های دیگه
ولی جمعه با همشون فرق می کرد. نامه های بالا هم بین من و جمعه بوده . جمعه که اسم شناسنا مه ایش جمعه خان بود و دوست داشتم جمعه جان صداش کنم - از مهاجران کشور مظلوم افغانستان بود و اینقدر صاف و ساده و صمیمی بود که.... حد نداشت. قشنگ بود. ساکت بود. ذوق زده میشد. هیجانی می شد. دوستداشتنی بود. جمعه بود!!!
به قول خودش اون و هم خونه ای هاش -تقی و ایمان و نوروز -تمام دعاها را می اومدن ..... و چقدر دعاها خوب بود وقتی قرار بود من و جمعه با هم جرف بزنیم!!
به جمعه بابا می گفتم! او هم به من پسر!! حالا هم بابا تنهاست و هم پسر ! کاش شونه هاش را یادگاری به من می داد تا گریه کنم. کاش ناراحت نمی شد تا فقط یکی- دوتا از بزرگمنشیهاش را می نوشتم تا بفهمید جمعه کی بود و چقدر سخت بود پی بردن به چنین روح بزرگی!! یک بار خوستم بعضی هاشو قصه کنم. و می دونستم کسی باورش نمی شه
فقط یه جمله :
بابایی ! پسرت خیلی تنهاست!!
درخواست حضور خاتمی در انتخابات
باید که بیایی
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
جناب آقای سید محمد خاتمی
رقعه ای که اینک پیش رو دارید تراویده خامه آن خیل از کسانی است که با رصد تحولات کنونی می کوشند در مقام توجیه ، ضمن بیان باید های حضور حضرت عالی در عرصه انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ، آن ها را به این صورت به رشته تحریر در آورند:
باید اول: صیانت از دیانت، باید دوم: حفظ عزت ملت، باید سوم: دفاع از جمهوریت، باید چهارم: پاسداشت اخلاق و سیاست، باید پنجم: اصلاح وضع معیشت، باید ششم: حراست از حریت و عدالت، باید هفتم: عقلانیت و مدیریت
بر اساس همین بایدهاست که حالا آمدنت را نه زمزمه می کنیم که فریاد می زنیم، ما نیز هنوز بر همان عهد پیشین استواریم، ایران و ایرانی را لبخندی نیاز است و پیمودن همان راهی که آغازش با تو بود، بایداین گام برداشت اما استوارتر. اگر اردیبهشت سال ١٣٨٠ گفتی که تشخیص مردم برایت مهم است، بار دیگر ما تشخیص خود را اعلام می کنیم و براین اعتقاد خود راسخ هستیم که خاتمی همان خاتمی است و مردم هم همان مردم فقط زمانه سردرگم است و بی برنامه که با یاری خدا، خاتمی و مردم قطار ایران به ریل اصلاحات بازمی گردد.

یادآور نسل پرشوری از دانشجوها که خاتمی را رییس جمهور کردن. ولی دنبال تغییرات بزرگتری بودن
امروز یاداور اونهاییه که فریاد زدن را آموختند
امروز روز مظلومیت خیلی هاست
۱- تو تمام عکسهای هیژده تیر - تصویر خاتمی در دست دانشجویان دیده می شه. خاتمی سنبل معترضین بود . ولی معلوم نشد چرا شورای متحصنین خاتمی را برا پیگیری اعتراضات قبول نکرد
۲ - آسیب دیده هایی که سیاسی نبودن و حتی شاید اصولگرا بودن که حمله ناجوانمردانه گروههای فشار خوابشون را آشفته کرد. ضربه دیدند و بعد هم تهدیدی جدی که شکایتشون را پیگیری نکنند
۳- مصطفی معین که جوانمردانه استعفا نوشت و نمی فهمم چرا در سال ۸۴ دانشجوها لطفش جبران نکردندو کسایی که فقط دنبال تحریمند و این روزها هم عبدالله نوری را مطرح کردن که خوب می دونن نوری هم اگه بیاد - دلیلی برا تحریم پیدا می کنند . مردم را معطل می کنند و بعد به منوچهر محمدی و علی افشاری و گنجی و باطبی و بقیه آمریکایی ها می پیوندند!!
