بچه بودم و کوچک بودم و دلهره هایم کوچک بود و ترسی از سیگار و ایدز و جدایی نداشتم. بچه بودم و همه ی عشقم تیله های گردی بود که بهانه وول خوردن ما در پارک رو به روی خانه بود. یک تیله داشتم سه پر و چند تایی یک پر، همه شیشه ای جز یکی که سیاه بود و نفهمیدم کدامین نارفیق از من ربود. و تمام زندگی من همین بود که صبحهای جمعه ، که مشق و مشقت ما کمتر بود ، به تیله بازی با کودکانی بروم که از کوچه های بی قرار مدرسه به کوچه های خستگی گریخته بودند!
و روزی شد که دیدم میان آن همه که بازی می کنند ، دیگر کسی در سن من نیست. ما نیز باید ادای بچه بزرگ ها را در میاوردیم. به دختر ها متلک می گفتیم تا نشان بدهیم بزرگ شده ایم و می دانیم تفاوت جذ ابی هست.
پس جواد را صدا زدم ، چشم در چشمش دوختم و تیله هایم را به او سپردم و خدا می داند حسرت یک تیله بازی دیگر ، چقدر در دلم باقی ماند. تیله هایم را سپردم اما دل را که نمی توان سپرد، عشق را که نمی توان خاک کرد ،....کودکی را که نباید فراموش....
و بعده ها که آمدیم دانشگاه باز به نشریه و کانون و انجمن سرمان گرم شد و جای تیله های ما را گرفت. و حالا که رفته ام و با غرور به کوچولوهای متولد دهه هفتاد نگاه می کنم که صندلی مرا اشغال!! کرده اند ، حسرت یک تیله بازی به دلم می ماند و می گویم ، به مادر می گویم که همیشه مرا می فهمد ، خوب می فهمد، "کاش یکی از تیله هایم را برای خودم نگه داشته بودم در گنجه روی پشت بام ، چون ما تهرانی ها دیگر زیرزمینی برای گنجه گذاشن نداریم ! همه اش رفته لای آشغال های انباری پشت بام ...
می گویم کاش می شد باز ناوک من بیاید با همه مجید اولایی ها یش، می گویم کاش می شد باز شب شعر من برگزار شود ، با همه غصه ها و قصه هایش . می گویم کاش باز درختی بکاریم تا روزی که از ریشه بیرون می آورندش بگوییم این نهالی بود که آبش ندادیم. حسرت دارم صدای مداحی های احمد و علی و نوروز، در سرسرای دانشکده بپیچد و من بروم روی تخته ها یواشکی شعر بنویسم و ببینم نشسته است آنجا و برای برادرش که دیگر نیست چه اشکی می ریزد و من شرم کنم. هوس می کنم مینی بوس قدیمی قاسمی یا حیدری بیاید و من سرم را از پنجره بیرون کنم و روی هر خانه نام ایستگاهی بگذارم تا بخندیم و شیرین بخوانیم. دوست دارم به میر باقری التماس کنم که برای نمره سفارشم را به فلان استاد بکند و هیچوقت نکند و باز من مشروط بشوم. چقدر از این فاصله دور زیباست و چه حسرتی به دل من مانده ، تیله هایم را به که سپرده ام ، تیله ها را به من پس بده...
پی نوشت :این روزها که خون بوی دانشجو می دهد یادم نمی رود که همه اش بازی نبود ، همه اش تیله بازی نبود ، این را گاهی که به گلستان رفتیم دیدیم که برخی که از ما هم کوچکتر بودند ، قمار آخر را چه نیکو انجام داده بودند ، گاهی بازی نبود، گاهی....
می گویند بزرگی ، یا شاید مردی که ادعای بزرگی می کرد ، شیطان را دید که مجموعه ای از طناب و زنجیر و نخ در دست دارد. پرسید این ها چیست؟ گفت هر کدام برای بنده ایست. بعضی را با نخ به سوی خود می کشیم. بعضی را با طناب و بعضی دیگر را که ایمانشان قوی تر است با زنجیر.
مرد پرسید می شود زنجیر مرا نشان بدهی ؟ گفت شما نیازی به این چیز ها نداری ! با یک اشاره می آیی!
حالا حکایت ماست.
ظاهرا برای توبه نامه نوشتن ، نیازی به این چیز ها ! ندارم. ترسو شده ام! تا 18 تیر چه پیش آید!
من به چشمان بی قرار تو قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم.
انصراف سید محمد خاتمی گرچه برای هوادارانی چون من ، ناراحت کننده و نابخشودنی است ، اما بار دیگر شخصیت متفاوت او را از جنس سیاستمداران امروز ایران نمایان می کند. و استثنایی شبیه بازرگان را به گمام نزدیک می کند . خاتمی نشان داد که مرد سیاست نیست. چه بسا روزی که از مجید مجیدی تا لیلا حاتمی و از هوشنگ مرادی کرمانی تا قیصر امین پور زبان به تحسین او می گشودند ، باید می دانستیم که جنسش با دیگران متفاوت است. به یاد بیاوریم هنگامه ای که حتی رییس جمهور اسراییل ادعا کرد با خاتمی دیدار کرده تا اعتباری برای خویش بجوید و از این قبیل افراد فراوانند.
اما اینک سوالی پیش می آید : هوادارا ن خاتمی به کدام سو خواهند رفت؟
به تعداد حامیان خاتمی ، پاسخ برای این سوال یافته می شود: میرحسین ، کروبی ، قالیباف ، عبدالله نوری و ....
