بیا چون کوه دالاهو قوی باش
سرود مثنوی و معنوی باش
بیا حالا که دیگر خاتمی نیست
رفیق میرحسین موسوی باش
حرصم در آمد. فی البداهه خزعبلاتی سر هم کردم و جوابشان را دادم : دیشب هر چه زور زدم جواب را کامل تر و شیک تر کنم - نشد . درسته خیلی ضایعه - ولی جوششی بود - نه کوششی:
در آن اسپندگان هشتاد و هفت
هوا سردید! وقتی خاتمی رفت
دلم لرزید و اشکم گشت جاری
همه کارم شده گریه و زاری
بدون خاتمی یاری ندارم
آخه با میر حسین کاری ندارم
آخه کوه دالاهو سفت و سرده
کی گفته میر حسین مرد نبرده؟
یا توی مثنوی دیدی چی نوشته
نوشته جای عاشق تو بهشته
نوشته حضرت شمس تا نداره
شبیه خاتمی همتا نداره
برا من خاتمی شکل کسی نیست
که او فرزند یکتای خمینی است
12نیمهشب، 2 نیمه شب؟... چه فرقی میکند؟ مهم این است که بیخستگی لباسهایم را عوض میکنم. کمی توی پذیرایی سرگردان میمانم... به رختخواب اما نمیروم، روی همان مبل راحتی شکلاتی دم در مینشینم. عینکم را برمیدارم، بیعینک بیشتر احساس راحتی میکنم. خسته نیستم، با اینکه باید خسته باشم، از پی این ماراتن صدروزه نفسگیر نباید نفسم بالا بیاید، اما میآید... چه کنم خوب، واقعا خسته نیستم. فکر میکنم، بی عینک فکر میکنم، به اینکه چرا نباید خسته باشم. فکر میکنم و به اینکه چرا، واقعا چرا برایم هیچ مهم نیست که فردا 23 خرداد چه خبری اعلام میشود و به اینکه این مهم نبودن از سر لاقیدی و بیخیالی من است یا استغنا و وارستگی، به اینکه باید عذاب وجدان بگیرم یا سرخوش باشم... عذاب وجدان؟! چرا عذاب وجدان؟! عذاب وجدان برای کدام رفتار در کدام روز، کدام ساعت، کدام ثانیه، کدام لحظه، کدام فریم. کدام تصویر از این میلیونها لحظه و فریم این 100 روز، که مثل یک فیلم پایانناپذیر یا دور تند پیش چشمهای بیعینکم رژه میروند. در این 100 روز کدام دروغ را گفتهایم؟ کدام حرمت را شکستهایم؟ کدام حق را زیرپا گذاشتهایم؟ کدام جان را به درد آوردهایم؟ کدام کودک را ندیدهایم؟ کدام درد را بیاعتنا از یاد در بردهایم؟ کدام زن را پاس نداشتهایم؟ کدام انسان را رعایت نکردهایم؟ کدام قانون، کدام دین، کدام ارزش، کدام شهید، کدام ایثارگر، کدام جانباز را ابزار کردهایم؟ کدام مادر، کدام پدر، کدام زحمتکش، کدام کارگر، کدام معلم، کدام دانشجو، کدام دانشآموز، کدام استاد، کدام زندانی، کدام ازکارافتاده، کدام در راهمانده، کدام شهری، کدام روستایی، کدام هنرمند، کدام کارمند، کدام انسان، کدام انسان... به راستیکدام انسان را برای مغروق شدن در آن لحظه خلسهناکِ اعلام خبر، برای تکیهزدن بر اریکه قدرت فریفتهایم؟...
چرا آسوده نباشم؟ چرا عمیقترین نفسِآرامترین انسان تاریخ را در اوج سرخوشی و بینیازی راهی ریههای از درونخستهام نکنم؟ چرا امشب را به معصومیت آسودهترین انسانِ روی زمین سر به بالش نگذارم، در شامگاهی که جنازه ماکیاول را 100 روز است تشییع میکنیم... خبر این است برای من، برای من که در شامگاه 22 خرداد از پس 100 روز وارستگی اجتماعی، استغنای اخلاقی و پرهیزگاری روحی در زمانهای که اخلاق و پرهیزگاری روحی به تاراج رفته است، جاده رعایت انسان را دوشادوش خاتمی هموار کردهایم. برای من خبر آنجاست، پیروزی آنجاست، پشت سر ما، پشت سر من، تو، خاتمی... راهی که بنا کردهایم... آسوده باش دیگر، حتم بدان فردا برای ما، هیچ خبر تازهای ندارد... هیچ
متن شعر این ترانه از این قرار است:
فاتح دوم خرداد به میدان برگشت
شوق آزادی و پرواز به ایران برگشت
روز برگشتن یاران دبستانی شد
شب این تختهسیاه با تو چه رویایی شد
روز ملیشدن شادی و شور و امید
روز خالی شدن از حسرت و ترس و تردید
شب پیروزی خورشیدُ تو یلدایی کن
موج سوم شو، دلامونُ تو دریایی کن
تو صدات خندهی بچههای خوزستانه
نفست همدم روح سبز لاهیجانه
غیرتت زادهی خاک یزد و کردستانه
حوض فیروزهی قلبت اثر کاشانه
با تو ایران غزلپرور ما آباده
روز پیروزی ما بیستودوی خرداده
شب پیروزی خورشیدُ تو یلدایی کن
موج سوم شو، دلامونُ تو دریایی کن...
