می گویند بزرگی ، یا شاید مردی که ادعای بزرگی می کرد ، شیطان را دید که مجموعه ای از طناب و زنجیر و نخ در دست دارد. پرسید این ها چیست؟ گفت هر کدام برای بنده ایست. بعضی را با نخ به سوی خود می کشیم. بعضی را با طناب و بعضی دیگر را که ایمانشان قوی تر است با زنجیر.
مرد پرسید می شود زنجیر مرا نشان بدهی ؟ گفت شما نیازی به این چیز ها نداری ! با یک اشاره می آیی!
حالا حکایت ماست.
ظاهرا برای توبه نامه نوشتن ، نیازی به این چیز ها ! ندارم. ترسو شده ام! تا 18 تیر چه پیش آید!
من به چشمان بی قرار تو قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم.
اما وقتی برای ابراز همدردی نمی ماند
همان جلسه که کیمیا به محفل ما آمد ٬ آقا سعید ما را دید که نشسته بود و از دیدار و اصرارشان برای دعوت خاتمی می گفت . حالا می دانی سعید کجاست؟
و همان جلسه امیرحسین را دید ... امیرحسین هم این روز ها در خانه نیست و مادر معلمش نگران است...
و شاید یادش بیفتد به جلسه تابستان ما که سمیه آمد .و گفت چرا خاتمی؟ از دلایل آمدن و نیامدن خاتمی گفت. همان دختر چادری که با صلابت حرف می زد....
سمیه هم نیست...
و رضا همایی (دانشجویی مشارکت اصفهان) که در موقع خطر چه دلگرمی ما را داد
و بزرگانی که لابد دیگران برایشان بسیار نوشته اند
دلم گرفته
نقطه سر خط
دیگر از آزادی نخواهم نوشت...
و برای شما غصه نخواهم خورد
بهانه برای گریه بسیار است