اما ما نیز همچنان "راهمان را با ستاره میزان می کنیم"
به اعتقاد من ، بی اخلاقی های موجود در جامعه ، اصلاح جامعه را در اولویت بالاتری نسبت به اصلاح حکومت قرار داده و اصلاح جامعه از دست قدرت که به دست ملت میسر است. پس از این پس ، از یک فروردین 88 ، با سیاست دغل کار و فریب کار و دروغگو پرور وداع می کنم و باز در کنار سید خویش به آغوش فرهنگ پناه می برم چرا که در این جامعه نه نسخه احمدی نژاد پاسخ می دهد نه نسخه میر حسین.
جای مردان سیاست بنشانیم درخت
تا هوا تازه شود.
خدا حافظ خاتمی سیاستمدار
سلام خاتمی عزیز!
==========================================================
در مطلب قبلی ناراحتی ام را نسبت به میر حسین ابراز داشتم. از هواداران ایشان معذرت می خواهم اما باز تاکید می کنم برای من - تفاوتی میان میرحسین و کروبی و قالیباف نیست
1- صبح 27 خرداد 1384 رفتیم سر قبر شهیدان. با نماز صبح و بعد دعای ندبه رفتم پای صندوق رای . چهار سال گذشت.
2- داشتم نماز می خواندم. چهارشنبه 25 خرداد 1384 بود. از شب تا صبح پوستر چسبانده بودیم به در و دیوارهای شهر. مردی رسید. از این آدمهای .... از اینها که عضو .... از اینها که پیراهنش بوی خون می داد. بوی خون می دهد. پوینده، مختاری ، فروهر ، سعید نیرو.... از من پرسید مگر شما هم نماز می خوانید ؟ چقدر این سوال آشنا بود....
3- یک بار یکی از بچه ها شعر ی می خواند ^به رغم مدعیانی که منع عشق کنند ..... جمال چهره تو حجت موجه ماست^ من نمی دانم چرا هر وقت آقا سعید ، دکتر سعید حجاریان ، را می بینم ، هر وقت که می بینم آرام آرام می آید و دو نفر زیر بغل هایش را گرفته است ؛ وقتی عینکش را (همان که 9 اسفند 10 سال قبل خونی شد....) داده بود دستم تا وضو بگیرد و پیچش باز شد و با همان صدایی که چون موسی دیگر رمقی در آن نمانده گفت دنبال پیچش بگرد، یاد این شعر می افتم. بغض می کنم و می گویم روزگاری امنیت کشور دست این مرد بوده است. می گویم اگر اول انقلاب رفته بود امروز همین ها که حرف های سعید ، گناهشان را آشکار می کند و خون قاطی لقمه هایشان را نشانشان می دهد ، امروز در همایش میلیاردی یاد واره شهید باز پول مردم را بین خودشان تقسیم کی کردند!
4- گاهی وقتها ، خاتمی را نفرین می کنم که به ما آموخته *زنده باد مخالف من* و من دلم نمی آید باور کنم دشمنان خاتمی راست گفته باشند. فکرش را بکنید که اگر واقعا محمود احمدی نژاد معجزه هزاره سوم باشد ، حداقل تا هزار سال دیگر .....امام زمانی در کار نیست!!
5- سی تن شده ید. یادتان باشد سیمرغ افسانه است و سی مرغ شمایید . شمایی که افسانه ها را زنده می کنید... و تواصعو بالحق و تواصعو بالصبر
از تمامی دوستانی که این مطلب را می خونن معذرت می خوام
فقط برای خنده !
بعد از محرم می چسبه!
باشه؟
صبا از تهران : من دختری هستم 34ساله دبیر و فوق لیسانس جامعه شناسی.ساکن تهران/شمیران و در یک خانواده ی تحصیلکرده زندگی میکنم.مهربان و کمی شیطون.مودب و دنبال فردی صادق و مهربان که تاکنون ازدواج نکرده باشه و از نظر تحصیلات فوق لیسانس یا بالاترو ساکن تهران باشه و خانواده دوست باشد برای ازدواج دائم می باشم.
ممنون می شم به این آدرس پیام بدید.
اما من دنبال یک حرف تازه می گردم
پیرهن مشکی به تنم زار می زنه!
تنم می لرزه
دلم برا گریه تنگ شده!
دلم می خواد از مرگ خودم بنویسم!
آیا کسی برای من هم گریه خواهد کرد؟
آیا زندگی کسی را دگرگون می کنم
آیا؟
ایا؟
ایا؟
.......
شاید چون به دلم نشسته!
پیرهن سیاه رنگ پریده ای بود. خیلی دوست داشتم براق باشد اما پیرهن سیاه کوچکی بودکه رنگِ ماتی داشت و چند سال پشت سر هم همین که محرم می شد مادرم تنم می کرد. خودش هم آستینش را برایم بالا می زد چون می دانست عادت به پیرهن آستین بلند ندارم... بس که تی شرت می پوشیدم. خلاصه من هر سال بزگتر می شدم و انگار پیرهن کوچک تر میشد. محرم برایم همان شمع هایی بود که اینور اونور مسجد قندی روشن می کردیم٬ همان اسفندی که بساطش کنار بساط چای و شربت دمِ در غوغایی می کرد و من فقط بوی اسفند را ماه محرم دوست داشتم...
...
حالا باز محرم که آمده داستان همان است که بود. میان این همه هیأت که هیچ کدام را دوست ندارم بس که از حسین(ع) نمی گویند و از یزید می گویند دلخوشیم به زیر زمین مسجد قندی و صدای گرفته ی مداحش که وقتی از مولوی می خواند شبهای محرم که: اندک اندک جمع مستان میرسند... نمی فهمیدیم چه میگوید ما... نه نه می فهمیدیم حتماً که بغضمان یکهو می شد اشک کوچکی و سُر می خورد و چه احساس خوبی بود... طعم شور اشک خشک شده روی لپ ها و این سرخوشی از اشکی که برای چیزی به غیر نمره و دعوای ناظم و غضب بابا ریخته شده بود.
