تبليغاتX
خاتمی باید بیاید
آنچه یافت می نشود - آنم آرزوست
 برای پیام بران زمین!

از همان روز اول، از همان روز اول که «وقلیع اتفاقیه» را امیر کبیر منتشر کرد و چند سال بعدش در حمام فین، با خون خویش نقطه ای سرخ در تاریخ ایران به جا گذاشت، خبرنگاری  با خون آغاز شد که اگرچه هزار و چهارصد سال است که از آسمان رسولی به زمین نیامده، اما این بار فراوان پیام برانی  بودند که از زمین به آسمان می رفتند!

چنین شد آغاز یک شغل پرخطر و پرهیجان تا رسالت بزرگ آگاه سازی جامعه را بر دوش گیرد. یک روز «گشتاپوها» به جرم توهین به «پیشوا» در آلمان نازی ، زندانهای آلمان را از روزنامه چی پر می کردند و یک روز دیگر «میرزاده عشقی» بود که به گلوله ای ناشناس از پا در می آمد و این خونها بود که درخت تنومندی به نام آگاهی را آبیاری می کرد.قصه ای تلخ-همچون داستانی که رسولان با حاکمان روزگار خویش داشتند آغاز شده بود- فرقی نمی کرد روسیه کمونیستی باشد یا ایران محافظ منافع آمریکا! اردوگاههای کار اجباری در انتظار روزنامه چی های روشنفکر شوروی بود و شعبان بی مخ و تیر باران در انتظار دکتر فاطمی و روزنامه نگاران آزاد اندیش ایرانی. تلخ است روایت شاهی که به بازوی شعبان بی مخ بازوبند پهلوانی بست! بد تلخ ماجراییست که شعرهای شیرین نسیم شمال که در دلهای مردم ساده دل آن روزها چه طوفانی می افکند و  چه مظلومانه و فقیرانه و سالم و بزرگوار زیست و مرد!

روزنامه نگاری در آزادترین کشورهای دنیا هم شغل پرخطری است. اصلا اگر خطر نداشته باشد ، هیجانی ندارد.هیجان که نباشد ، سفر می کنی! فرقی نمی کند. یک روز شاید عکاسی بی بی سی هستی و بمب آمریکایی در عراق فرود می آید روی سرت، و شاید خبرنگار باشی و به سفارتخانه کشورت پناه برده باشی و ناگهان طالبان بیاید و در لحظه ای سرت در کنار میکروفون تهیه خبرت افتاده باشد. چه این به معنی امنیت شغلی در کشورت هم نیست. حتی اگر در سرود انقلابش خوانده باشند «به آنان که با قلم ، مصادیق درد را ، به چشم جهانیان پدیدار می کنند، بهاران خجسته باد» باز هم شاید عناصر خودسری باشند تا جسدت کنار یک خیابان فراموش شود ، شاید هواپیمای سی 130 باشد که هرگز فرود نیاید ، شاید هم خیلی ساده ، مثل احمد بورقانی فقط یک سکته کنی!

و تازه وقتی رفتی ، می فهمی بی طرفی یعنی چه! در این چندسال اخیر کدام شخصیت را سراغ دارید که همچون کیومرث صابری فومنی ، یا احمد بورقانی ، مجلس ترحیمش بشود تیتر تمام روزنامه های چپ و راست و ورزشی  و سینمایی؟مجلس ختم با پیلم رهبر آغاز سود و با حضور اکثر اهل ادب ، پرشور شود؟ خیابان بسته شود و در عین حال روزنامه چی های ناشناس فلان مجله کم تیراژ زار بزند؟

روز خبرنگار را گرامی می داریم! نه چون خبر نگارم که هر کسوتی که باشیم ، مهم این است که خوب باشیم و متعهد! خبرنگاری را فقط به احترام تمام روزنامه نگران، گزارشگران ، فیلمسازان ، وبلاگ نویسان و تمام اعضای جامعه خبری در تمام نقاط جهان که آگاهی مردمان را با هیچ متاعی و مصلحتی معامله نکردند ، گرامی می داریم! به احترام کاریکاتوریست چینی ، به احترام جانبازان و شهدای خبرنگار دفاع مقدس به احترام آگاهی!