۴- ملت ایران -ایران همیشه مظلوم بوده و نتونسته حقش را بگیره. به خصوص وقتی ظالمان با ابزار دین می جنگیدن
ما را به خاطر بیاورید
ما را که تازه جوانی بیست و دو ساله بودیم

کتاب معادلات دیفرانسیل که توسط انتشارات ایثارگران منتشر شده
این کتاب ۵۰۰۰ تومن قیمت دارده و به جز هادی دونفر دیگه از همکلاسیهای دوره ارشدش تالیف این کتابو به عهده داشتن
کتاب جبر خطی و عددی هم تا آخر تابستون و مجموعه هفت جلدی کتابها تا آخر پاییز چاپ می شه
دوستانی که مایلند یک نسخه رایگان همراه با امضای نویسنده دریافت کنند تا آخر این هفته یه کامنت تو این قسمت وبلاگ بزارن. !!البته منظورم فقط اساتید و دانشجویان فعلی و سابق دانشکده خونساره
پيش از پرداختن به شرايط فعلي جنبش دانشجويي بايد تعريف مستقلي از جنبش دانشجويي ارائه داد تا تفاوت آن با برخي از حرکت هاي دانشجويي حال حاضر مشخص شود. جنبش دانشجويي بايد قابليت فراگيري داشته باشد تا اولين و مهم ترين شرط جنبش را داشته باشد. اگر آنچه صورت مي گيرد در ارتباط با جامعه نباشد، بيشتر شبيه به يک حرکت دانشجويي است تا جنبش دانشجويي. حتي اگر موجي در دانشگاه به وجود بيايد ولي در جامعه تاثير نگذارد و آن را فرا نگيرد، تبديل به جنبش نخواهد شد. در مقاطعي در بعد از انقلاب ما شاهد شکل گيري جنبش به معناي واقعي بوده ايم که آخرين آن در دوم خرداد 76 به وجود آمد. در آن مقطع حرکت دانشجويان موجي را به وجود آورد که در عمق جامعه نيز نفوذ کرد و گسترش يافت. اما جنبش دانشجويي بعد از آن به مرور از بدنه جامعه فاصله گرفت و به تدريج ارتباط خود را با جامعه کم کرد و مضمحل شد. يکي از دلايل اين روند طرح شعارهايي همچون دوري جنبش دانشجويي از قدرت بود؛ در صورتي که جنبش دانشجويي در معناي دوري و نزديکي به قدرت نه تعريف مي شود و نه هويت روشن و مشخصي پيدا مي کند. دوري از قدرت يا نزديکي به قدرت متناسب با شرايط و مقتضيات قدرت و بخش هاي آن معني دارد. مثلاً در ابتداي انقلاب شعار دوري از قدرت بي معنا بود زيرا قدرت در آن مقطع برآمده از انقلاب مردمي بود و حاکميت نيز يک حاکميت مردمي بود، از اين رو فاصله گرفتن از قدرت به معناي فاصله گرفتن از جامعه و عموم مردم بود که پرواضح است اين استراتژي در آن زمان بي ارزش و بيهوده بود چرا که اگر جنبش دانشجويي شعار دوري از قدرت مي داد به نوعي خود را محکوم به انزوا و طرد از جامعه کرده بود. به همين دليل تا پيش از انقلاب فرهنگي انجمن هاي اسلامي دانشجويان در برابر گروه هاي معارض با انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي در مقام دفاع از حاکميت قرار داشتند و مشي سياسي شان بر اين شالوده استوار بود. در آن زمان و پس از آن در زمان حيات حضرت امام(ره) اين دفاع آرماني بود نه تشکيلاتي، يعني جنبش دانشجويي که نماد آن انجمن هاي اسلامي بودند بر اساس آرمان هاي خود از کل حاکميت دفاع مي کردند و نسبت به آن دلبستگي داشتند اما اين نزديکي به قدرت و حاکميت، تشکيلاتي نبود و آرماني بود؛ آرماني که در رهبري امام خميني مجسم بود و دانشجويان پيرو آن بودند، به همين