...
من از کودکی فکر میکردم چرا این مرد تمام نمی شود. چرا تصویر این مرد تنها سوار بر اسبش زیر گرمای آتش خورشید در صحرای کربلا همچنان برایم حد النهایت عاشقیت است. بعد میگویم مگر عاشقیت تمام می شود. دلمان گرفت بس که از یزید و شقاوتش گفتند. کسی نیست مثل جناب مولوی از زیبایی های کربلا بریمان بگوید:
کجایید ای درِ زندان شکسته بداده وامداران را رهایی
در تمام این سالها نگاهم به همه چیز تغیر پیدا کرده... به سیاست٬ ادبیات٬ دین٬ سینما و هر چیزی که محل فکر کردن باشد. اما احساس می کنم نگاهم به کربلا و حسین وارث زمین خیلی که کامل شود و زمان ها بگذرد باید بشود همان پیرهن سیاه کودکی و شمع هایی که کوچک می شد و کوچکتر... و حسین(ع) که بزرگ می شد و بزرگتر... باید ته اش یک چیز نابی بماند... مثل قدیم ها.
نه به وبلاگم درست سر زدم نه به درسهام رسیدم...
دوم: دارم به یکی از نقاط عطف زندگیم نزدیک می شم. حالا از صعود به نزول یا از نزول به صعود؟
خدا می دونه!!
سوم: نمی دونم چی میشه!!
انگار نه انگار.
بگذار بهانه ای باشد برای نوشتن در باره یک دوست....
سه شنبه با حسن عسکری در دانشکده قدم می زدیم که فاطمه کافی را دیدیم! فاطمه کافی ورودی ۸۱ و شاگرد اول آنها بود که قرار بود ۴ شنبه از پایان نامه اش دفاع کند.
کافی ، همشهری ابوالفضل میرزایی ، دختری بود که اشکهایش در جشن فارغ التحصیلی برای همه ما خاطره شد. دوست داشتم از او بپرسم : هنوز هم به حرفی که زدی (هیچ وقت فراموشتان نمیکنم) پایبندی ؟ یا فراموششان کرده ای در این هولناک روزگار اسمش زندگی ؟
دیشب سجاد پیامک زد:
منم خستم ُ از خودم ُ از اصرارم به زندگی ، از همه و از خدایی که فقط برای آدمهای بزرگ، بزرگه!
می خواستم نصیحتش کنم....
دیدم منم خسته ام!
خیلی خوشم اومد
تا حالا از دیدن هیچ خری اینقدر ذوق نکرده بودم!

باور کنید از خرهای تصویر بالا خوشگلتر بودن
من همیشه رابطه مادر فرزندی هر حیوانی را دوست داشتم
برای ابوی عزیزم شادمانی را دنیا دنیا و دنیا را شادمان شادمان آرزو و تصور می کنم!!!ژ
ابو قبل از ازدواج با این همسر با من چهار سال زیر یک سقف زندگی کرد اما نشد که به تفاهم برسیم و رفتیم دنبال زندگی خودمون!!
شب نوزدهم مثل مور و ملخ مسیج می آمد :« مجید اکبری- ابو - رضا - حالا لازم نیست همه را بنویسم که اما شب ۲۱ یه اتفاق باور نکردنی افتاد.
داشتم از خونسار بر می گشتم که یه شماره ایرانسل بهم تماس زد!! کی بود؟ باورم نمی شد. صدای منقطع جمعه خان رمضانی را پس از نزدیک به یک سال شنیدم
جمعه خان از اونهایی بود که حضورش و قلبی پاکش(به جای پاکی قلبش) اثرگذار بود تو دعاهای قشنگ دانشکده
کاش باز هم به دعا های من آمین بگه
آخرین خبرم از جمعه ٬ هنگام اقامتش در افغانستان عزیز بود.......... جمعه کجایی که میثمتو کشتن!
سال 82 که سر دبیر نشریه ناوک شدم یک آرزوی بزرگ داشتم : این که روزی برسد که تعداد نشریاتی که چاپ کرده ام ، به ده هزار برسد که رویایی دست نیافتنی به نظر می آمد! ناوک سالی 5- 6 شماره با تیراژ 50-60 نسخه منتشر می شد. یعنی در چهار سال تحصیلم می شد ، فوق فوقش هزار تا . اما سر من پر باد بود. نشریه را سالی 25 شماره می خواستم و شمارگانش را دو برابر. دو سال هم به آنچه گفتم و خواستم عمل کردم اما اجل !! مهلت نداد!
حالا در وبلاگهایم به ده هزار رسیده ام و رویای دیروز را در فضای مجازی تجربه می کنم. می دانم گاهی لیاقت این لطف فراوان را نداشته ام. سپاس از همه تان که آمدید و دیدید و نظر دادید یا ندادید و رفتید
به خدایتان می سپارم و برای ده هزار تای بعدی ، از خدا صداقت و محبت بیشتر مسئلت دارم
شاید چون غروبها هیچ کس تو کوچه ها نیست
شهر خلوته
و فقط مردمی هستند که سریع از مسجد بر می گردن
شاید چون هیچ ساندویچ فروشی برا مسافرا!!!!!!!!!!!!!! باز نیست
شاید چون ادعا ندارن که دارالاسلامند
شاید چون ......