روز خبرنگار را به خبرنگاران و همکارانم در سرتاسر ایران که این کلمه ها را کمی خوانند ، به خصوص به دوستان جهانی که این روزها، خواب  یکی از مفاسد بزرگ ایران را آشفته کرده اند ، تبریک می گوییم! باشد که آیندگان نیز از ما به نیکی و صداقت یاد کنند

|+| نويسنده مرد آزادی در جمعه هجدهم مرداد 1387  |
 دماغ محسن صاف شد!!
البته واضح و مبر هن است که محسن اسماعیلی یکی از عزیز ترین موجوداتی است که خدا خلق کرده!

یه بچه که بهترین واژه برای توصیفش کلمه ر یقوست!!!!

همیشه صاف و صمیمی بوده و یک بار هم صاف و صمیمی زد توی گوش من!!!

یک بارهم تا آستانه برقراری روابط غیر افلاطونی با یکی از هم ترمی های من پیش رفت!!

محسن اسماعيلي قبل از عمل!

در حال حاضر او در يك عمل جراحي سخت ، قرار شد هم آپانديسش را جدا كند و هم دماغش را كوچك كند! ظاهرا دكتر قاطي كرده و دماغش را جدا كرده و گفته بعدا بيا آپانديست را هم درست كنم!!!

در تصوير بالا او را با دماغ سابقش و پزشك جراح معالجش مشاهده مي كنيد!!!!

اين هم محسن اسماعيلي بعد از عمل

همه براي سلامتي او دعا منيم تا شايد دماغش دو باره سالم بشود!!!!!!!!!!!!!!۱

|+| نويسنده مرد آزادی در سه شنبه هشتم مرداد 1387  |
 برای من ! برای سجاد صالحی
قرار بود امروز در باره این که دانشکده دانشجو نمی گیره صحبت کنم. به نظر من این کار مثل بقیه کارهای دولت فعلی - جز تصمیماتیه که بعد از سه سال معلوم شده باید عوض بشه (مثل ساعت جلو کشیدن و ...)

هزار تا خوبی داره که بچه ها خودشون می دونند! اما دو تا اشکال هم داره

یکی برای افرادی که واحد افتادن و معلوم نیست سال بعد ارائه بشه یا نشه

دوم برا دوستیها که خیلی ها نمی فهمند ولی خیلی مهمه!!!

امروز سجاد صالحی تو وبلاگش که اینجاست یه مطلب برا من نوشته:

سلام
آخرش کار دست خودم دادم، نا پرهیزی کردم . اومدم که باز بنویسم. یعنی اصلنش می خواستم تعطیلش کنم بعد گفتم بسه این قرتی بازیا ، که چی بشه. حالا بزار تا برقا نرفته سیوش کنم. خوب می گفتم . حالا چی بنویسم .... هرچی به ذهنم اومد می نویسم. قولم میدم پاکشم نکنم.

بزار فکر کنم ببینم دلم واسه کیا تنگ شده، از همون بنویسم من هر وقت دلم واسه کسی تنگ بشه یاد بدیاش میافتم تا دیگه اینجوری نشم.

بزارین دلم واسه میثم تنگ بشه خوب شروع می کنیم . اه اه حالم بد شد همش گیر دماغش بود وای که چقدرم زر میزد و چقدر رو اعصاب من راه میرفت. چقدر؟

نمیدونم چی شد که یاد وقتی افتادم که با هم رفتیم درکه بعد اونم با پسر داییش چقدر قلیون کشیدن. منم هی میگفتم این کارارو نکنین ، با آینده ی خودتون بازی نکنین. منم که اصلا اهل قلیون و این حرفا نبودم. یادش بخیر. یادته میثم که چقدر اون روز خیانت کردی!!!!!!!

راستی یادته شبی که من کنکور ارشد قبول نشدم . از خونه هادی اینا دنبال من میدویدی تا به خونمون رسیدیم . من چیا میگفتمو تو چیا ! خوب شد که گذشت.

یا اصلن اون شب اول ترم پنج ما ، که همدیگرو تو سرچشمه دیدیمو چای خوردیم و بعدش رفتیم که اولین شب هم خونه ای بودن رو تو خونه 30 متری تجربه کنیم. اسم صاحب خونمون چی بود؟ آها آقا رضا . چقدم عشق تارزان بود مرتیکه. چقدم اصرار داشت که با تو فوتبال ببینته !!!!!