دليل عکس امام خميني با افتخار در ترکيب آرم دفتر تحکيم وحدت قرار گرفت. اوج اين تعامل در هشت سال جنگ تحميلي مشهود است. شرکت پرشور و بانشاط دانشجويان در جبهه ها به همين معناست. با اين توضيح مي توان دريافت معناي قدرت در اول انقلاب با معناي قدرت در حال حاضر متفاوت است. معنا و مفهوم قدرت در حال حاضر دچار ابهاماتي است که بايد برطرف شود و آنگاه از دوري يا نزديکي به قدرت سخن گفت. قدرت في نفسه بد نيست. لازمه اجراي هر برنامه يي برخورداري از قدرت است، از اين رو نمي توان به قدرت همواره مفهومي با بار منفي داد چرا که اگر فرد يا گروهي برنامه مثبت و رو به جلويي داشته باشند، قدرت آنها نيز مثبت و مفيد خواهد بود. از طرف ديگر يک جنبش لزوماً نبايد در تعارض با قدرت تعريف شود. هر مجموعه يي بايد ارزش هاي خود را تعريف و تبيين و براي حاکميت اين ارزش ها تلاش کند و برنامه داشته باشد. از اين حيث گاهي براي تحکيم اين ارزش ها بايد به قدرت نزديک شود و گاهي نيز ايجاب مي کند که از قدرت فاصله بگيرد. اين بستگي به جهت حرکت قدرت موجود دارد که آيا هم راستا با ارزش هاي آن مجموعه هست يا خير؟ از اين رو دولت اصلاحات که در راستاي دفاع از ارزش هاي سياسي و اجتماعي و متناسب با خواست مردم بود، مي توانست با اهداف و آرمان هاي دانشجويان همپوشاني داشته باشد و دانشجويان تقويت آن را وظيفه ملي خود بدانند. در انتخابات دوره دوم آقاي خاتمي دانشجويان به دليل سر خوردگي هاي ناشي از فاجعه 18 تير کوي دانشگاه از آقاي خاتمي که خود به شدت به حوادث آن روز اعتراض کرده بود، فاصله گرفتند اما ايشان 22 ميليون راي آورد. مفهوم چنين اتفاقي فاصله پيدا کردن دانشجويان از مردم شد، يعني حرکت آنان از جنبش به حرکت تقليل يافت. در آن زمان رئيس جمهور بخشي از قدرت را در اختيار داشت که بايد در جهت خواست مردم تقويت مي شد و نزديکي به دولت ارزش تلقي مي شد که از آن غفلت شد. ولي در حال حاضر دولتي در راس است که نمي تواند نظر دانشجويان را به خود جلب کند و شعار دوري از قدرت از سوي جنبش دانشجويي نيز راهبرد قابل درکي است.
با اين رويکرد بايد دوباره برنامه ها و تاکتيک هاي جنبش دانشجويي را مرور کرد. شعار دوري از قدرت در زمان دولت اصلاحات، شعاري غيرمنطقي و بي نتيجه بود و بيشتر يک بحث دروني در تشکل فراگير دانشجويان اصلاح طلب بود و کمتر به اتفاقات و تصميمات بيروني جامعه و دولت بازمي گشت. در آن زمان هويت جنبش دانشجويي از سوي برخي اعضا مورد ترديد قرار گرفت و اين پرسش به وجود آمد که آيا جنبش دانشجويي کماکان بايد حامي ارزش هاي انقلاب و جمهوري اسلامي باشد يا خير؟ بخش هايي نامتجانس از انجمن هاي اسلامي براي آنکه بتوانند مجموعه انجمن ها را به سوي خود بکشند و نظرات خود را اعمال کنند، موجوديت و هويت انجمن ها را به نفع خود مصادره کردند و از اين حيث شعار دوري از قدرت را مطرح کردند تا به همان نسبت که خودشان با دولت اصلاحات فاصله دارند، انجمن هاي اسلامي نيز از آن فاصله بگيرند. از اين روست که معتقدم طرح شعار دوري از قدرت در زمان اصلاحات دروني بود نه بيروني.
