قرار بود امروز در باره این که دانشکده دانشجو نمی گیره صحبت کنم. به نظر من این کار مثل بقیه کارهای دولت فعلی - جز تصمیماتیه که بعد از سه سال معلوم شده باید عوض بشه (مثل ساعت جلو کشیدن و ...)
هزار تا خوبی داره که بچه ها خودشون می دونند! اما دو تا اشکال هم داره
یکی برای افرادی که واحد افتادن و معلوم نیست سال بعد ارائه بشه یا نشه
دوم برا دوستیها که خیلی ها نمی فهمند ولی خیلی مهمه!!!
امروز سجاد صالحی تو وبلاگش که اینجاست یه مطلب برا من نوشته:
سلام
آخرش کار دست خودم دادم، نا پرهیزی کردم . اومدم که باز بنویسم. یعنی اصلنش می خواستم تعطیلش کنم بعد گفتم بسه این قرتی بازیا ، که چی بشه. حالا بزار تا برقا نرفته سیوش کنم. خوب می گفتم . حالا چی بنویسم .... هرچی به ذهنم اومد می نویسم. قولم میدم پاکشم نکنم.
بزار فکر کنم ببینم دلم واسه کیا تنگ شده، از همون بنویسم من هر وقت دلم واسه کسی تنگ بشه یاد بدیاش میافتم تا دیگه اینجوری نشم.
بزارین دلم واسه میثم تنگ بشه خوب شروع می کنیم . اه اه حالم بد شد همش گیر دماغش بود وای که چقدرم زر میزد و چقدر رو اعصاب من راه میرفت. چقدر؟
نمیدونم چی شد که یاد وقتی افتادم که با هم رفتیم درکه بعد اونم با پسر داییش چقدر قلیون کشیدن. منم هی میگفتم این کارارو نکنین ، با آینده ی خودتون بازی نکنین. منم که اصلا اهل قلیون و این حرفا نبودم. یادش بخیر. یادته میثم که چقدر اون روز خیانت کردی!!!!!!!
راستی یادته شبی که من کنکور ارشد قبول نشدم . از خونه هادی اینا دنبال من میدویدی تا به خونمون رسیدیم . من چیا میگفتمو تو چیا ! خوب شد که گذشت.
یا اصلن اون شب اول ترم پنج ما ، که همدیگرو تو سرچشمه دیدیمو چای خوردیم و بعدش رفتیم که اولین شب هم خونه ای بودن رو تو خونه 30 متری تجربه کنیم. اسم صاحب خونمون چی بود؟ آها آقا رضا . چقدم عشق تارزان بود مرتیکه. چقدم اصرار داشت که با تو فوتبال ببینته !!!!!
اون روزای ثبت نام یادته ، چقدر واسه بابای رضا زمانی خالی بستیم. چقدر به بهزاد خندیدیم . خونمون چه باحال شده بود، مثل یتیم خونه شده بود همه ی ترم یکیا پلاس بودن اونجا.
اوه . یادته یه شب اومدی فوتبال . فقط یه شب! یه گلم به من زدی و منم چقدر بهت فحش دادم ، آخه تو تیم خودمون بودی.
میثم یادته چقدر از من و نوشتنم تعریف می کردی تا من خر بشمو واسه ناوک بنویسم . چقدر چرت و پرت پشت سر ملت نوشتیم. اون 40 سال بعده بود . چقدر خندیدیم . نماینده برازجون، بانوی موسیقیه ، ناهار آخر... یادته چقدر سر به سر آشفته با اون مدیر گروهیه درپیتش میزاشتیم. هر دم از این باغ بری می رسد .....
بهش گفته بودین این برنامه ثابته ؟ اونم گفته بود نه پس خیاره !!!
میگم روز ثبت نام خودت یادته . با بابات یهوو اومدین تو خوابگاه . منم گفتم این خوابگاه زنگم داشتا . روز اول کلاسا، شبش من تنها بودم تو هم پلاس شدی . گشنت بود . برات تخم مرغ سبزی پختم ، داشتی درباره یه دختر فلسطینی مینوشتی .
یادته با ابولی میخواستین هی منو بزنین. هادی هم فقط مثه هویج نیگا میکرد. آدم تا تهش میسوخت . هم ترمی این قدر بی غیرت.
میثم یادته از دانشکده داشتیم پیاده بر میگشتیم اون دختر پسره با پیکان به تورمون خوردن. چقدم پاتیل. با این حالشون خودشونو کشتن تا به من حالی کردن زن و شوهر نیستن. دوست دختر و پسر هستن.
خیلی هس ولی بقیش باشه واسه دل خودم. اصلا قرار بود بدیات باشه! نمی دونم بود یا نه. اما هر چی بود من که هنوزانگار دلتنگتم.
..........
یه عکس از یکی از شبای سالن ، سال 82 .
ایستاده از راست:
میثم سعادت (ورودی 82) ، مجتبی شمس (ورودی 82) ، هادی غلامی (ورودی 82) و خودم

اینم نظر من در جوابش
چی بنویسم برات؟
بنویسم چروک لباتم ؟
بخند تا محو شم؟
چی بگم؟
منم کلی خاطره دارم!!!
ولی حقم نبود اینطور می نوشتی
به قول یکی از بچه های مشارکت : چوب کاری فرمودید قربان!!
سجاد خیلی دلتنگتم
گفتی و یه جام سوخت که دیگه نمی بینمت
البته دلم سوخت!!
تو می خوای برات خود گشی کنم
یادته اون روز که با پلاستیک دارو زدی تو سرم؟
یادته داداش حاج هاشمی اومد؟
من یادم نمی آد 4 سال پیش نظرم در مورد نوشته های تو چی بود
ولی حالا باهاش حال می کنم
هر شبی که دلم می گیره
قشنگ می نویسی
محشر
اگه به نوشتن ادامه بدی یه روز هوشنگ مردادی کرمانی میشی
منم می شم اکبر گنجی!!1
سوار بر زورق.... یادت هست
سرچشمه ها یادت هست
سیگار یادت هست
این که من باید بیرون می رفتم تا شادی زنگ بزنه یادت هست
اون شب که بعد از مدتها از پیش مصطفی برگشتی و من نموندم یادت هست؟
یادم هست
کاش هیچوقت یادمون نره!!!!!1
|
+| نويسنده
مرد آزادی در دوشنبه هفتم مرداد 1387
|