اون روزای ثبت نام یادته ، چقدر واسه بابای رضا زمانی خالی بستیم. چقدر به بهزاد خندیدیم . خونمون چه باحال شده بود، مثل یتیم خونه شده بود همه ی ترم یکیا پلاس بودن اونجا.

اوه . یادته یه شب اومدی فوتبال . فقط یه شب! یه گلم به من زدی و منم چقدر بهت فحش دادم ، آخه تو تیم خودمون بودی.

میثم یادته چقدر از من و نوشتنم تعریف می کردی تا من خر بشمو واسه ناوک بنویسم . چقدر چرت و پرت پشت سر ملت نوشتیم. اون 40 سال بعده بود . چقدر خندیدیم . نماینده برازجون، بانوی موسیقیه ، ناهار آخر... یادته چقدر سر به سر آشفته با اون مدیر گروهیه درپیتش میزاشتیم. هر دم از این باغ بری می رسد .....

بهش گفته بودین این برنامه ثابته ؟ اونم گفته بود نه پس خیاره !!!

میگم روز ثبت نام خودت یادته . با بابات یهوو اومدین تو خوابگاه . منم گفتم این خوابگاه زنگم داشتا . روز اول کلاسا، شبش من تنها بودم تو هم پلاس شدی . گشنت بود . برات تخم مرغ سبزی پختم ، داشتی درباره یه دختر فلسطینی مینوشتی .

یادته با ابولی میخواستین هی منو بزنین. هادی هم فقط مثه هویج نیگا میکرد. آدم تا تهش میسوخت . هم ترمی این قدر بی غیرت.

میثم یادته از دانشکده داشتیم پیاده بر میگشتیم اون دختر پسره با پیکان به تورمون خوردن. چقدم پاتیل. با این حالشون خودشونو کشتن تا به من حالی کردن زن و شوهر نیستن. دوست دختر و پسر هستن.

خیلی هس ولی بقیش باشه واسه دل خودم. اصلا قرار بود بدیات باشه! نمی دونم بود یا نه. اما هر چی بود من که هنوزانگار دلتنگتم.

..........

یه عکس از یکی از شبای سالن ، سال 82 .

ایستاده از راست:

میثم سعادت (ورودی 82) ، مجتبی شمس (ورودی 82) ، هادی غلامی (ورودی 82) و خودم

اون كه لباسش ورزشي تره منم!!!

 

اینم نظر من در جوابش

چی بنویسم برات؟
بنویسم چروک لباتم ؟
بخند تا محو شم؟
چی بگم؟
منم کلی خاطره دارم!!!
ولی حقم نبود اینطور می نوشتی
به قول یکی از بچه های مشارکت : چوب کاری فرمودید قربان!!
سجاد خیلی دلتنگتم
گفتی و یه جام سوخت که دیگه نمی بینمت
البته دلم سوخت!!
تو می خوای برات خود گشی کنم
یادته اون روز که با پلاستیک دارو زدی تو سرم؟
یادته داداش حاج هاشمی اومد؟
من یادم نمی آد 4 سال پیش نظرم در مورد نوشته های تو چی بود
ولی حالا باهاش حال می کنم
هر شبی که دلم می گیره
قشنگ می نویسی
محشر
اگه به نوشتن ادامه بدی یه روز هوشنگ مردادی کرمانی میشی
منم می شم اکبر گنجی!!1
سوار بر زورق.... یادت هست
سرچشمه ها یادت هست
سیگار یادت هست
این که من باید بیرون می رفتم تا شادی زنگ بزنه یادت هست
اون شب که بعد از مدتها از پیش مصطفی برگشتی و من نموندم یادت هست؟
یادم هست
کاش هیچوقت یادمون نره!!!!!1

|+| نويسنده مرد آزادی در دوشنبه هفتم مرداد 1387  |
 a short story abou love
 

یک چیزهای عجیبی توی ذهن آدم ها هست

یکیش همین خواب دیدن

من اصلا وقتی از  خواب بیدار می شوم متعجب می شوم از قصه هایی که دیده ام. معمولا هم هیچ ربطی به ماوقع روز ندارد!!خواب دیدن یک معجزه است. چیزی که من فکر می کنم کسی هرگز نتواند حدس بزند که چه شده که به خواب دیدن رسیده!!