اما شعار دوري از قدرت در حال حاضر نيز مصداق ضرب المثل معروف گربه و گوشت است. دولت فعلي اساساً هيچ تمايلي براي نزديکي به انجمن هاي اسلامي و دفتر تحکيم طيف علامه ندارد و تشکل هاي دانشجويي متناسب با خود را به وجود آورده و با پيدا کردن دست هاي خود در دانشگاه مي داند که چه نيروها و گروه هايي در راستاي خواست او قرار مي گيرند و بايد تقويت شوند و کدام يک بايد حذف و پالايش شوند. از سويي ديگر جنبش دانشجويي نيز مادامي که پيرو خصلت هاي طبيعي اش باشد نمي تواند به دولت و قدرت فعلي نزديک شود چون آزاديخواهي و عدالت طلبي حقيقي که خواست اصلي عموم دانشجويان و ويژگي جدايي ناپذير جنبش دانشجويي است، در دولت موجود خريداري ندارد.
نتيجه آنکه جنبش دانشجويي در سال هاي اخير با ادامه اشتباهات خود به سمتي رفته است که فرصت حضور، فعاليت و اثر گذاري خود را از دست داده و بيشتر از آنکه دغدغه کارآمدي نظام و تحقق شعارها و نقد دولت و حاکميت را داشته باشد، دغدغه بقاي خود را دارد و نگران موجوديت اش است. اگر به بيانيه ها و سايت هاي مرتبط با آنها نيز توجه کنيد مشغوليت به خود را مشاهده مي کنيد، در حالي که در گذشته اکثر فعاليت ها و بيانيه هاي انجمن هاي اسلامي مربوط به نقد عملکرد حاکميت در ارتباط با مردم و شعار هاي آرماني بود. در اين شرايط اسفبار و وانفساي سياسي هر حزب و گروهي که به هر نحوي توانست با حداقل هاي انطباق با جمهوري اسلامي خود را همراه کند فرصت ادامه حيات داشته و به هر ترتيب فرصت نشر آرا و نظرات خود را از دست نداده است، اما آنهايي که تندروي و زياده روي کردند، امروز اين فرصت اندک را هم ندارند و مدام بايد نگران موجوديت شان باشند؛ همان بلايي که امروز انجمن هاي اسلامي دچار آن هستند و آنقدر در گير مسائل خود هستند که فرصت و امکان نگاه به مسائل کلان کشور و جامعه را نمي يابند و از همه هم گله مند هستند که چرا به آنها توجه لازم را نمي کنند. از اين رو فعالان دانشجويي بايد مجدد جايگاه خود را تعريف کنند و بار سنگين ذهنيت ها را که برخي از متوهمين بر دوش آنها گذاشتند به زمين افکنده و با فراغ بال و چابکي بيشتري مجدداً به صحنه سياسي و اجتماعي جامعه بازگردند.
۱- سالها پیش بود روزی که صدای دعوا و داد از کوچه بلند بود. آن روزها تازه مد شده بود از جشنها و عروسیها فیلم بگیرند. یکی از عکاس- فیلمبرداران محله ، دو سه تایی فیلم عروسی داشت که بعد از مراسم عروسی شان،برای تصفیه حساب و تحویل فیلم نیامده بودند. او هم از لجش! فیلمها را به الواط و ارازل محل نشان می داد. تا یکی از بزرگان محل شنید وغیرتی شد و قشقرقی راه انداخت که آن سرش نا پیداست «زن ، ناموس خداست!!»