علاقمندان میتوانند از طریق لینك ابتداي خبر این ترانه را به طور رایگان دانلود كنند. هسته مرکزی «پویش» از شما پویشگران موج سومی درخواست میکند در شنیده شدن این ترانه توسط ایرانیان بیشتری ما را یاری كنید. به وبلاگنویسان پویشگر و حامی خاتمی هم پیشنهاد میكنیم این ترانه را به عنوان موسیقی وبلاگهای خود قرار دهند.
مشخصات ترانه «شب پیروزی خورشید» از این قرار است:
ترانهسرا: فاطمه شمس
آهنگساز و تنظيمكننده: هومن میرعابدینی
خواننده: ایمان قیاسی و پژمان فروتنی
همخوان: نسترن نفریه
میکس و مسترینگ: محمدرضا اصغری
گفتنی است ساخت ترانه به عنوان یکی از فعالیتهای 30گانهی «پویش» در مرحله جدید فعالیتهای خود ادامه خواهد یافت و ترانههای بعدی نیز به زودی منتشر خواهند شد.
1- دوستانی که به کانون های قدرت و ثروت متصلند. اینان در این چهار سال به حدی در پول و ثروت و قدرت غوطه ور بوده اند و حالا جدایی از آن برایشان بسیار سخت می نمایاند. بی شک چون ثروت کلانی دارند محبوب نیستند نمی توانند با ماهیت واقعی خود وارد صحنه شوند. امام جمعه یکی از شهر ها و مسئول فرهنگی دانشگاه زنجان و ... نمونه هایی از این قبیل اند
2- طرفداران مهدی کروبی که وعده وزارت و ... دیده بودند و در صورت پیروزی خاتمی ، حالا چیزی برای عرضه ندارند. از سویی خاتمی وزارت خانه هایش را نمی فروشد و از سویی دیگر ، اینان نشان داده اند اصلاحات را وقتی می دانند که خود در عرصه قدرت باشند!
3- تحریمی ها که فکر می کردند با رای ندارن (مثلا به دکتر معین) شرایط برای انقلاب بهتر می شود. اکنون با حضور خاتمی دوباره باید به کنج دنج خود بروند.
محمدرضا خاتمی عزیز!
نمی دانم چرا، شما را بیشتر از "خاتمی روح الله" و "خاتمی محمد" دوست دارم. ۶ سال پیش سر میز افطاری جبهه مشارکت یادداشتی دادم به شما. برایتان نوشتم: جناب خاتمی! من بر سر دو راهی سختی گرفتار شده ام. اگر بلند شوم و حرف بزنم، گم و گورم می کنند و اگر سکوت کنم و حرف نزنم گم و گور می شوم. من چه کار کنم؟
چرا خاتمی ما چنین نکرد؟

۱- خاتمی اهل قدرت نبود و بازی سیاست را درست نمی دانست. همین که امروز بزرگان جبهه ملی او را به مصدق ترجیح می دهند ُ به خاطر همین صداقت بی نظیری بود که برای بازار مکاره سیاست ٬ مناسب نیست
۲- خاتمی به دموکراسی اعتقاد داشت و نخواست کشور را به سوی دیکتاتوری اکثریت پیش ببرد. چیزی که بسیاری مدعیان انحصار طلب اصلاحات از او توقع داشتند
۳- خاتمی در حکومت خیری نمی دید که بخواهد برای عزیزی از عزیزانش یا دوستی از دوستانش٬ دردسر بیافریند. که اگر اصرار و پافشاری می کرد (همین که امروز ما با او می کنیم) شاید عطا مهاجرانی یا میرحسین امروز جای محمود نشسته بودند
خاتمی چطور بود ٬ بهتر بود؟
این سوال من از شماست
بعد از سالها باز هم براي آمدنت نامه مينويسم.