بگذاریر مطلب جمعه ام کوتاه باشد

یک داستان کوتاه در باره خواب

عنوان نوشته - اسم  یک فیلم آمریکاییه!!

|+| نويسنده مرد آزادی در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 بچه های 81
خانم فتانه شکوهی از دختر های ورودی ۸۱ دانشکده ما بود که وقتی من قبول شدم -انتقالی رفته بود

چند روز پیش کامنتی تو وبلاگم گذاشته بود و موفقیت هادی شادمان را تبریک گفته بود:

 

من که آخر نفهمیدم خوانسار چی داره که دوستیه بچه هاش از همه جا عمیق ترو موفقیت دانشجوهاش از بقیه دانشگاهها بیشتر!
با وجود اینکه دوران دانشجویی من در خوانسار کوتاه بود,اما همیشه از شنیدن موفقیت های هم ترمی هام خوشحال شدم.آقای شادمان بهتون تبریک میگم.
امیدوارم شاهد موفقیت های بیشتر شما باشیم

 

هادی هم جوابشو داد

 

سلام
نمی دونید چقدر خوشحال شدم وقتی میثم بهم گفت بالاخره یکی از هم ترمی هام چاپ کتابم و بهم تبرک گفته . اون هم کسی که فقط یه سال باهاش توی خوانسار بودیم .
خانم شکوهی واقعا ممنونم از تبریکتون ، شما هم همیشه موفق باشید.

میثم جان از تو هم خیلی ممنونم که این مطلب رو تو وبلاگت گذاشتی ، امیدوارم همیشه موفق باشی.

 

این را من محبت معنی می کنم و همینه که بعضی وقتا با تمام وجود می خام یه بار دیگه تو اون فضا زندگی کنم!!!!!!!!!

(این مطلب را از مشهد می نویسم)

|+| نويسنده مرد آزادی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 از آیت الله خامنه ای تا میثم سعادت!!!!
۲۴ تیر ۱۳۱۸ سید علی حسینی خامنه ای در شهر مشهد به دنیا آمد:

 

دقیقا ایشان ۴۶ ساله بود (یعنی سال ۱۳۶۴) و چهار سال از ریاست جمهوری اش گذشته بود که مجلس خبرگان در یک جلسه مهم و سرنوشت ساز- تصمیم گرفت رهبر بعدی را در زمان حیات رهبر فعلی تعیین کند.  این تصمیم بود که منجر به انتخاب آقای منتظری و سپس ماجراهای بعدی برای ایشان شد.

 دقیقا در همین روز طفلی در اصفهان دیده به جهان گشود که اند (end) باحالیت و آره و ایناست!!ايشان در حال حاضر(يعني دقيقا همين حالا) مشغول وبلاگ نويسي است!!!

تصوير زير ايشان را نشان مي دهد كه لالا كرده و داره خواب مي بينه!!!ي

در تصوير بالا يك جلد كتاب معادلات ديفرانسيل ، يك دستگاه عينك كه روي كتاب قرار دارد ، يك عدد ساك ورزشي مربوط به عكاس (سرهنگ ابوالفضل ميرزايي) کاغذ چیپس و خبر نامه مشارکت را مشاهده می کنید!!

از كليه كساني كه از ديشب تا همين الان از طريق پيامك - كامنت - تماس (منظورم تلفنيه!!) و غيره اين روز خجسته!!!!! را به من تبريك گفتند ، تشكر نموده ، اميدوارم خودشان 23 ساله شوند(يااگر قبلا شده اند گنده تر شوند!!)

راستی به ۵ تا کامنت اول یه شام می دم!!!

|+| نويسنده مرد آزادی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 قصه عینکم!!!
۱- سال اول دانشگاه با کمک شورای صنفی رفتیم اددوی قشم. اردوی خوبی بود و به خصوص این که من جوگیر شدم و با ایمان (ورودی ۸۰ ) یک عینک خریدم!! از این عینک های بدون قاب که اون موقع مد بود!!