۲- آیا آنهایی که این روزها به خاتمی حمله می کنند- جز خیل آنانی که از نفت ۱۴۷ دلاری سهم خود را گرفته اند- چه کسان دیگری می توانند باشند؟من آنها را دعوت می کنم با هویت مشخص به بیان نظر خود بنشبنند. نوشتن با هویت معجول کار انسانهای بی هویتی است که حقوق می گیرند تا فحش بدهند
۳- در این میان گروه دیگری هم هستند که از سیاست فقط غر زدن بلدند. به هخا و ریگی و رجوی و ... دل بسته اند... اینان نیز کاش مکرام خود را شفاف اعلام می کردند. من می دانم اینها نمی فهمند تفکر بنیادگرایی چه قدر می تواند خطرناک باشد؟
۴- اگر بنا به فحش دادن و گیر دادن باشد به هرکسیی شود گیر داد . اما شما چه کسی را لایق تر از خاتمی می گویید؟ زنده باد مخالف من!! حرفتان را بزنید و خجالتی هم نکشید
دیروز یک نفر گفت که شاید نیایی
شاید عطای حکومت را به لقاش ببخشی
دلم می خواد اسم وبلاگ را عوض کنم
: خاتمی را باید بیاوریم!!!
باور کن ایران بیش از این حرفها به تو نیاز داره
حوصله زیاده گویی ندارم
باقی بقایتان
اما جوابی که مسیح علی نژاد همیشه دوست داشتنی به منتجب نیا نوشته خیلی جالبه چون وبلاگش فیلتره - متن کامل را قرار می دم رو نت:
به اين عكس نگاه كنيد. من هنوز نمي دانم اگر آن روز در مجلس ششم كسياني با آن همه قدرت جلوي شيخ قدرت عليخاني را نمي گرفتند او فاطمه حقيقت جو را مي زد؟ يادم هست روزهاي آخر مجلس ششم وقتي فاطمه حقيقت جو در اعتراض به رد صلاحيت ها نطق مي كرد ، شيخ قدرت عليخاني خشمگين شد و به زعم خويش در اعتراض به نطق تند حقيقت جو عمامه بر زمين زد و اگر نبود فريادهاي علي اكبر موسوي خوئيني و ديگران، معلوم نبود كه آن روز او دست به روي كسي بلند مي كرد ، كاغذ نطق پاره مي كرد و يا اصلا به همان فرياد ها بسنده مي كرد.
به هر تقدير چهار سال گذشت و اينبار اين شيخ قدرت عليخاني بود كه گلو مي دريد در صحن علني مجلس با نطقي تند در اعتراض به ردصلاحيت خودش. طنز تلخ سياست امروز ايران را شايد همان شعر معروف" برشت" خوب تصويرگري كرده است وقتي مي گويد هر روز براي بردن يكايك همسايگان تو مي آيند تو هيچ اعتراضي نميكني فردا كه براي بردن تو آمدند ديگر كسي در همسايگي تو باقي نمانده كه به حبس تو اعتراض كند.
هميشه از شخصي كردن نزاع هاي سياسي ابا داشته و رنجيده شده ام و چه بسا در روزهايي كه نياز به همراهي داشته ام با همين رويكرد از سوي برخيها همراهي نشده و تنها مانده ام اما نمي دانم چرا هر چه تلاش كردم نشد كه در برابر اين يادداشت پر آوازه جناب آقاي منتجب نيا هيچ نگويم و حاضرم اتهام شخصي نگريستن به يك موضوع كلان را خودم پيش از ديگران بپذيرم اما چند نكته كوتاه را يادآورشوم.