من كودك زمان جنگم! كودك جنوب! و با كابوسهاي خود زندگي ميكنم؛ كابوسي ممتد و ادامهدار كه در طول بيش از بيست سال همراه با سرگيجهاي مداوم، چنان دوستي وفادار در كنارم مانده است و من، خو گرفته با همپايي او، با او حرف ميزنم؛ نقطه نقطهاش را، ذره ذرهاش را در ذهنم زير و رو ميكنم.
من در دَوَران سرگيجه همان دوران بود كه دانستم: بخوانم
در پيمودن همان دايرههاي عجيب بود كه دانستم: بپرسم
كمي كه بزرگتر شدم... در نقطهي پرگار آن وحشت شوم، بعد از خواندنها و پرسيدنها، باز هم ندانستم چرا آنهمه آوارگي؟ آنهمه هياهو براي چه بود؟ كداميك از ما بزرگترين جرم روزگار را مرتكب شده بوديم؟ كداميك از ما ميدانستيم معني جنگ يعني چه؟ ما كه سادهتر از بوي باران از سهم كودكي خود گذشته بوديم، پس ديگر آن همه شيون چرا هديه گرفتيم؟
آري، من كودك جنگم و از ايستادن پدر، از ماندن مادر، ياد گرفتم كه فرار را نشناسم و به دنبال پاسخ يا مرهمي، سالهاي زندگيام را بگذارنم...
و ناگهان تو پيدا شدي، از پس تمام ابهامات و يأسهايي كه داشتيم، از وراي مهي غليظ تو آمدي كه باشي (و من برايت نوشتم: سلام پدرم، سلام پدري كه سالها منتظرت بوديم...).
در عالم نوجواني چه تلاشها كه نكرديم، چه فريادها كه نكشيديم، كه تو بماني... اعتماد كني كه ما، با همهي جواني خود چنان موجي ميتوانيم تو را به جلو برانيم؛ و تو آمدي، با همه سختيها، با همه دلشورهها و دلواپسيهايي كه داشتيم، تو آمدي، با پشتوانهاي باور نكردني و ما، با احساس بار مسئوليتي سنگين كه: مسئول رأي خود بايد بود.
گفتند تنهايي و به تنهايي كاري از پيش نميبري و ما، حيران و عاجز از درك تنهايي تو، با تلاشي نفسگير و با تحمل توبيخها و تنفيرها، يارانت را به خانهي ملت فرستاديم.
ميداني سيد؟ آن سالها براي ما كه جوانهايي بوديم هفتهزار ساله، سالهاي سختي بود، خيلي سخت... روزهاي دانشگاه را هرگز فراموش نميكنم... روزهايي كه براي اعلام پشتيباني از تو و يارانت زير آفتاب داغ جنوب، روي زمين تفتيده از گرما، مينشستيم. آن روزها حرف اگر ميزديم، توبيخ و تحقير ميشديم، زبانمان در مطبوعات بسته شد، اما در آن سوي ميدان، تو خواستي كه : «دانشجويان با آرامش رفتار كنند» و ما كلامت را به ديده نهاديم و در مقابل، به آنان كه با زبان و دست خود بر سر و صورت و روحمان ميكوفتند، آنطور كه تو خواسته بودي زنده باد گفتيم و مردانه و با قلبي پر از اميد اصلاح، ايستاديم. ايستاديم در انتظار دست نوازش و همدلياي از سوي تو... كه نيافتيم. هر روز يأسمان فربهتر و اميدمان كوچكتر ميشد اما باز هم خواستيم به تو نشان دهيم كه تنهايت نميگذاريم و ... نگذاشتيم.
سيد! قبول كن كه تنهايمان گذاشتي، ما كه غير از تو و وفاداري خود، دلمان به هيچكس و هيچ چيز خوش نبود، تنهايي كمرمان را شكست. بسياري از ما با جامعهمان، با تو و يارانت كه نه، بيشتر با خودمان قهر كرديم و كنار نشستيم. سيد! باور كن كه آن قهر لحظهاي بيشتر نبود اما... تاوان همان يك لحظه شد اين حالي كه به آن دچاريم.
درست است كه گفته بودي بايد آنقدر بزرگ شويم كه به دنبال ناجي براي خود نگرديم، باور كن كه نگشتيم. درست است كه بايد به خود تكيه كنيم باور كن كه كرديم... اما سيد اينبار، اين ماييم كه به كمك تو نياز داريم... براي بلند شدن از جايمان به دستان تو نياز داريم... اينبار، اين ماييم كه به تنهايي كاري از پيش نميبريم... تنهايمان نگذار سيد، كه ما ياران هميشگيات هستيم.