۲- پنج سال به چشمم بود! تمام پیچهاش هرز شده بود. کج می ایستاد و شیشه هایش خش افتاده بود اما همچنان دوستش داشتم و یادآور خاطرات خیلی خوبی برای من بود

۳- دو بار شکست ! یک بار می رفتم خانه (طولابی- شادمان - زعمری- عسکری) خاستم چیزی بخرم و حمید طولابی خاست حساب کند! دویدن همان و لیز خوردن همان و شکستن شیشه همان! شب امتحان آمار هم بود!!

۴-دفعه دوم داشتیم تمرین تاتر می کردیم که در گریم بودم که پای یکی رفت روش و شکست (نمی نویسم نگارچی که ناراحت نشه!!!)

۵- از دیروز عینکم را عوض کردم!! نگاهم به دنیا عوض شده! همه چیز شفاف تر - قشنگتر و زیباتر!!

۶- در نشریه دانشگاه که می نوشتم سالی ستونی داشتم به نام از پشت عینک سردبیر که وام گرفته از ستون طنز روزنامه جوان (از پشت عینک آقا بزرگ ) بود.... حالا از پشت این عینک...

قصه عينكم

|+| نويسنده مرد آزادی در شنبه بیست و دوم تیر 1387  |
 چرا خوانسار را دوست دارم
اول این نامه را بخونید:

سلام بابا کجایی

سلام

یه دنیا حرف برات دارم

دلم یه دنیا برات تنگ شده

زن گرفتی

خوبی سرورم؟

قربونت برم

بای

حالا جوابشو بخونید:

سلام میثم

خیلی ممنون

اینجا آدم دلش می گیره

هیچ چیز برای دلخوشی نیست

منم دلم برات تنگه

باور می کنی دلم برات یه ذ‌ره شده

همیشه و همه وقت در دلم جا داری

به همه بچه ها سلام برسون

دوستون دارم از صمیم قلب

 

این دوتا را نه دختر پسر ی به هم نوشتن نه دوتا هم سن و نه حتی دو تا همشهری!!اینها را کسانی نوشتن که شاید هیچوقت هم دیگه را نبینند و امروز با  فاصله هزاران کیلومتر هنوز دورانی که در خوانسار همکلاسی بودن براشون یاداور خاطرات خوب و فراموش نشدنیه

خوانسار دوست خوب زیاد داشت ابو - شادی -سجاد- حسن - پرویز حتی خود خونساریها علی - مهدی(که وبلاگش تعطیله!!!!) و خیلی های دیگه

ولی جمعه با همشون فرق می کرد. نامه های بالا هم بین من و جمعه بوده . جمعه که اسم شناسنا مه ایش جمعه خان بود و دوست داشتم جمعه جان صداش کنم - از مهاجران کشور مظلوم افغانستان بود و اینقدر صاف و ساده و صمیمی بود که.... حد نداشت. قشنگ بود. ساکت بود. ذوق زده میشد. هیجانی می شد. دوستداشتنی بود. جمعه بود!!!

به قول خودش اون و هم خونه ای هاش -تقی و ایمان و نوروز -تمام دعاها را می اومدن ..... و چقدر دعاها خوب بود وقتی قرار بود من و جمعه با هم جرف بزنیم!!

به جمعه بابا می گفتم! او هم به من پسر!! حالا هم بابا تنهاست و هم پسر ! کاش شونه هاش را یادگاری به من می داد تا گریه کنم. کاش ناراحت نمی شد تا فقط یکی- دوتا  از بزرگمنشیهاش را می نوشتم تا بفهمید جمعه کی بود  و چقدر سخت بود پی بردن به چنین روح بزرگی!! یک بار خوستم بعضی هاشو قصه کنم. و  می دونستم کسی باورش نمی شه

فقط یه جمله :

بابایی ! پسرت خیلی تنهاست!!

|+| نويسنده مرد آزادی در پنجشنبه بیستم تیر 1387  |
 هادی شادمان . خبرهای شنیدنی
سید هادی شادمانُ- دوست عزیزم بلاخره کتاب اولش را چاپ کرد.