درست در روزهايي كه با يادداشت" آواز دلفين ها " به آسيب شناسي پديده "نياز" در جامعه و بهرهوري مسولان از اين پديده پرداختم و از اين منظر سفرهاي استاني آقاي رئيس جمهور در روزنامه اعتماد ملي مورد نقد قرار گرفت، علاوه بر آقاي كروبي جناب آقاي منتجب نيا نيز در صفحه تلويزيون آقاي ضرغامي ظاهر شدند و گوينده خبر اعلام تاسف و عذر ايشان ازچاپ يادداشت بنده را ياد آور مي شد.
اگر چه همان روزها از مصاحبه آقاي كروبي با ايسنا و نوع موضع گيري ايشان از چاپ مقاله آواز دلفين ها در روزنامه آزرده بودم با اين همه اما خوب مي دانستم ملزومات كار حزبي و زنده نگاه داشتن روزنامه ، گاهي مي طلبد كه روزنامه نگاري قرباني شود و با اين توجيه خودم را قانع مي كردم كه نه از عذرخواهي كروبي برنجم و نه از نا همراهي دوستان اما با هزار توجيه هم نتوانستم خودم را قانع كنم كه چرا منتجب نيا وارد گود شد و به تعبير خود از قلم به دستي ما شاكي شد وشكوه به رسانه هاي همسايه برد.
از آن روز تا به امروز كه مطلب خود آقاي منتجب نيا، روزنامه اعتماد ملي را تا مرز تهديد به توقيف و حكم جلب مديرمسول پيش برده است زمان زيادي نگذشته است و بي شك مي شود به ايشان ياد آور شد كه اين روزهاي دشوار نگراني و سرشكستگي ايشان براي آنكه مبادا نوشته وي منجر به بستن رونامه و شرمساري در برابر روزنامه نگاران شود را من نيز تجربه كرده ام با اين تفاوت كه من تريبوني به فراگيري صدا و سيماي جمهوري اسلامي و خبرگزاري ايسنا ندارم تا چون او نمك بر زخم بپاشم و نقد كنم نوشته ايشان را كه بدون قيد هيچ منبع رسمي تنها با اتكا به اما و اگرها و نقل و قولها از رئيس جمهور سوالاتي را مطرح كرد كه ديگر هيچ جاي دفاع براي روزنامه باقي نمي ماند. لذا در گوشه اي از اين وبلاگ هاي فيلتر شده به نق زدن كوتاه بسنده مي شود كه چرا شيخ قدرت ها و منتجب نيا و ديگران وقتي سيل ميآيد تا يكي را ببرد آنها دامن خويش بالا مي كشند و در عين حال يك پس گردني هم به غرق شده در آب مي زنند بيآنكه بدانند اين سيل همه را خواهد برد.
حق شناس مدير مسوول اعتماد ملي هفته گذشته از شكايت مدعي العموم براي مطلب آواز دلفين ها خبر داد و در عين حال به من اطمينان داد كه از چاپ اين مطلب دفاع مي كند اما امروز كه خواندم از چاپ مطلب منتجب نيا در كسوت عضو ارشد حزب اعتماد ملي در روزنامه دفاع نمي كند دلم برايش سوخت و با اين همه دانستم كه انقدرها هم تنها نيستيم حتي اگر اقاي منتجب نيا نداند كه در دايره سياست امروز ايران هيچ فرقي بين او و من يك لا قبا نيست و اگر يك روز سيل خانه مرا ويران كرد و شما نيز همصدا شدي با سيل سازان فردا اين آب شما را نيز مي برد پس باشد كه به گاه آوار صبوري كنيم و نمك به زخم هم نپاشيم.
با اينكه مي دانم خودم هم نمك پاشيده ام اما واگويه ما در يك خانه نيم بند كجا و شكوايه شما در رسانه ملي كجا؟
۲- صبح از کوچه پس کوچه ها می آمدم . یه دختر جوان از من آدرس پرسید . بلد بوم ولی واقعا نمی دانستم کجا هستیم تا راهنماییش کنم!! آدرس دادم و چند دقیقه بعد فهمیدم چقدر پرت گفتم
۳- خودم هم آدرس پرسیده بودم چند دقیقه قبلش و متاسفانه آقایی آدرس اشتباهی به من گفت... اعصابم را به هم ریخت!!