شما بگید
لطف زیادی به من داشته و جز اوناییه که هیش وخ فراموشش نمی کنم
۲- مهدی رفعتی هم اینجا وبلاگ نویسی را شروع کرده تو معرفی وبلاگش نوشته :
زماني كه با آينده ي روشن امدم هرگز فكر نمي كردم اين چنين دلبسته ي جوانان پر شور اين دنياي مجازي شوم. آينده ي روشن را تعطيل كردم به دلايل پنهان و آشكار. اما اكنون امده ام با يك تارنگار تازه به گستردگي ايران زمين. اينجا ايران است و اين قلم يك ميهن پرست مي باشد. مي نگارم چون بايد ايران و ايراني باشد ... اين نگاه يك جوان ايراني است به اتفاق هاي روزمره ي اين آب و خاك و جهاني كه مديون آن بوده و هست...
امیدوارم این وبلاگ عمرش دراز تر باد!!
طنز جدید ابراهیم نبوی را بینید
دانشگاه صنعتی اصفهان مفتخر شد به حضور سپیده هوایی
دانشگاه تربیت معلم مفتخر شد به حضور حن عسکری
دانشگاه تربیت معلم مفتخر شد به حضور بهزاد حیدر پور
دانشگاه صنعتی امیرکبیر مفتخر شد به حضور نرگس قطره سامانی
دانشگاه تربیت مدرس مفتخر شد به حضور لیلا کرامتی
دانشگاه ملایر مفتخر شد به حضور سیما پیروز فر
دانشگاه کرمان مفتخر شد به حضور علی زعمری
دانشگاه تربیت معلم مفتخر شد به حضور آرمان امیرصدری
دانشگاه تربیت معلم مفتخر شد به حضور شیدا زنگ زرین
دانشگاه تفرش مفتخر شد به حضور صفیه سلیمانی
راستی مصطفی داوطلب و مریم حسن نسب هم در دوره دکتری دانشگاه تربیت معلم پذیرفته شدند. این خبر جای کار بیشتری دارد که به زودی سعی می کنم گفتگوهایی با آنان انجام دهم
و.... منتظر خبرهای شما در کامنت ها هستم. منتظر تکمیل این مطلب باشید
ای میل می رسد و خبر ازدواج یکی از بچه های دانشکده می آید
ظهر
خبر بارداری یکی از اقوام. آغاز انتظار یک موجود تازه. روز شماری تا ۹ ماه
عصر
اس ام اس هایی که نمی رسد. دلهایی که نگران است. موبایل لعنتی من!
غروب
مجلس ختم. صدای ضجه. گریه فریاد . بهشت زهرا
شب
جشن تولد یکی دیگر از اقوام! شلوغی و قطع برق و خنده و ....
موضوع انشا: روز خود را چطور گذراندید؟
آقا اجازه! نشد درس بخانیم!!
از همان روز اول، از همان روز اول که «وقلیع اتفاقیه» را امیر کبیر منتشر کرد و چند سال بعدش در حمام فین، با خون خویش نقطه ای سرخ در تاریخ ایران به جا گذاشت، خبرنگاری با خون آغاز شد که اگرچه هزار و چهارصد سال است که از آسمان رسولی به زمین نیامده، اما این بار فراوان پیام برانی بودند که از زمین به آسمان می رفتند!
چنین شد آغاز یک شغل پرخطر و پرهیجان تا رسالت بزرگ آگاه سازی جامعه را بر دوش گیرد. یک روز «گشتاپوها» به جرم توهین به «پیشوا» در آلمان نازی ، زندانهای آلمان را از روزنامه چی پر می کردند و یک روز دیگر «میرزاده عشقی» بود که به گلوله ای ناشناس از پا در می آمد و این خونها بود که درخت تنومندی به نام آگاهی را آبیاری می کرد.قصه ای تلخ-همچون داستانی که رسولان با حاکمان روزگار خویش داشتند آغاز شده بود- فرقی نمی کرد روسیه کمونیستی باشد یا ایران محافظ منافع آمریکا! اردوگاههای کار اجباری در انتظار روزنامه چی های روشنفکر شوروی بود و شعبان بی مخ و تیر باران در انتظار دکتر فاطمی و روزنامه نگاران آزاد اندیش ایرانی. تلخ است روایت شاهی که به بازوی شعبان بی مخ بازوبند پهلوانی بست! بد تلخ ماجراییست که شعرهای شیرین نسیم شمال که در دلهای مردم ساده دل آن روزها چه طوفانی می افکند و چه مظلومانه و فقیرانه و سالم و بزرگوار زیست و مرد!
روزنامه نگاری در آزادترین کشورهای دنیا هم شغل پرخطری است. اصلا اگر خطر نداشته باشد ، هیجانی ندارد.هیجان که نباشد ، سفر می کنی! فرقی نمی کند. یک روز شاید عکاسی بی بی سی هستی و بمب آمریکایی در عراق فرود می آید روی سرت، و شاید خبرنگار باشی و به سفارتخانه کشورت پناه برده باشی و ناگهان طالبان بیاید و در لحظه ای سرت در کنار میکروفون تهیه خبرت افتاده باشد. چه این به معنی امنیت شغلی در کشورت هم نیست. حتی اگر در سرود انقلابش خوانده باشند «به آنان که با قلم ، مصادیق درد را ، به چشم جهانیان پدیدار می کنند، بهاران خجسته باد» باز هم شاید عناصر خودسری باشند تا جسدت کنار یک خیابان فراموش شود ، شاید هواپیمای سی 130 باشد که هرگز فرود نیاید ، شاید هم خیلی ساده ، مثل احمد بورقانی فقط یک سکته کنی!
