تبليغاتX
روزهای ایرانی
روزهای ایرانی
من اینجا بس دلم تنگ است ... و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ...
معشوقه ای شبیه هیزم

خدایا آرزویی داشتم ، آن را بر آورده کردی ، اما نه آنطور که می خواستم. عاشقم کردی، اما معشوقم را نه، آواره ام کردی ، اما معشوقم را نه ، دیوانه ام کردی ، معشوقم را نه. آن لحظه که چشمانم در چشمانش افتاد ، یک دفعه در جایی میخکوب شدم. همین طور در چشم های یک دیگر نگاه می کردیم.بدون آن که حرفی بزنیم. گویا می خواستیم از آن لحظه به خوبی استفاده کنیم. دستان گرم و نرمی (!) داشت. لب هایش ، گداخته به شراب عشق بود. چشمانش به رنگ بهار بود. موهایش برافراشته مثل یال بود. دوستی خوبی داشتیم. من یک همسر و او یک عیال بود (!!) دوست داشتم او را در خیال.  ترک کرد یار خود بی خیال . دوست داشتم به اندازه آسمان از یاد برد مرا. به فاصله یک ساعت از ورودمان. به پای او وسختم ولی او برایم دردی دوا نکرد بلکه هیزم شد تا زودتر بسوزم

عرفان .خ

اول راهنمایی

دفتر انشا

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19  توسط ميثم   | 

پاچه خواران به بهشت نمی روند!
توی کلاسم دو تا دانش آموز هستند  که آخر پاچه خار و از این جور حرفا به حساب میان

تا حالا فکر می کردم فقط من از حضور اینها ناراحت و معذبم. این بار دیدم مدیر مدرسه هم سرشان داد می کشد که : بابا شورش را در آوردید!خجالت بکشید ... زشته!!

دیگه هر چیزی حدی داره!

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11  توسط ميثم   | 

مقام معظم رهبري
امروز مراقب امتحان ديني بودم

همون كتاب كه تو دانشگاه اسمش ميشه معارف و تو دبيرستان ميشه بينش!!

يه سوال اينجوري بود : توشه سفر آخرت چيست؟

يكي از نوابغ جواب داده بود:

مقام معظم رهبري!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16  توسط ميثم   | 

گریه های عمو میثم


صادق پسر خوبی بود. مایه خندیدن های 5 شنبه های معلم ها، هر هفته با خودش خیرات می آورد. یکبار ، ژله آورد! همه خودشان را زدند به دل درد و کلی خنده شد. یک بار هم ....بی خیال

---

جلسه دبیران بود. شکلات های خیرات 5 شنبه ها را از صادق گرفتم. معلم ها خندیدند: باز خیرات و مدیر :

مادر صادق سرطان دارد ، همین روزهاست که ....

----

همه معلم ها ساکت شدند. چقدر معلم های خوبی ، در دل با خودم گفتم!

-----

می ترسم توی صورت این بچه نگاه کنم!

------

خدایا من دلم گرفته ! چی کار کنم؟


|+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 0  توسط ميثم   | 

lمو فرفری و عینکی
مدرسه که می رفتم- یکبار یکی از معلم ها عکسم را با عینک . موهای فرفری کشید

دانشگاه که رفتم یکی از دخترهای هم تر می این کار را کرد

حالا که معلم شده ام ، یکی از شاگردها

ای روزگار...
 
|+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22  توسط ميثم   | 

عمو میثم

مي آيد و مي گويد عاشق شده

اول راهنمايي است

 

-          آقا با ما كار زشت مي كنند

-          چي مار مي كنند؟

-          نمي تونيم بگيم آقا

 

 

مي خندد. كوچولو است!

-          تو عمو ميثمي؟ (قاه قاه) اصلا شبيه نيستي؟ عمو سيبيلات كو؟

(با خودم فكر مي كنم كاش مي شد دوباره اول راهنمايي بودم و از معلمي مي پرسيدم : عمو سيبيلات كو؟)

 

نصف حال مدرسه به صبحانه زنگ تفريح اولش است

نان بربري داغ + غيبت دانش آموزها ! و .... خوب همه چيز را نمي شود گفت . بايد در دفتر بنويسيم : سرزده وارد نشو ، ميكده حمام نيست

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 18  توسط ميثم   | 

عمو میثم!

سلام

من ميثم سعادت هستم ولي مي تونيد منو عمو ميثم صدا كنيد. بهتون ؟؟؟؟ درس مي دم و اميد وارم بتونيم كلاس شادي داشته باشيم!

و به اين ترتيب من معلم شدم!! خاطرات معلمي را در قسمت جديد وبلاگم "عمو ميثم " ببينيد

حدس بزنید چی درس می دم! و جایزه بگیرید

راهنماییم کنید

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18  توسط ميثم   |