کتاب معادلات دیفرانسیل که توسط انتشارات ایثارگران منتشر شده

این کتاب ۵۰۰۰ تومن قیمت دارده و به جز هادی دونفر دیگه از همکلاسیهای دوره ارشدش تالیف این کتابو به عهده داشتن

کتاب جبر خطی و عددی هم تا آخر تابستون و مجموعه هفت جلدی کتابها تا آخر پاییز چاپ می شه

دوستانی که مایلند یک نسخه رایگان همراه با امضای نویسنده دریافت کنند تا آخر این هفته یه کامنت تو این قسمت وبلاگ بزارن. !!البته منظورم فقط اساتید و دانشجویان فعلی و سابق  دانشکده خونساره

|+| نويسنده مرد آزادی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 راحتی ها
برگشتم تهران

حالا دیگه خیالم راحته که کسی فضولی نمی کنه چرا رانی خوردم و چرا کچل کردم و هزارتا چرای دیگه

دیشب از میدون راه آهن تا انقلاب پیاده اومدم و با اسماعیل صحبت کردم.... درد دل کردم و گفتم و شنید. گفت و شنیدم. گفت به هر کسی اعتماد نکن...... امیدوارم این یک بار در اعتماد کردن اشتباه نکرده باشم

بعد هم رسیدم به کوی دانشگاه. دانشجوها ریخته بودن بیرون. شلوغ بازی در می آوردن!!!!!

جاتون خالی.. فعلا قاطی شون نشدم. خسژته تر از اون بودم که بخام انقلاب کنم!!

راستی مسیر سعادت وبلاگ مذهبی من افتتاح شد

|+| نويسنده مرد آزادی در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 دخترهای 83!!!!
۱-من همیشه اول ماه که می شه با خدا قهر می کنم. بهش می گم یا یک معجزه نشونم بده یا این ماه با هیشکی حرف نمی زنم. با دنیات قهر میکنم. می رم اصلا سیگار می کشم!! معتاد می شم!! نماز نمی خونم . دعا نمیرم . عاشق نمی شم و گریه هم نمی کنم.... خدا هم همیشه اول هر ماه یه معجزه کوچولو نشونم می ده!! دیروز محبوبه حیدری را دیدم. از دخترهای محجوب که به علت بیماری مدتی نبود. ظاهرا بهتر شده بود و خدا قدرت معجزه اش را دوباره به رخم کشید.......

۲- با نرجس شفیعی مصاحبه کردم برای ویژه نامه فارغ التحصیلی شون. رییس بسیج بود و البته شاگرد اول. یک زمانی در ناوک که می نوشتم یه ستون داشتم با عنوان چهره ها.در مورد بچه ها می نوشتم. جای چنین ستونی این سالها در ناوک و بقیه نشریه ها خالی بوده. می شد چیز های زیادی از شفیعی یاد گرفت و البته برای خیلی ها الگو بود

۳- مریم رحیمی شعر قیصر را نوشته بود. تکرار مکررات هست اما زیبایی گاهی در تکرار است:چقدر زود دیر می شود

در باره پسرها و بقیه دخترها هم می نویسم به هر حال من ۵سال خاطره چاپ نشده از اینها دارم . مطلبی که در باره طولابی نوشته بودم را اینجا ببینید

|+| نويسنده مرد آزادی در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 پاسخی به یک دوست
دوست عزیزی در وبلاگ بنده به بعضی مسایل گیر داده اند که دلم نیامد(شاید چون دختر بود-شاید) جوابی بر آن ننویسم

۱- من به عقاید همه احترام می گذارم و دوست دارم دیگران نیز....

۲- مدتی در بسیج بورم . مدتی در انجمن. حتی هلال احمرو جاهایی که فقط خدا می داند و دوست!! می دانم و از هر کسی بهتر می دانم در همه اینها اشتباهاتی داشته ام.اما اگر دوباره دانشجو شدم شاید همین مسیر ....شاید   .خدا می داند که چه تجربه بزرگی بود لحظه لحظه این سال ها- بی معرفتی ها و نا مردی ها و از پشت خنجر زدن ها و همه اینها - اگر هیچ نداشت عیار دوست و دشمن را معلوم می کرد....اگر امروز ابوالفضل عزیز را دارم فقط به....(ولش کن . لوس می شه . و پولمو نمی ده)

۳- انحراف؟ نمی دانم . شاید رفتارم کسی را گمراه کرده باشد . اما من که هرگز ادعایی نداشته ام! جز(صدای مردم صدای خداست) جز( من مخالف توام ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حرفت را بزنی)  و همه اینها را در ناوکم نوشتم و با همین مجوز گذاشتم  تشویق کردم  که همه در ناوک بنویسند