و تازه وقتی رفتی ، می فهمی بی طرفی یعنی چه! در این چندسال اخیر کدام شخصیت را سراغ دارید که همچون کیومرث صابری فومنی ، یا احمد بورقانی ، مجلس ترحیمش بشود تیتر تمام روزنامه های چپ و راست و ورزشی و سینمایی؟مجلس ختم با پیلم رهبر آغاز سود و با حضور اکثر اهل ادب ، پرشور شود؟ خیابان بسته شود و در عین حال روزنامه چی های ناشناس فلان مجله کم تیراژ زار بزند؟
روز خبرنگار را گرامی می داریم! نه چون خبر نگارم که هر کسوتی که باشیم ، مهم این است که خوب باشیم و متعهد! خبرنگاری را فقط به احترام تمام روزنامه نگران، گزارشگران ، فیلمسازان ، وبلاگ نویسان و تمام اعضای جامعه خبری در تمام نقاط جهان که آگاهی مردمان را با هیچ متاعی و مصلحتی معامله نکردند ، گرامی می داریم! به احترام کاریکاتوریست چینی ، به احترام جانبازان و شهدای خبرنگار دفاع مقدس به احترام آگاهی!
روز خبرنگار را به خبرنگاران و همکارانم در سرتاسر ایران که این کلمه ها را کمی خوانند ، به خصوص به دوستان جهانی که این روزها، خواب یکی از مفاسد بزرگ ایران را آشفته کرده اند ، تبریک می گوییم! باشد که آیندگان نیز از ما به نیکی و صداقت یاد کنند
یه بچه که بهترین واژه برای توصیفش کلمه ر یقوست!!!!
همیشه صاف و صمیمی بوده و یک بار هم صاف و صمیمی زد توی گوش من!!!
یک بارهم تا آستانه برقراری روابط غیر افلاطونی با یکی از هم ترمی های من پیش رفت!!

در حال حاضر او در يك عمل جراحي سخت ، قرار شد هم آپانديسش را جدا كند و هم دماغش را كوچك كند! ظاهرا دكتر قاطي كرده و دماغش را جدا كرده و گفته بعدا بيا آپانديست را هم درست كنم!!!
در تصوير بالا او را با دماغ سابقش و پزشك جراح معالجش مشاهده مي كنيد!!!!

اين هم محسن اسماعيلي بعد از عمل
همه براي سلامتي او دعا منيم تا شايد دماغش دو باره سالم بشود!!!!!!!!!!!!!!۱
هزار تا خوبی داره که بچه ها خودشون می دونند! اما دو تا اشکال هم داره
یکی برای افرادی که واحد افتادن و معلوم نیست سال بعد ارائه بشه یا نشه
دوم برا دوستیها که خیلی ها نمی فهمند ولی خیلی مهمه!!!
امروز سجاد صالحی تو وبلاگش که اینجاست یه مطلب برا من نوشته:
سلام
آخرش کار دست خودم دادم، نا پرهیزی کردم . اومدم که باز بنویسم. یعنی اصلنش می خواستم تعطیلش کنم بعد گفتم بسه این قرتی بازیا ، که چی بشه. حالا بزار تا برقا نرفته سیوش کنم. خوب می گفتم . حالا چی بنویسم .... هرچی به ذهنم اومد می نویسم. قولم میدم پاکشم نکنم.
بزار فکر کنم ببینم دلم واسه کیا تنگ شده، از همون بنویسم من هر وقت دلم واسه کسی تنگ بشه یاد بدیاش میافتم تا دیگه اینجوری نشم.
بزارین دلم واسه میثم تنگ بشه خوب شروع می کنیم . اه اه حالم بد شد همش گیر دماغش بود وای که چقدرم زر میزد و چقدر رو اعصاب من راه میرفت. چقدر؟
نمیدونم چی شد که یاد وقتی افتادم که با هم رفتیم درکه بعد اونم با پسر داییش چقدر قلیون کشیدن. منم هی میگفتم این کارارو نکنین ، با آینده ی خودتون بازی نکنین. منم که اصلا اهل قلیون و این حرفا نبودم. یادش بخیر. یادته میثم که چقدر اون روز خیانت کردی!!!!!!!
راستی یادته شبی که من کنکور ارشد قبول نشدم . از خونه هادی اینا دنبال من میدویدی تا به خونمون رسیدیم . من چیا میگفتمو تو چیا ! خوب شد که گذشت.
یا اصلن اون شب اول ترم پنج ما ، که همدیگرو تو سرچشمه دیدیمو چای خوردیم و بعدش رفتیم که اولین شب هم خونه ای بودن رو تو خونه 30 متری تجربه کنیم. اسم صاحب خونمون چی بود؟ آها آقا رضا . چقدم عشق تارزان بود مرتیکه. چقدم اصرار داشت که با تو فوتبال ببینته !!!!!
اون روزای ثبت نام یادته ، چقدر واسه بابای رضا زمانی خالی بستیم. چقدر به بهزاد خندیدیم . خونمون چه باحال شده بود، مثل یتیم خونه شده بود همه ی ترم یکیا پلاس بودن اونجا.
اوه . یادته یه شب اومدی فوتبال . فقط یه شب! یه گلم به من زدی و منم چقدر بهت فحش دادم ، آخه تو تیم خودمون بودی.
میثم یادته چقدر از من و نوشتنم تعریف می کردی تا من خر بشمو واسه ناوک بنویسم . چقدر چرت و پرت پشت سر ملت نوشتیم. اون 40 سال بعده بود . چقدر خندیدیم . نماینده برازجون، بانوی موسیقیه ، ناهار آخر... یادته چقدر سر به سر آشفته با اون مدیر گروهیه درپیتش میزاشتیم. هر دم از این باغ بری می رسد .....
بهش گفته بودین این برنامه ثابته ؟ اونم گفته بود نه پس خیاره !!!