۴-ظهر در یک کوچه که مردی هم نبود-برای دومین بار در عمرم از یک خانم آدرس پرسیدم. اینقدر قشنگ جواب داد و راهنمایی کرد.شرمنده شدم.
۵- از پیش خانم که دنبال آدرس می رفتم- یک موتور سوار و یک راننده تاکسی به هم فحش می دادند و می راندند.... اعصابم دوباره به هم ریخت
۶- ازروزنامه فروش یک گل آقا خریدم. اخلاق خوبی داشت. شوخی کردیم و خندیدیم
۷- تهران....



اسپانيا ستاره هاي بزرگي داشت و حالا ثابت مي كنه كه موفقيتهاي باشگاهيش الكل نبوده
ديشب از تماشاي فوتبال لذت بردم... گاوبازها قهرمان شدند!!! به قول ابوالفضل سرخترین یک شنبه تاریخ


خبرگزاری جهان و خبرگزاری عصر ایران به دو گروه مختلف اصول گرا وابسته اند. ظاهرا جهان علیه قاضی مرتضوی (که در زمان اصلاحات عامل تعطیلی روزنامه های اصلاح طلب بود) مدارکی منتشر کرده و عصر ایران هم به دفاع از قاضی سابقا جوان از دانشجوها!! و صد و شصت تشکل دانشجویی بیانیه جمع آوری کرده. می توانید مطالب این درگیری ها را در همین خبرگزاری ها ببینید.
البته مسئله ای که جهان افشا کرده مسئله مهمی به نام «فروش سوالات کنکور» بوده. چیزی که هر سال اعصاب داوطلبان را اساسی به هم می ریزد و شایعات فراوانی را تولید می کند. ظاهرا قاضی جوان متهم اصلی این پرونده است
دلم گرفته
مدتیه می خام باهات درددل کنم
میشه ایرانمون را
میشه
یادته شعارت این بود
فردای بهتر برای ایران اسلامی
این فردا را می شه دوباره بهش فکر کرد؟
سید
یادمه همه بهت نامه می نوشتن
از مخملباف تا بچه بسیجیه که خواسته بود دوباره لبخند بزنی
منم دارم بهت نامه می نویسم
هرچند هیج وقت جواب ندادی
دوستت دارم
نمی گم بیا
یه راهی اما برا ما جوونا پیدا کن که بهش دل ببندیم
خیلی مخلصیم آقا
(با تشکر از مجید تولایی)
حادثه زنجان از جهات متعددی قابل بررسی است. یکی از این ابعاد ، نگاه اخلاقی به قضیه است. آیا حرکت دانشجویان در مچ گیری بر خلاف آموزه های اسلامی نبوده؟ آنچه در آنجا اتفاق افتاده تجاوز بوده یا یک رابطه با موافقت طرفین؟ شاید اینطور به نظر بیاید که طور دیگر نمی شد با این قضیه برخورد کرد که این ضعف سیستم قضایی را نشان می دهد و البته برخورد نوع دیگر آبرویی از دختر و استاد نمی برد!! در دین اسلام به حفظ آبروی افراد و در قوانین جهانی به حفظ حریم شخصی(private life)آنان تاکید شده است. این اتفاق تلخ افتاده است و به نظر من باید تا حصول نتیجه ، پیگیری شود اما در حوادث مشابه ، نظیر آنچه در دانشکده خودمان اتفاق افتاد (و به این وحشت ناکی هم نبود) آیا درست بود با آبروی افراد بازی شود؟ آیا درست بود ما هم با طرح یک نقشه ، آبروی کسانی را ببریم که برای زندگی عادی شان دچار مشکل شوند. به نظر من باید با استفاده از افراد دلسوز و راهکارهای قانونی و بدون استفاده از جنجال آفرینی به حل مشکل نشست.... منتظر نظرات گرم شما هستم
خاتمي: به سرنوشت کشور حساسم و اگر بتوانم فعال خواهم شد
حالا دیگه خیالم راحته که کسی فضولی نمی کنه چرا رانی خوردم و چرا کچل کردم و هزارتا چرای دیگه
دیشب از میدون راه آهن تا انقلاب پیاده اومدم و با اسماعیل صحبت کردم.... درد دل کردم و گفتم و شنید. گفت و شنیدم. گفت به هر کسی اعتماد نکن...... امیدوارم این یک بار در اعتماد کردن اشتباه نکرده باشم
بعد هم رسیدم به کوی دانشگاه. دانشجوها ریخته بودن بیرون. شلوغ بازی در می آوردن!!!!!