لرزيد پيكر خورشيد بي اميد
وقتي كه در آينه عكس تو قد كشيد
بر آستان تو مهتاب سجده كرد
وقتي صداي تو از عمق شب سر رسيد
دست تو اعجاز اين سرزمينم بود
آن لحظه كه دشمن در كمينم بود
گل پوش شد اگر مشق شبانه ام
نام تو آن لحظه واژه نشينم بود
لرزيد پيكر خورشيد بي اميد
وقتي كه در آينه عكس تو قد كشيد
بر آستان تو مهتاب سجده كرد
وقتي صداي تو از عمق شب سر رسيد
بر خاك خسته كش،مژده باران باش
يا د آور خون طلايه داران باش
اينك تويي تنها، فانوس راه عشق
بار دگر برخيز!كنار ياران باش!
در بي نشاني غرور، تو را نشانه مي روم
از پس چشم هاي تو، به بي كرانه مي روم
از موج سوم حضور تو در اين هنگامه ي شب
چراغواره سوي معراج ترانه مي روم

ديشب به طور همزمان (يعني يكي در ميون )، دو تا فيلم ديدم: يكي شب سياه كه فيلم جديد بت من بود و يكي فيلم پسر جهنمي2 و افاقا پيام هر دو فيلم يكي بود: مردم قهرمان نمي خواهند. به خصوص بت من كه بارها در فيلم تاكيد مي كند: يه قهرمان يا بايد بميره يا اينقدر بمونه كه به لجن كشيده بشه!!! متاسفانه دوستاني بودند و هستند كه چنين توقعي را از خاتمي دارند. يا بمير (مثل مصدق - بازرگان و ....) يا به لجن مي كشيمت!!
سوال اينجاست: اگر مصدق اشتباه نكرد و اگر بازرگان درست مسير را ادامه داد، آيا جانشينان آنان را بعد از كودتا و استعفا قبول داريم؟ يا ترجيخ مي داديم مثلا هنگام رد صلاحيت مجلس هفتم يا هنگام ايستادگي بر سر لوايح دوگانه ، پايان خاتمي را تماشا كنيم؟
من به خاتمي راي مي دهم. به بغضي گلوي سعيد سوگند كه اين بهترين راه است

سه تا مطلب طنز از سه طنز نویس درد کشیده ٬ تبعید شده ٬ نگران و ناراحت از سه نسل خطاب به خاتمی
اول خاتمی نزار بگم دیگه دوستت ندارم از ابراهیم نبوی
دوم پاسخ ابراهیم رها به ابراهیم نبوری
سوم آی سد دلگیرم ازت : مسعود مرعشی
همین دستمایه مقاله آقای کاظمیان از پاک ترین روزنامه نگاران امروز ایران شده که متن کامل مقاله اش را در ادامه مطلب می تونید ببینید

می شود در این ماه دروغ نگفت؟
۲-امروز یکی می گفت احتمال آمدن خاتمی بیشتر شده است
به امید آن روز
باید که بیاید.....
۳- راستی ٬ این احزاب و گروههایی که به دنبال خاتمی اند٬ آیا برنامه ای را برای چهل سال مملکت دارند ؟ برای مقابله با بحرانها چطور؟
۴- اشکهای آقای طاهری-امام جمعه سابق اصفهان- در دیدار با بچه های مشارکت ٬ یاد آور خیلی دغدغه ها بود....
چرا تردید دارد؟ آیا ما را مردم کوفه می داند؟ما را خائن تصور کرده است؟
غصه داریم اما می خندیم. می خندیم و آزادی 
این سه نفر را جشن می گیریم ! زنده باد آزادی!!
۲- خاتمی دموکرات که قهرمان پرونده قتلهای زنجیره ای بود و قهرمان ایده گفتگوی تمدنها بود و قهرمان انتخابات آزاد در شوراهای دوم بود! و نوری و معین و مهاجرانی و دادمان و خیلی های دیگر وزیرانش بودند! آیا دوباره به او اعتماد کنیم؟
۳- خاتمی محافظه کار چطور؟ خاتمی کوی دانشگاه و خاتمی مجلس هفتم و خاتمی سکوت در برابر تعطیلی رسانه ها چطور؟
۴ -باید به یک سوال پاسخ داد: چقدر خطر بنیادگرایی در ایران جدی است؟ پاسخ به این پرسش تکلیف ما را در انتخابات آینده مشخص می کند!آیا خاتمی؟ آری ! فقط خاتمی!
دیروز یک نفر گفت که شاید نیایی
شاید عطای حکومت را به لقاش ببخشی
دلم می خواد اسم وبلاگ را عوض کنم
: خاتمی را باید بیاوریم!!!
باور کن ایران بیش از این حرفها به تو نیاز داره
حوصله زیاده گویی ندارم
باقی بقایتان