میگم روز ثبت نام خودت یادته . با بابات یهوو اومدین تو خوابگاه . منم گفتم این خوابگاه زنگم داشتا . روز اول کلاسا، شبش من تنها بودم تو هم پلاس شدی . گشنت بود . برات تخم مرغ سبزی پختم ، داشتی درباره یه دختر فلسطینی مینوشتی .
یادته با ابولی میخواستین هی منو بزنین. هادی هم فقط مثه هویج نیگا میکرد. آدم تا تهش میسوخت . هم ترمی این قدر بی غیرت.
میثم یادته از دانشکده داشتیم پیاده بر میگشتیم اون دختر پسره با پیکان به تورمون خوردن. چقدم پاتیل. با این حالشون خودشونو کشتن تا به من حالی کردن زن و شوهر نیستن. دوست دختر و پسر هستن.
خیلی هس ولی بقیش باشه واسه دل خودم. اصلا قرار بود بدیات باشه! نمی دونم بود یا نه. اما هر چی بود من که هنوزانگار دلتنگتم.
..........
یه عکس از یکی از شبای سالن ، سال 82 .
ایستاده از راست:
میثم سعادت (ورودی 82) ، مجتبی شمس (ورودی 82) ، هادی غلامی (ورودی 82) و خودم

اینم نظر من در جوابش
چی بنویسم برات؟
بنویسم چروک لباتم ؟
بخند تا محو شم؟
چی بگم؟
منم کلی خاطره دارم!!!
ولی حقم نبود اینطور می نوشتی
به قول یکی از بچه های مشارکت : چوب کاری فرمودید قربان!!
سجاد خیلی دلتنگتم
گفتی و یه جام سوخت که دیگه نمی بینمت
البته دلم سوخت!!
تو می خوای برات خود گشی کنم
یادته اون روز که با پلاستیک دارو زدی تو سرم؟
یادته داداش حاج هاشمی اومد؟
من یادم نمی آد 4 سال پیش نظرم در مورد نوشته های تو چی بود
ولی حالا باهاش حال می کنم
هر شبی که دلم می گیره
قشنگ می نویسی
محشر
اگه به نوشتن ادامه بدی یه روز هوشنگ مردادی کرمانی میشی
منم می شم اکبر گنجی!!1
سوار بر زورق.... یادت هست
سرچشمه ها یادت هست
سیگار یادت هست
این که من باید بیرون می رفتم تا شادی زنگ بزنه یادت هست
اون شب که بعد از مدتها از پیش مصطفی برگشتی و من نموندم یادت هست؟
یادم هست
کاش هیچوقت یادمون نره!!!!!1

یک چیزهای عجیبی توی ذهن آدم ها هست
یکیش همین خواب دیدن
من اصلا وقتی از خواب بیدار می شوم متعجب می شوم از قصه هایی که دیده ام. معمولا هم هیچ ربطی به ماوقع روز ندارد!!خواب دیدن یک معجزه است. چیزی که من فکر می کنم کسی هرگز نتواند حدس بزند که چه شده که به خواب دیدن رسیده!!
بگذاریر مطلب جمعه ام کوتاه باشد
یک داستان کوتاه در باره خواب
عنوان نوشته - اسم یک فیلم آمریکاییه!!
چند روز پیش کامنتی تو وبلاگم گذاشته بود و موفقیت هادی شادمان را تبریک گفته بود:
من که آخر نفهمیدم خوانسار چی داره که دوستیه بچه هاش از همه جا عمیق ترو موفقیت دانشجوهاش از بقیه دانشگاهها بیشتر!
با وجود اینکه دوران دانشجویی من در خوانسار کوتاه بود,اما همیشه از شنیدن موفقیت های هم ترمی هام خوشحال شدم.آقای شادمان بهتون تبریک میگم.
امیدوارم شاهد موفقیت های بیشتر شما باشیم
هادی هم جوابشو داد
سلام
نمی دونید چقدر خوشحال شدم وقتی میثم بهم گفت بالاخره یکی از هم ترمی هام چاپ کتابم و بهم تبرک گفته . اون هم کسی که فقط یه سال باهاش توی خوانسار بودیم .
خانم شکوهی واقعا ممنونم از تبریکتون ، شما هم همیشه موفق باشید.
میثم جان از تو هم خیلی ممنونم که این مطلب رو تو وبلاگت گذاشتی ، امیدوارم همیشه موفق باشی.
این را من محبت معنی می کنم و همینه که بعضی وقتا با تمام وجود می خام یه بار دیگه تو اون فضا زندگی کنم!!!!!!!!!
(این مطلب را از مشهد می نویسم)
![]()
دقیقا ایشان ۴۶ ساله بود (یعنی سال ۱۳۶۴) و چهار سال از ریاست جمهوری اش گذشته بود که مجلس خبرگان در یک جلسه مهم و سرنوشت ساز- تصمیم گرفت رهبر بعدی را در زمان حیات رهبر فعلی تعیین کند. این تصمیم بود که منجر به انتخاب آقای منتظری و سپس ماجراهای بعدی برای ایشان شد.
دقیقا در همین روز طفلی در اصفهان دیده به جهان گشود که اند (end) باحالیت و آره و ایناست!!ايشان در حال حاضر(يعني دقيقا همين حالا) مشغول وبلاگ نويسي است!!!
تصوير زير ايشان را نشان مي دهد كه لالا كرده و داره خواب مي بينه!!!ي

در تصوير بالا يك جلد كتاب معادلات ديفرانسيل ، يك دستگاه عينك كه روي كتاب قرار دارد ، يك عدد ساك ورزشي مربوط به عكاس (سرهنگ ابوالفضل ميرزايي) کاغذ چیپس و خبر نامه مشارکت را مشاهده می کنید!!