۴- یازده ساله ام! فهمیدید که کودکم.از زمانی که عکسهای سید یزدی را تو کوچه پس کوچه اهی تهران دیدم  و (آن مرد آمد) هنوز بزرگتر نشدهام.... در توهم آزادی و لبخند آن روز ها شبها یواشکی رویا می بینم! شرمنده

۵- پادشاهم داریوش نیست. من پول ساختن قبر و قصر ندارم . مرقد هم همینطور. من شاهم را در بقیع یافتم. کاشکی مهمان شوید! روزی . تمامتان! چقدر زیباست بقیع. بزرگان را به شکوه چه حاجت که خودشان شکوه خاکند. آنان پدران من بودند

۶- پیامبرم محمد است. و کتابم قرآن که آیه آیه اش (همچون انجیل و تورات و اوستا) رحمت و عشق  و معرفت و صدق و محبت است!

۷- شهیدی به نام رستم نمی شناسم! همو  را می گویید که دستانش را به خون فرزند سرخ کرد؟ همو را می گویید که به حاکمان تاریخ ایران آموخت اگر قدرت داری فرزند کشی کن که رقیبت می شود؟همو که به ما آموخته به جای اتحاد- رمز پیروزی در حادو وسیمرغ است؟ همو که می گفت(چه فرمان ایزد چه فرمان شاه) و رسم مقدس شدن سلاطین را باب کرد؟ همو که می گفت (زن و اژدها هر دو در خاک به) و رسم بدبینی به زن را آموخت؟

شاعر من می گوید

بیا ای دوست اینجا در وطن باش

شریک رنج و شادی های من باش

زنان اینجا چو شیر شرزه کوشند

اگر مردی در اینجا باش و زن باش!!

۸-پنجاه شماره و بالای هشت صد صفحه ناوک منتشر کرده ام. فعلا سردبیر ناوک حقم بوده.... و هنوز اعتقاد دارم نوشتن در جایی با دفاع از آرمانهای شهدا و در راسشان حق حاکمیت ملی- وظیفه همه ماست. هرگز به گفته معلم شریعتی پشت نکرده ام و قلمم را به بیگانه نداده ام... در این مورد بیشتر می نویسم که البته پیشتر در ناوکم نوشته ام

۹ برای شهیدان ارزش زیادی قایلم. هنوز هم . با اینکه می دانستم نمایشی که می نویسم را اجرا نمی کنند نوشتم تا وظیفه ام را انجام داده باشم و الان هم در ادامه مطلب بلاگم قرار می دم تا نظرات دوستان را بدانم


ادامه مطلب
|+| نويسنده مرد آزادی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 برای دلم!!!

در نظر سنجی  وبلاگ من شرکت کنید

1-پرسپولیس برد

سال 1387 این اتفاق برای هیچ کدام از دو تیم بزرگ پایتخت نیفتاده بود اما بلاخره طلسم یک ماهه شکسته شد.   اختلافات بین مربی و سرمربی، ضعف مدیریت فعلی و سابق، بی انگیزگی مادی و معنوی ستاره ها از دلایل افت صدر نشین دور رفت مسابقات بود. تو روزگاری که شنیدن هر خبری اعصاب آدمو به هم می زنه ، فوتبال امیدوارم مسکن خوبی باشه!!!

2-دوست عزیزم ابولفضل این روزها سرش خیلی شلوغه چون رییس جمهور گفته مردم قم باید برای مدیریت جهانی آماده بشن. فکر کنم ابولفضل کمک مربی تیم منتخب جهان بشه و خوشحالم که با کمک امام زمان مشکل بی کاری مردم قم حل شده

3—مردی به نویسنده ای مراجعه کرد و مقداری پول برای معالجه فرزند بیمارش از او خواست، روزبعد کسی به نویسنده گفت این مرد دروغ می گوید و اصلا فرزندی ندارد

 

 

 

نویسنده گفت: یعنی هیچ طفل مریضی نبوده!!!!! چه خوب ! واقعا خوشحالم کردی

|+| نويسنده مرد آزادی در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 
 
بالا