جاتون خالی.. فعلا قاطی شون نشدم. خسژته تر از اون بودم که بخام انقلاب کنم!!
راستی مسیر سعادت وبلاگ مذهبی من افتتاح شد
امشب همه ابروی ما زندانی است.
امشب دخترک غمگینی در گوشه بازداشتگاه اگر زیر بدن مددی ها مچاله نباشد، بر نعش ما خواهد گریست.
امشب دخترک غمگینی که تمام گناهش نه گفتن به کثافت خواهی مرد قدرت است ، به تمام رذالت ما آری خواهد گفت.
امشب دخترک برای ثبت انچه بر او و بر ما ، مرد و زن می رود ، چیزی به همراه نخواهد داشت.
امشب دخترک تنها نیست. حیثیت من ، حیثیت تو ، غرور من ، غرور تو ؛ اگر از آن چیزی مانده باشد ، تا صبح لگد مال خواهند شد.
امشب دخترک دیوار نوشته های بنی یعقوب ها و کاظمی ها را تا از بر خواهد کرد.
کفن پوشانمان که ناموسشان را دست دادن خاتمی با پیرزنی در ان گوشه دنیا ، به خطر انداخته بود ، امشب کفن زیر سر اسوده خوابیده اند، اگر به غمخواری مددی ها نرفته باشند .
امشب
امشب دخترک همراه با تمام غیرت و عزت ما تا صبح خواهد فهمید که در سرزمین من ، زن یعنی حقارت ، زن یعنی تسلیم ، زن یعنی چشم ، زن یعنی خفه ، زن یعنی تمام بدبختی ، تمام بی چاره گی، زن یعنی زیر پا مانده.
فردا مددی ها با لبخندی بر لب بیدار می شوند
می دانند که دیگر حتی نیازی به قفل کردن در هم نیست
دیگر حتی تهدیدی هم در کار نخواهد بود
فقط باید بخواهد
و می خواهد
فردا دخترکی در گوشه زندان برهنه به نماز خواهد ایستاد
و به غیرت همه ما
به عزت همه ما
سلام خواهد داد.
۲- با نرجس شفیعی مصاحبه کردم برای ویژه نامه فارغ التحصیلی شون. رییس بسیج بود و البته شاگرد اول. یک زمانی در ناوک که می نوشتم یه ستون داشتم با عنوان چهره ها.در مورد بچه ها می نوشتم. جای چنین ستونی این سالها در ناوک و بقیه نشریه ها خالی بوده. می شد چیز های زیادی از شفیعی یاد گرفت و البته برای خیلی ها الگو بود
۳- مریم رحیمی شعر قیصر را نوشته بود. تکرار مکررات هست اما زیبایی گاهی در تکرار است:چقدر زود دیر می شود
در باره پسرها و بقیه دخترها هم می نویسم به هر حال من ۵سال خاطره چاپ نشده از اینها دارم . مطلبی که در باره طولابی نوشته بودم را اینجا ببینید