از كليه كساني كه از ديشب تا همين الان از طريق پيامك - كامنت - تماس (منظورم تلفنيه!!) و غيره اين روز خجسته!!!!! را به من تبريك گفتند ، تشكر نموده ، اميدوارم خودشان 23 ساله شوند(يااگر قبلا شده اند گنده تر شوند!!)
راستی به ۵ تا کامنت اول یه شام می دم!!!
۲- پنج سال به چشمم بود! تمام پیچهاش هرز شده بود. کج می ایستاد و شیشه هایش خش افتاده بود اما همچنان دوستش داشتم و یادآور خاطرات خیلی خوبی برای من بود
۳- دو بار شکست ! یک بار می رفتم خانه (طولابی- شادمان - زعمری- عسکری) خاستم چیزی بخرم و حمید طولابی خاست حساب کند! دویدن همان و لیز خوردن همان و شکستن شیشه همان! شب امتحان آمار هم بود!!
۴-دفعه دوم داشتیم تمرین تاتر می کردیم که در گریم بودم که پای یکی رفت روش و شکست (نمی نویسم نگارچی که ناراحت نشه!!!)
۵- از دیروز عینکم را عوض کردم!! نگاهم به دنیا عوض شده! همه چیز شفاف تر - قشنگتر و زیباتر!!
۶- در نشریه دانشگاه که می نوشتم سالی ستونی داشتم به نام از پشت عینک سردبیر که وام گرفته از ستون طنز روزنامه جوان (از پشت عینک آقا بزرگ ) بود.... حالا از پشت این عینک...

سلام بابا کجایی
سلام
یه دنیا حرف برات دارم
دلم یه دنیا برات تنگ شده
زن گرفتی
خوبی سرورم؟
قربونت برم
بای
حالا جوابشو بخونید:
سلام میثم
خیلی ممنون
اینجا آدم دلش می گیره
هیچ چیز برای دلخوشی نیست
منم دلم برات تنگه
باور می کنی دلم برات یه ذره شده
همیشه و همه وقت در دلم جا داری
به همه بچه ها سلام برسون
دوستون دارم از صمیم قلب
این دوتا را نه دختر پسر ی به هم نوشتن نه دوتا هم سن و نه حتی دو تا همشهری!!اینها را کسانی نوشتن که شاید هیچوقت هم دیگه را نبینند و امروز با فاصله هزاران کیلومتر هنوز دورانی که در خوانسار همکلاسی بودن براشون یاداور خاطرات خوب و فراموش نشدنیه
خوانسار دوست خوب زیاد داشت ابو - شادی -سجاد- حسن - پرویز حتی خود خونساریها علی - مهدی(که وبلاگش تعطیله!!!!) و خیلی های دیگه
ولی جمعه با همشون فرق می کرد. نامه های بالا هم بین من و جمعه بوده . جمعه که اسم شناسنا مه ایش جمعه خان بود و دوست داشتم جمعه جان صداش کنم - از مهاجران کشور مظلوم افغانستان بود و اینقدر صاف و ساده و صمیمی بود که.... حد نداشت. قشنگ بود. ساکت بود. ذوق زده میشد. هیجانی می شد. دوستداشتنی بود. جمعه بود!!!
به قول خودش اون و هم خونه ای هاش -تقی و ایمان و نوروز -تمام دعاها را می اومدن ..... و چقدر دعاها خوب بود وقتی قرار بود من و جمعه با هم جرف بزنیم!!
به جمعه بابا می گفتم! او هم به من پسر!! حالا هم بابا تنهاست و هم پسر ! کاش شونه هاش را یادگاری به من می داد تا گریه کنم. کاش ناراحت نمی شد تا فقط یکی- دوتا از بزرگمنشیهاش را می نوشتم تا بفهمید جمعه کی بود و چقدر سخت بود پی بردن به چنین روح بزرگی!! یک بار خوستم بعضی هاشو قصه کنم. و می دونستم کسی باورش نمی شه
فقط یه جمله :
بابایی ! پسرت خیلی تنهاست!!
کتاب معادلات دیفرانسیل که توسط انتشارات ایثارگران منتشر شده
این کتاب ۵۰۰۰ تومن قیمت دارده و به جز هادی دونفر دیگه از همکلاسیهای دوره ارشدش تالیف این کتابو به عهده داشتن
کتاب جبر خطی و عددی هم تا آخر تابستون و مجموعه هفت جلدی کتابها تا آخر پاییز چاپ می شه
دوستانی که مایلند یک نسخه رایگان همراه با امضای نویسنده دریافت کنند تا آخر این هفته یه کامنت تو این قسمت وبلاگ بزارن. !!البته منظورم فقط اساتید و دانشجویان فعلی و سابق دانشکده خونساره
حالا دیگه خیالم راحته که کسی فضولی نمی کنه چرا رانی خوردم و چرا کچل کردم و هزارتا چرای دیگه
دیشب از میدون راه آهن تا انقلاب پیاده اومدم و با اسماعیل صحبت کردم.... درد دل کردم و گفتم و شنید. گفت و شنیدم. گفت به هر کسی اعتماد نکن...... امیدوارم این یک بار در اعتماد کردن اشتباه نکرده باشم
بعد هم رسیدم به کوی دانشگاه. دانشجوها ریخته بودن بیرون. شلوغ بازی در می آوردن!!!!!
جاتون خالی.. فعلا قاطی شون نشدم. خسژته تر از اون بودم که بخام انقلاب کنم!!
راستی مسیر سعادت وبلاگ مذهبی من افتتاح شد
۲- با نرجس شفیعی مصاحبه کردم برای ویژه نامه فارغ التحصیلی شون. رییس بسیج بود و البته شاگرد اول. یک زمانی در ناوک که می نوشتم یه ستون داشتم با عنوان چهره ها.در مورد بچه ها می نوشتم. جای چنین ستونی این سالها در ناوک و بقیه نشریه ها خالی بوده. می شد چیز های زیادی از شفیعی یاد گرفت و البته برای خیلی ها الگو بود
۳- مریم رحیمی شعر قیصر را نوشته بود. تکرار مکررات هست اما زیبایی گاهی در تکرار است:چقدر زود دیر می شود
در باره پسرها و بقیه دخترها هم می نویسم به هر حال من ۵سال خاطره چاپ نشده از اینها دارم . مطلبی که در باره طولابی نوشته بودم را اینجا ببینید
۱- من به عقاید همه احترام می گذارم و دوست دارم دیگران نیز....
۲- مدتی در بسیج بورم . مدتی در انجمن. حتی هلال احمرو جاهایی که فقط خدا می داند و دوست!! می دانم و از هر کسی بهتر می دانم در همه اینها اشتباهاتی داشته ام.اما اگر دوباره دانشجو شدم شاید همین مسیر ....شاید .خدا می داند که چه تجربه بزرگی بود لحظه لحظه این سال ها- بی معرفتی ها و نا مردی ها و از پشت خنجر زدن ها و همه اینها - اگر هیچ نداشت عیار دوست و دشمن را معلوم می کرد....اگر امروز ابوالفضل عزیز را دارم فقط به....(ولش کن . لوس می شه . و پولمو نمی ده)
۳- انحراف؟ نمی دانم . شاید رفتارم کسی را گمراه کرده باشد . اما من که هرگز ادعایی نداشته ام! جز(صدای مردم صدای خداست) جز( من مخالف توام ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حرفت را بزنی) و همه اینها را در ناوکم نوشتم و با همین مجوز گذاشتم تشویق کردم که همه در ناوک بنویسند
۴- یازده ساله ام! فهمیدید که کودکم.از زمانی که عکسهای سید یزدی را تو کوچه پس کوچه اهی تهران دیدم و (آن مرد آمد) هنوز بزرگتر نشدهام.... در توهم آزادی و لبخند آن روز ها شبها یواشکی رویا می بینم! شرمنده
۵- پادشاهم داریوش نیست. من پول ساختن قبر و قصر ندارم . مرقد هم همینطور. من شاهم را در بقیع یافتم. کاشکی مهمان شوید! روزی . تمامتان! چقدر زیباست بقیع. بزرگان را به شکوه چه حاجت که خودشان شکوه خاکند. آنان پدران من بودند
۶- پیامبرم محمد است. و کتابم قرآن که آیه آیه اش (همچون انجیل و تورات و اوستا) رحمت و عشق و معرفت و صدق و محبت است!
۷- شهیدی به نام رستم نمی شناسم! همو را می گویید که دستانش را به خون فرزند سرخ کرد؟ همو را می گویید که به حاکمان تاریخ ایران آموخت اگر قدرت داری فرزند کشی کن که رقیبت می شود؟همو که به ما آموخته به جای اتحاد- رمز پیروزی در حادو وسیمرغ است؟ همو که می گفت(چه فرمان ایزد چه فرمان شاه) و رسم مقدس شدن سلاطین را باب کرد؟ همو که می گفت (زن و اژدها هر دو در خاک به) و رسم بدبینی به زن را آموخت؟
شاعر من می گوید
بیا ای دوست اینجا در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان اینجا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در اینجا باش و زن باش!!
۸-پنجاه شماره و بالای هشت صد صفحه ناوک منتشر کرده ام. فعلا سردبیر ناوک حقم بوده.... و هنوز اعتقاد دارم نوشتن در جایی با دفاع از آرمانهای شهدا و در راسشان حق حاکمیت ملی- وظیفه همه ماست. هرگز به گفته معلم شریعتی پشت نکرده ام و قلمم را به بیگانه نداده ام... در این مورد بیشتر می نویسم که البته پیشتر در ناوکم نوشته ام
۹ برای شهیدان ارزش زیادی قایلم. هنوز هم . با اینکه می دانستم نمایشی که می نویسم را اجرا نمی کنند نوشتم تا وظیفه ام را انجام داده باشم و الان هم در ادامه مطلب بلاگم قرار می دم تا نظرات دوستان را بدانم

در نظر سنجی وبلاگ من شرکت کنید
1-پرسپولیس برد
سال 1387 این اتفاق برای هیچ کدام از دو تیم بزرگ پایتخت نیفتاده بود اما بلاخره طلسم یک ماهه شکسته شد. اختلافات بین مربی و سرمربی، ضعف مدیریت فعلی و سابق، بی انگیزگی مادی و معنوی ستاره ها از دلایل افت صدر نشین دور رفت مسابقات بود. تو روزگاری که شنیدن هر خبری اعصاب آدمو به هم می زنه ، فوتبال امیدوارم مسکن خوبی باشه!!!
2-دوست عزیزم ابولفضل این روزها سرش خیلی شلوغه چون رییس جمهور گفته مردم قم باید برای مدیریت جهانی آماده بشن. فکر کنم ابولفضل کمک مربی تیم منتخب جهان بشه و خوشحالم که با کمک امام زمان مشکل بی کاری مردم قم حل شده
3—مردی به نویسنده ای مراجعه کرد و مقداری پول برای معالجه فرزند بیمارش از او خواست، روزبعد کسی به نویسنده گفت این مرد دروغ می گوید و اصلا فرزندی ندارد
نویسنده گفت: یعنی هیچ طفل مریضی نبوده!!!!! چه خوب ! واقعا خوشحالم کردی